دیدگاه شما

در جست‌وجوی همدلی؛ فردوسی و امکان همگرایی در افغانستان

۲۵ثور (اردیبهشت)، روزی است که در تقویم فرهنگی فارسی‌زبانان، به نام بزرگداشت ابوالقاسم فردوسی و پاسداشت اثر سترگ او، شاهنامه، رقم خورده است؛ روزی که نه‌تنها یاد یک شاعر، بلکه شکوه یک زبان و تداوم یک حافظهٔ تاریخی را زنده می‌سازد.

در جغرافیایی چون افغانستان—سرزمینی رنگارنگ از اقوام، زبان‌ها و باورها—بازخوانی فردوسی و شاهنامه می‌تواند از سطح ستایش ادبی فراتر رفته و به ضرورتی برای بازاندیشی در باب همزیستی، همگرایی و هویت مشترک بدل شود.

فردوسی، آن پیر خرد خراسان، در روزگاری که گرد فراموشی بر چهره زبان و فرهنگ این حوزه نشسته بود، با صبری سی‌ساله، بنایی افراشت که نه باد حوادث آن را فرسود و نه تیغ زمان آن را شکست. شاهنامه، صرفاً دفتر پادشاهان و پهلوانان نیست؛ این اثر، آیینه جان یک تمدن است—جایی که اسطوره با تاریخ درهم می‌آمیزد و خرد، چون نخ تسبیح، همه روایت‌ها را به هم پیوند می‌زند. فردوسی با این اثر، زبان فارسی را از مرز گفتار روزمره فراتر برد و آن را به مرتبه یک زبان حامل هویت و اندیشه ارتقا داد.

برای افغانستان امروز، که در کشاکش پیچیده هویت‌های قومی و تنش‌های اجتماعی قرار دارد، شاهنامه می‌تواند نقش یک «متن میانجی» را ایفا کند؛ متنی که نه به یک قوم خاص تعلق دارد و نه در حصار مرزهای سیاسی امروز می‌گنجد. خراسان بزرگ—زادگاه فردوسی—تنها یک نام در تاریخ نیست، بلکه گستره‌ای فرهنگی است که بخش مهمی از افغانستان کنونی را نیز در بر می‌گرفت. از این منظر، شاهنامه نه «دیگری»، بلکه «خودیِ فراموش‌شده» است؛ میراثی که می‌تواند بار دیگر به کانون توجه بازگردد و حلقه وصل باشد، نه عامل فصل.

در ژرفای شاهنامه، مفهومی نهفته است که می‌تواند برای جامعه امروز افغانستان الهام‌بخش باشد: مفهوم «همبستگی در عین کثرت». در این جهان روایی، قهرمانان از تبارها و سرزمین‌های گوناگون‌اند، اما در برابر بی‌عدالتی و تباهی، در یک صف می‌ایستند. رستم، سیاوش، فریدون و دیگر چهره‌ها، هر یک نماد فضیلتی‌اند که فراتر از قوم و قبیله معنا می‌یابد. این نگاه، اگر به‌درستی فهم و بازخوانی شود، می‌تواند در برابر گفتمان‌های تفرقه‌افکن، بدیلی فرهنگی و اخلاقی ارائه کند.

افغانستان، بیش از هر زمان دیگر، نیازمند روایت‌های مشترک است—روایت‌هایی که بتوانند شکاف‌های تاریخی را التیام بخشند و حس «ما بودن» را تقویت کنند. شاهنامه، با زبان فاخر و جهان‌بینی انسانی‌اش، ظرفیت آن را دارد که چنین روایتی را فراهم آورد. هنگامی که نوجوانی در هرات، جوانی در بامیان یا دانش‌آموزی در قندهار، داستان سهراب را می‌خواند، در واقع با تجربه‌ای مشترک روبه‌رو می‌شود؛ تجربه‌ای که اندوه، شجاعت، خطا و سرنوشت را در قالبی انسانی بازمی‌تاباند.

