دیدگاه شما

طالبان و پاکستان؛از رابطهٔ نیابتی تا تقابلِ سرد

شرایط امروز افغانستان چنان پیچیده و دشوار شده است که حتی بخشی از تحلیل‌گران سیاسی در فضای مجازی و رسانه‌های خبری را به آشفته‌گویی کشانده و آنان را از درک و ارائهٔ تحلیلی عمیق از منطق مقاومت طالبان، غرور قدرت، و هزینه‌ای که این بازی سیاسی بر دوش مردم می‌گذارد، دور ساخته است.

بسته‌ماندن چندماههٔ گذرگاه‌های مرزی میان افغانستان و پاکستان، در شرایطی که وابستگی معیشتی بخش بزرگی از مردم افغانستان به بازارهای پاکستان انکارناپذیر است، تنها یک بحران تجاری یا لجستیکی نیست؛ این وضعیت نشانهٔ تغییری عمیق‌تر در مناسبات قدرت میان طالبان و حامی دیرین‌شان است.

آنچه امروز به‌عنوان «مقاومت طالبان در برابر پاکستان» خوانده می‌شود، اگر از سطح واکنش‌های مقطعی فراتر برده شود، ما را به پرسشی بنیادین می‌رساند: آیا طالبان به مرحله‌ای از استقلال سیاسی رسیده‌اند، یا با نوعی غرورِ برآمده از بی‌چیزی، سرنوشت خود و مردم افغانستان را به بازی گرفته‌اند؟

برای پاسخ به این پرسش، نخست باید از کلیشهٔ «طالبانِ دست‌نشاندهٔ پاکستان» فاصله گرفت. این کلیشه، هرچند ریشه در واقعیت‌های تاریخی دارد، دیگر قادر به توضیح وضعیت کنونی نیست. طالبانِ امروز همان طالبانِ دیروز نیستند؛ نه از حیث موقعیت و نه از منظر منطق تصمیم‌گیری. تفاوت اساسی در این است که طالبان از یک جنبش شورشیِ وابسته، به قدرتی حاکم ـ هرچند به‌رسمیت شناخته‌نشده ـ تبدیل شده‌اند. همین گذار، رابطهٔ آنان با پاکستان را وارد مرحله‌ای تازه و پرتنش کرده است.

پاکستان طی دو دهه با «طالبانِ جنبش» کار کرده بود؛ نیرویی که به پناهگاه، تسلیحات، مسیرهای امن و میانجی‌گری منطقه‌ای نیاز داشت.

اما طالبانِ امروز، با تصرف کابل و استقرار در جایگاه دولت، وارد منطقی شده‌اند که در آن مفاهیمی چون مرز، حاکمیت، نمادهای اقتدار و مشروعیت داخلی اهمیت حیاتی می‌یابد. در چنین منطقی، عقب‌نشینی آشکار در برابر پاکستان ـ به‌ویژه در موضوع حساسی چون خط دیورند ـ نه یک امتیاز تاکتیکی، بلکه ضربه‌ای نمادین به ادعای حاکمیت تلقی می‌شود.

از این منظر، سرسختی طالبان در برابر خواسته‌های اسلام‌آباد را می‌توان تلاشی برای تثبیت «چهرهٔ دولت‌گونه» دانست؛ تلاشی که بیش از آنکه معطوف به مردم باشد، متوجه ساختار درونی قدرت است. طالبان به‌خوبی می‌دانند که مشروعیت اجتماعی‌شان شکننده است؛ از همین‌رو، ناچارند مشروعیت نمادین و ایدئولوژیک را با نمایش اقتدار جایگزین کنند.

مقاومت در برابر پاکستان، در این چارچوب، کارکردی نمایشی دارد: القای این پیام که «ما دیگر نیروی نیابتی نیستیم».

در کنار این تحول، باید به کاهش نفوذ سنتی دستگاه استخباراتی پاکستان نیز توجه کرد. برخلاف دوران جمهوریت، آی‌اس‌آی امروز با ساختاری یک‌دست و کاملاً مطیع در کابل روبه‌رو نیست. طالبان یک کل منسجم نیستند؛ بلکه شبکه‌ای از جناح‌ها، منافع محلی و برداشت‌های متفاوت از سیاست منطقه‌ای را شکل می‌دهند. جناح قندهار، شبکهٔ حقانی، فرماندهان محلی و حلقه‌های ایدئولوژیک، الزاماً دستور کار واحدی ندارند؛ با این‌همه، برآیند تصمیم‌های سیاسی آنان اغلب در نمایی نسبتاً هماهنگ بروز می‌کند.

