در تحولات تازه ژئوپولیتیکی منطقه، نشانههایی از یک جابهجایی آرام اما معنادار در صفبندیهای سیاسی دیده میشود. به همان میزان که پاکستان در حال نزدیکتر شدن به ایالات متحده امریکا است، طالبان نیز تلاش دارند تا در بحبوحه تنشهای فزاینده مرزی با پاکستان، به روسیه نزدیک شوند.
این تغییر جهت، نه از سر ثبات راهبردی، بلکه بیشتر ناشی از ضرورتهای امنیتی و فشارهای منطقهای به نظر میرسد.
سفر اخیر یعقوب مجاهد، وزیر دفاع طالبان، به مسکو و شرکت او در نشست بینالمللی امنیتی، را میتوان نقطه عطفی در روابط طالبان و روسیه تلقی کرد.
این سفر نه تنها از نظر نمادین اهمیت داشت، بلکه از نظر عملی نیز گامهایی در جهت گسترش همکاریهای نظامی و امنیتی میان دو طرف برداشته شد.
دیدار یعقوب مجاهد با سرگئی شایگو، دبیر شورای امنیت روسیه، و امضای یک توافقنامه نظامی-امنیتی، نشانهای روشن از تلاش برای نهادینهسازی این روابط است.
با این حال، باید توجه داشت که روسیه در حال حاضر تنها کشوری است که بهگونه رسمی طالبان را به رسمیت شناخته است. این اقدام مسکو، در شرایطی صورت گرفته که اکثریت جامعه جهانی همچنان از پذیرش رسمی طالبان خودداری میکنند. چنین تصمیمی، روسیه را در موقعیتی خاص و تا حدی منزوی در قبال افغانستان قرار داده است.
روسیه در طول بیست سال جمهوریت افغانستان نیز یکی از بازیگران مهم در صحنه این کشور بود. هرچند نقش آن بیشتر در حاشیه قرار داشت، اما گزارشها و تحلیلهای مختلف نشان میدهد که مسکو در مقاطعی از طالبان حمایتهای مالی و تسلیحاتی نیز داشته است. با بازگشت طالبان به قدرت در سال ۱۴۰۰، این روابط از حالت پنهان به شکل آشکارتر و رسمیتری تغییر یافته است.
اما پرسش اساسی این است که آیا این نزدیکی میتواند به یک اتحاد پایدار تبدیل شود یا صرفاً یک تاکتیک موقتی در پاسخ به شرایط منطقهای است؟
واقعیت این است که طالبان با چالشهای جدی مشروعیت، هم در داخل و هم در سطح بینالمللی، مواجه اند. آنان متهم به نقض گسترده حقوق بشر، محدودیت شدید بر زنان، جلوگیری از آموزش و کار آنان، و اعمال سیاستهای سختگیرانه اجتماعی هستند. چنین وضعیتی باعث شده است که هرگونه همکاری با طالبان، برای هر کشوری هزینههای حیثیتی و سیاسی قابل توجهی به همراه داشته باشد.
در سالهای نخست بازگشت طالبان به قدرت، روسیه تلاش میکرد تا نقش یک بازیگر میانهرو را ایفا کند. مقامهای روسی بهگونه تلویحی از طالبان میخواستند که به حقوق زنان احترام بگذارند، زمینه آموزش را فراهم کنند و یک حکومت فراگیر تشکیل دهند.
اما با گذشت زمان و تشدید اختلافات روسیه با غرب، بهویژه بر سر جنگ اوکراین، به نظر میرسد که اولویتهای مسکو تغییر کرده است.
در شرایطی که روسیه با فشارهای بیسابقه سیاسی و اقتصادی از سوی غرب مواجه است، این کشور به دنبال گسترش روابط خود با بازیگران غیرغربی، از جمله طالبان، رفته است. این رویکرد، هرچند ممکن است در کوتاهمدت برخی منافع تاکتیکی برای مسکو داشته باشد، اما در بلندمدت میتواند به یک قمار سیاسی پرریسک تبدیل شود.
در داخل خود روسیه نیز این سیاست با انتقادهایی مواجه شده است. اندری سیرنکو، رئیس مرکز پژوهشهای افغانستان در مسکو، هشدار داده است که تکیه بر یک بازیگر با مشروعیت محدود، آن هم در کشوری با وضعیت شکننده مانند افغانستان، میتواند برای روسیه هزینهبر باشد. او به افزایش نشانههای نارضایتی داخلی در افغانستان و احتمال شکلگیری درگیریهای جدید، بهویژه در مناطق شمالی، اشاره میکند.