این اشتراک عاطفی، نخستین گام در مسیر همدلی است.

افزون بر این، شاهنامه حامل نوعی «اخلاق مدنی» است که در بسیاری از جوامع امروز، از جمله افغانستان، به‌شدت مورد نیاز است. در این اثر، قدرت بدون خرد به فاجعه می‌انجامد، و خودکامگی سرانجامی جز سقوط ندارد. در مقابل، مشورت، دادگری و خویشتن‌داری، به‌عنوان فضایل بنیادین ستوده می‌شوند.

این آموزه‌ها، اگر از متن به بطن جامعه راه یابند، می‌توانند به شکل‌گیری نوعی فرهنگ مسئولیت‌پذیری و اعتماد کمک کنند.

با این همه، بهره‌گیری از شاهنامه در جهت همگرایی ملی، نیازمند رویکردی سنجیده و فراگیر است.

این اثر نباید به ابزار برتری‌طلبی زبانی یا فرهنگی بدل شود، بلکه باید به‌عنوان سرمایه‌ای مشترک و گشوده به روی همه اقوام معرفی گردد. در نظام آموزشی، می‌توان بخش‌هایی از شاهنامه را به‌صورت داستانی و قابل‌فهم گنجاند، به‌گونه‌ای که کودکان و نوجوانان، نه با احساس تحمیل، بلکه با شوق کشف، به آن نزدیک شوند. همچنین، بازآفرینی داستان‌های شاهنامه در قالب‌های هنری معاصر—از تئاتر و سینما گرفته تا انیمیشن و ادبیات کودک—می‌تواند این میراث را از قفسه‌های کتابخانه به زندگی روزمره بازگرداند.

نکته دیگر، ظرفیت شاهنامه برای ایجاد گفت‌وگوی فرهنگی است. برگزاری محافل ادبی، جشنواره‌ها و برنامه‌های مشترک با محوریت این اثر، می‌تواند فضایی بیافریند که در آن، اقوام مختلف نه در تقابل، بلکه در تعامل با یکدیگر قرار گیرند. در چنین فضایی، زبان فارسی می‌تواند نقش پلی ارتباطی را ایفا کند؛ پلی که نه برای یکسان‌سازی، بلکه برای فهم متقابل ساخته شده است.

البته، نباید دچار اغراق شد. شاهنامه، با همه عظمتش، به‌تنهایی قادر به حل بحران‌های پیچیده سیاسی و اجتماعی افغانستان نیست. اما آنچه این اثر می‌تواند عرضه کند، «افق» است—افقی که در آن، انسان‌ها فراتر از هویت‌های تنگ، در چارچوب ارزش‌های مشترک تعریف می‌شوند. این افق، اگرچه به‌تنهایی کافی نیست، اما بی‌تردید ضروری است.

در پایان، شاید بتوان گفت که فردوسی، بیش از آن‌که شاعر گذشته باشد، سخنگوی آینده است؛ آینده‌ای که در آن، ملت‌ها نه بر پایه حذف دیگری، بلکه بر اساس پذیرش تفاوت‌ها و جست‌وجوی نقاط مشترک شکل می‌گیرند. برای افغانستان، که در آستانه انتخاب‌های دشوار تاریخی قرار دارد، بازگشت به چنین منبعی از خرد و فرهنگ، می‌تواند راهی برای عبور از تنگناهای کنونی و حرکت به سوی همزیستی پایدار باشد.

شاهنامه، اگر درست خوانده شود، نه فقط داستان گذشته، بلکه نقشه راهی برای آینده است—نقشه‌ای که در آن، زبان پلی است میان دل‌ها، و فرهنگ، زمینه‌ای برای ساختن «ما»یی فراگیر و انسانی.

ستاره قدسی در عرصه روزنامه‌نگار‌ی فعالیت دارد.

مسئولیت محتوای مقاله‌هایی‌ که‌ در بخش دیدگاه وب‌سایت آمو منتشر می‌شوند به‌ دوش نویسندگان‌ آن است.