همین چندپارگیِ درونی که در سطح عمل به نوعی اتحادِ ناگزیر می‌انجامد، توان پاکستان برای اعمال فشار مستقیم و هماهنگ را به‌طور محسوسی کاهش داده است.

مسئلهٔ تحریک طالبان پاکستان (تی‌تی‌پی) این شکاف را عمیق‌تر کرده است. طالبان افغانستان، دست‌کم در سطح عمل، حاضر به سرکوب قاطع تی‌تی‌پی نشده‌اند. این رفتار نه الزاماً از سر همدلی ایدئولوژیک، بلکه از منظر «اهرم‌سازی امنیتی» قابل فهم است. برای طالبان، تی‌تی‌پی ابزاری برای چانه‌زنی است؛ اما برای پاکستان، تهدیدی وجودی. همین عدمِ تقارن در ادراک تهدید، رابطه را به بن‌بست کشانده است.

در این میان، نزدیکی نمادین طالبان با هند ـ هرچند محدود و محتاطانه ـ بیش از آنکه بیانگر یک اتحاد واقعی باشد، حامل پیامی سیاسی است. طالبان می‌کوشند نشان دهند که گزینه‌های منطقه‌ای‌شان به پاکستان محدود نیست. این پیام، حتی اگر در عمل به همکاری عمیق نینجامد، انحصار تاریخی پاکستان را به چالش می‌کشد و همین امر برای اسلام‌آباد نگران‌کننده است.

اما پرسش اصلی همچنان باقی است: هزینهٔ این بازی قدرت را چه کسی می‌پردازد؟ پاسخ روشن است: مردم افغانستان. بسته‌ماندن مرزها، افزایش قیمت‌ها، کمبود کالاهای اساسی و فشار معیشتی، مستقیماً زندگی مردم را هدف گرفته است. در نظامی که پاسخ‌گویی سیاسی وجود ندارد، این هزینه‌ها به بحران مشروعیت تبدیل نمی‌شود؛ بلکه صرفاً به رنجی انباشته بدل می‌گردد. طالبان می‌دانند که فشار اقتصادی، پیش از آنکه آنان را وادار به عقب‌نشینی کند، مردم را فرسوده می‌سازد.

اینجاست که استعارهٔ «برهنه‌ای که چیزی برای از دست دادن ندارد» معنا پیدا می‌کند. طالبان، به‌دلیل انزوای بین‌المللی و فقدان تعهدات رسمی، خود را در موقعیتی می‌بینند که هزینهٔ تصمیم‌های پرخطر را دیگران می‌پردازند. این وضعیت به غروری خاص دامن می‌زند: غرورِ قدرتی که از نبودِ مسئولیت تغذیه می‌کند. اما این غرور، سیاست‌ورزی نیست؛ تعلیق مسئولیت است.

در نهایت، مقاومت طالبان در برابر پاکستان نه نشانهٔ استقلال کامل است و نه الزاماً بازی هوشمندانهٔ منطقه‌ای. این مقاومت، محصول تلاقیِ توهم خودکفایی، نیاز به نمایش اقتدار و ضعف ساختارهای پاسخ‌گوست. آنچه نگران‌کننده است، نه صرفِ تقابل با پاکستان، بلکه تبدیل‌کردن معیشت مردم به ابزار چانه‌زنی سیاسی است. هر سیاستی که نان، دارو و نیازهای اولیه را به سلاح بدل کند ـ حتی اگر در پوشش «استقلال» عرضه شود ـ در بنیاد خود سیاستی ضدمردمی است.

طالبان ممکن است در این جدال کوتاه‌مدت امتیاز نمادین بگیرند، اما در بلندمدت، انباشته‌شدن رنج اجتماعی همان زمینی است که هر قدرتی ـ حتی اقتدارگرا ـ سرانجام بر آن فرومی‌ریزد. تاریخ افغانستان بارها نشان داده است که بی‌توجهی به مردم، دیر یا زود، هزینه‌ای سنگین‌تر از هر فشار خارجی به‌بار می‌آورد.

محمد افضلی کارشناس سیاسی مدرک دکترا از دانشگاه دهلی دارد و در بیست سال جمهوریت در وزارت امور خارجه افغانستان در داخل و خارج کشور (از ریاست نمایندگی وزارت خارجه در هرات تا مستشار وزیرمختار در هند) کار کرده است.

مسئولیت محتوای مقاله‌هایی‌ که‌ در بخش دیدگاه وب‌سایت آمو منتشر می‌شوند به‌ دوش نویسندگان‌ آن است.