از سوی دیگر، این نزدیکی برای طالبان نیز خالی از چالش نیست. در درون ساختار طالبان، دیدگاههای متفاوتی نسبت به همکاری با روسیه وجود دارد. برخی از ملاهای به شدت تندرو، که همچنان با ذهنیت ضدخارجی و ایدئولوژیک عمل میکنند، نسبت به چنین توافقهایی بدبین هستند.
اظهارات یعقوب مجاهد در میدان هوایی کابل، که تلاش کرد توافقنامه با روسیه را غیرتهاجمی و صرفاً در چارچوب همکاریهای عادی جلوه دهد، میتواند نشانهای از تلاش برای مدیریت این اختلافات داخلی باشد. او تأکید کرد که این توافق جنبه دفاعی ندارد، اما همین توضیح نیز نشان میدهد که نگرانیهایی در داخل طالبان نسبت به این همکاری وجود دارد.
از منظر عملی نیز، ابهامهای جدی درباره ماهیت این همکاریها وجود دارد. اگر هدف از این توافق، بازسازی و احیای تجهیزات نظامی قدیمی روسی باشد، باید گفت که چنین اقدامی چندان منطقی به نظر نمیرسد. بخش عمدهای از این تجهیزات در طول دهههای گذشته یا از بین رفتهاند یا بهشدت فرسوده شدهاند.
حتی در صورت باقی ماندن بخشی از آنها، ارزش نظامی قابل توجهی ندارند.
در این میان، یک فرضیه قابل توجه این است که طالبان، بهویژه شخص یعقوب مجاهد، ممکن است به دنبال دستیابی به سیستمهای دفاعی مدرن از روسیه باشند؛ تجهیزاتی که بتواند در برابر تهدیدات احتمالی از سوی پاکستان، بهویژه حملههای هوایی یا موشکی، نقش بازدارنده ایفا کند.
اما این سناریو نیز با واقعیتهای ژئوپولیتیک همخوانی چندانی ندارد. روسیه بهخوبی از تجربه تلخ خود در افغانستان در دوران اتحاد شوروی آگاه است. ارسال گسترده سلاح به افغانستان در آن زمان، نه تنها به طولانی شدن جنگ انجامید، بلکه پس از خروج نیروهای شوروی، این سلاحها به عامل بیثباتی در سراسر منطقه تبدیل شدند و حتی به آسیای میانه نیز سرایت کردند.
با توجه به این تجربه، بعید به نظر میرسد که روسیه حاضر شود بار دیگر بهگونه گسترده به تجهیز نظامی یک بازیگر در افغانستان بپردازد، آن هم در شرایطی که آینده سیاسی این کشور همچنان نامشخص است.
در مجموع، به نظر میرسد که در گسترش روابط میان طالبان و روسیه، تاکنون هیچیک از دو طرف دستاورد قابل توجهی نداشتهاند.
برای روسیه، این روابط نه تنها کمکی به بهبود وجهه بینالمللیاش نمیکند، بلکه ممکن است آن را بیش از پیش در معرض انتقاد قرار دهد.
برای طالبان نیز، نزدیکی به روسیه نمیتواند جایگزینی برای مشروعیت داخلی و بینالمللی باشد.
در نهایت، شاید مهمترین درس این تحولات برای مردم افغانستان باشد. مردمی که در نزدیک به پنج دهه گذشته، همواره قربانی بازیهای قدرت و رقابتهای ژئوپولیتیک بودهاند. جنگهایی که در بسیاری موارد، ریشه در منافع خارجی داشتهاند، اما هزینه آن را مردم افغانستان پرداختهاند.
این تاریخ نشان داده است که در سیاست بینالملل، دشمن دیروز میتواند به دوست امروز تبدیل شود و بالعکس. اتحادها نه بر اساس ارزشها، بلکه بر پایه منافع شکل میگیرند و به همان سرعت نیز تغییر میکنند.
در چنین شرایطی، آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، آگاهی و هوشیاری مردم است؛ مردمی که باید بدانند سرنوشتشان نباید همواره در گرو تصمیمهای قدرتهای خارجی و بازیگران داخلی باشد که منافع خود را بر رفاه عمومی ترجیح میدهند.
روابط طالبان و روسیه، اگر درسی در خود داشته باشد، این است که تاریخ هنوز هم در افغانستان تکرار میشود؛ اما شاید این بار، درک بهتر این چرخه بتواند زمینهای برای تغییر آن فراهم کند.
مهرداد هروی، روزنامهنگار و نویسنده مقالههای سیاسی و اجتماعی است.
مسئولیت محتوای مقالههایی که در بخش دیدگاه وبسایت آمو منتشر میشوند به دوش نویسندگان آن است.
