مروه به قریه پدری زن سفر کرد. راه طولانی و ناهموار بود؛ جادهها باریک، پوشیده از خاک خشک و سنگهای تیز، و تپهها سایههای کشیده خود را بر مسیر میانداختند. هر قدم با احتیاط برداشته میشد، گویی زمین زیر پا نیز رازهایی برای پنهان کردن داشت. صدای باد میان درختان و گاهی خنده دوردست کودکان، تنها همسفران او بودند.
وقتی به قریه رسید، سکوتی سنگین در فضا جریان داشت. خانهای گِلی با سقف کوتاه و در چوبی رنگرفته توجهش را جلب کرد. زن را از دور دید؛ چهرهای خسته داشت و چشمانی که ترس در آن خانه کرده بود.
مروه نزدیک شد و آرام گفت: «فقط میخواهم کمی صحبت کنیم… کسی نخواهد فهمید.»
زن در ابتدا چیزی نگفت، اما نگاهش، پر از درد و صداقت، بیشتر از هر واژهای سخن میگفت. مروه کنارش نشست، آهسته از زندگی روزمرهاش پرسید و بعد، بیهیچ ادعایی، از خودش گفت. همین سادگی و مهربانی، دیوار سکوت را شکست. زن سرانجام دل باز کرد.
وقتی پشت زخمیاش را نشان داد، مروه برای لحظهای نفسش بند آمد. ردهای خشکشده خون، مثل زخمهایی تازه در ذهنش نشستند. اشک بیاختیار از چشمانش جاری شد.
زن با صدایی لرزان گفت: «اول قول بده به شوهرم نگویی.»
مروه سر تکان داد.
«شوهرم میخواست دختر دهسالهام را به نکاح یک مرد بدهد… طالب بود. من مخالفت کردم… همان شب مرا آنقدر زد که بیهوش شدم.»
کلماتش آرام بودند، اما هر واژه وزنی داشت که دل را میشکست.
«صبح، دخترم با آب مرا بیدار کرد… گفت: مادر، چرا صورتت کبود است؟»
مروه نگاهش را به دخترک دوخت؛ کودکی با دستهای خاکی و چشمانی که زودتر از سنش بزرگ شده بودند. دختر آرام کنار مادر ایستاده بود، گویی میخواست سهمی از درد او را بردارد.
مروه پرسید: «آیا به میل خودت ازدواج کرده بودی؟»
زن لبخند تلخی زد: «اینجا کسی به میل خود ازدواج نمیکند. من یازدهساله بودم.»
سکوتی میانشان نشست.
«آرزویت چه بود؟»
زن آهسته گفت: «میخواستم درس بخوانم… ماستری بگیرم… سیاستمدار شوم… اما حتی مکتب را هم از من گرفتند.»
لحظهای بعد، صدای مردی از بیرون آمد. زن رنگش پرید: «پنهان شو!»
مروه به زیرزمین تاریک رفت. بوی خاک و چوب کهنه فضا را پر کرده بود. قلبش تند میزد؛ هر صدا مثل ضربهای در سینهاش میپیچید. زمان کش آمده بود.
چند دقیقه بعد، زن آرام گفت: «بیرون بیا… رفت.»
مروه بیرون آمد، اما دیگر همان آدم قبل نبود.
وقتی پرسید: «هیچوقت خواستی فرار کنی؟»
زن به کودکش نگاه کرد: «بارها… اما مادر هستم. نمیتوانم آنها را تنها بگذارم.»
و وقتی مروه پرسید: «از چه چیزی در زندگیات پشیمانی؟»
زن آرام گفت: «فقط از یک چیز… کاش پسر به دنیا میآمدم.»
این جمله، چیزی در درون مروه را شکست.
آن روز، وقتی از قریه بیرون شد، حس کرد بخشی از قلبش همانجا جا مانده است.
چند روز بعد، مروه به قریه دیگری رفت.
آنجا سکوت سنگینتر بود؛ نه سکوت آرامش، بلکه سکوتی که سالها درد را در خود خفه کرده باشد. خانهها گِلی و فرسوده بودند، و زنانی که در کنار جاده هیزم جمع میکردند، شبیه سایههایی خاموش به نظر میرسیدند.
در باغی، زنی را دید که زیر درختی نشسته بود. ثریا گفت: «او را خواهر بزرگ صدا کن.»
مروه نزدیک شد.
زن با لبخندی محو گفت: «حس میکنم آمدهای قصهام را بشنوی.»
و قصه آغاز شد.
«شوهرم در جنگ کشته شد… بعد خانوادهاش خواستند مرا به برادرش بدهند. مردی دو برابر سنم، با سه زن دیگر.»
مروه پرسید: «قبول کردی؟»
زن گفت: «چارهای نبود. اگر قبول نمیکردم، بچههایم را میگرفتند.»
او مکثی کرد، بعد آهسته ادامه داد: «یک شب خواستم فرار کنم… دخترم را بغل کرده بودم… اما پسر کوچکم خوابیده بود. نتوانستم.»
دختر کوچکش کنار او نشست و موهایش را با انگشتان کوچک شانه کرد. لبخند مادر، کوتاه و پر از بغض بود.
«آرزویت چیست؟»
زن خندید، اما خندهاش تلخ بود: «فقط اینکه دخترم مجبور نباشد میان نفس کشیدن و آزادی یکی را انتخاب کند.»
او از دفترچهای پنهانی گفت، از مدادی کوتاه، از شعرهایی که در سکوت مینوشت… از امیدی کوچک، اما زنده.
ناگهان صدای مردی آمد. زن گفت: «ساکت باش…»
چند دقیقه بعد بازگشت: «رفته.»
اما ترس در چشمانش باقی مانده بود.
غروب که شد، مروه مجبور به رفتن شد. هنگام خداحافظی، نگاه زن در ذهنش حک شد؛ نگاهی که انگار میگفت: «مرا فراموش نکن.»
مروه قریه را ترک کرد.
راه همان بود؛ خاکی، خاموش و طولانی. کوهها مثل دیوارهایی بیانتها دو سوی مسیر ایستاده بودند. اما این بار، چیزی تغییر کرده بود.
او تنها نبود.
صداهایی با او بودند؛ صدای زنانی که نمیتوانستند فریاد بزنند، صدای کودکانی که زود بزرگ شده بودند، صدای رویاهایی که هرگز فرصت زندگی نیافتند.
وقتی به عقب نگاه کرد، چیزی را جا گذاشته بود.
نه یک خاطره، نه یک تصویر،
بلکه نیمهای از قلبش را…
در میان خاک، سکوت و زخمهای ناپیدای آن قریهها.
