چهارسالگی بازگشت طالبان به قدرت

افغانستان، فراموش شده در سایه بحران‌های جهانی

عکس از ارشیف

چهار سال از بازگشت طالبان به قدرت می‌گذرد و افغانستان همچنان در حاشیه توجه دولت‌ها و رسانه‌های جهانی قرار دارد. تمرکز قدرت‌های بزرگ بر جنگ اوکراین، بحران خاورمیانه و نسل‌کشی در فلسطین است؛ در حالی‌که افغانستان یکی از شدیدترین بحران‌های انسانی قرن را تجربه می‌کند. کشوری گرفتار فروپاشی اقتصادی، بحران مشروعیت، سرکوب اجتماعی و موج گسترده مهاجرت.

ملتی که دهه‌ها قربانی جنگ، اشغال، فساد و بنیادگرایی بوده، امروز زیر سلطه گروهی قرار گرفته که با سرکوب همه‌جانبه، نه تنها زنان، بلکه کل جامعه را از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی محروم کرده است. اما چرا افغانستان به این وضعیت رسید؟ چرا جامعه جهانی بی‌تفاوت ماند؟ چرا نیروی مردمی شکل نمی‌گیرد؟ و راه برون‌رفت چیست؟

عوامل بیرونی

با آغاز جنگ اوکراین، امریکا افغانستان را از اولویت‌های خود حذف کرد. حضور ۲۰ ساله امریکا و ناتو پرهزینه بود و دستاوردهای وعده‌داده‌شده مانند ملت‌سازی و توسعه پایدار، هرگز تحقق نیافت. بیش از ۱۴۵ میلیارد دالر کمک خارجی عمدتاً در فساد، نبود نظارت و پیمانکاری‌های فاسد هدر رفت.

مقایسه با آلمان پس از جنگ جهانی دوم، نشان می‌دهد همان حجم سرمایه‌گذاری، در اروپا بازسازی را رقم زد، اما افغانستان همچنان فقیر و بحران‌زده باقی ماند. نتیجه این ناکامی، خروج شتاب‌زده امریکا در ۲۰۲۱ بود که عملاً بازگشت طالبان را قطعی کرد. توافق دوحه هم در عمل، حقوق زنان و آزادی‌های مدنی را قربانی کرد تا امریکا راه فرار خود را بیابد.

امروز رسانه‌های جهانی به‌ندرت به افغانستان می‌پردازند و بسیاری در جهان گمان می‌کنند اوضاع امنیتی و اقتصادی بهتر شده است.

عوامل درونی

در دو دهه جمهوریت، رهبران سیاسی هرگز به اجماع ملی نرسیدند. فساد اداری، تقلب انتخاباتی، رقابت‌های شخصی، شکاف‌های قومی و قانون‌گریزی، پایه‌های جمهوریت را از درون فرسود. ارتش و پولیس به شدت وابسته به حمایت امریکا بودند و با خروج نیروهای خارجی، ظرف چند هفته فروپاشیدند.

سیاستمداران شناخته‌شده – از غنی و عبدالله گرفته تا کرزی، دوستم و سیاف – در ذهن مردم سمبل فساد و معامله‌گری باقی ماندند. مردم با دیدن خیانت‌ها و غارت‌ها، از حکومت فاصله گرفتند و سقوط جمهوریت بدون مقاومت جدی رقم خورد.

چرا نیروی مردمی شکل نمی‌گیرد؟

ترور، سرکوب و کنترل مطلق طالبان نخستین مانع است. جامعه‌ای که بیش از ۹۰ درصد زیر خط فقر زندگی می‌کند، انرژی‌اش صرف بقا می‌شود نه مبارزه. خاطرات تلخ جنگ‌های داخلی، فساد رهبران جمهوریت و حکومت سرکوبگر طالبان، مردم را محتاط کرده است.

فقدان یک رهبری ملی و کاریزماتیک نیز خلأ بزرگی است. سیاستمداران گذشته اعتبار خود را از دست داده‌اند و چهره‌ای تازه که بتواند اعتماد عمومی را جلب کند، هنوز پدیدار نشده است.

زنان؛ خط مقدم فراموش‌شده

زنان افغانستان در تمام دوره‌ها با وجود ستم و محرومیت، پیشتاز مبارزه بوده‌اند. از تیرباران زرمینه در استادیوم کابل، تا قتل فرخنده در روز روشن، تا گردن‌زدن تبسم‌ها؛ تاریخ افغانستان گواه خشونت ساختاری علیه زنان است.

طالبان امروز با سیاستی سیستماتیک، حذف زنان از آموزش، کار و فضای عمومی را قطعی کرده‌اند. بسیاری از زنان فعال زندانی یا تبعیدی‌اند و آنچه باقی مانده شبکه‌های پراکنده مقاومت‌های فردی است.

با این حال، تجربه نشان داده است که هیچ تحول پایداری در افغانستان بدون مشارکت زنان امکان‌پذیر نیست. اگر روزی جرقه تغییر زده شود، پرچم آن به احتمال زیاد در دست زنان افغانستان خواهد بود.

بحران مهاجران

اخراج پناه‌جویان افغانستان بخشی از معامله‌های امنیتی و مرزی دولت‌ها با طالبان شده است. ایران، پاکستان و ترکیه مهاجران را بار اقتصادی می‌دانند و اروپا تحت فشار جریان‌های راست‌گرا، افغان‌ها را «تهدید» معرفی می‌کند.

طالبان هیچ برنامه‌ای برای حمایت از مهاجران بازگشته ندارند. بسیاری از بازگشتی‌ها، به‌ویژه کسانی که با دولت پیشین همکاری داشتند، در معرض بازداشت، شکنجه یا قتل‌اند. گزارش‌های متعدد از قتل مهاجران بازگشته، نشان‌دهنده بی‌اعتنایی کامل طالبان به جان انسان‌هاست.

راه برون‌رفت

پنج دهه جنگ و ویرانی برای مردم افغانستان کافی است تا به این نتیجه برسند: نه اشغال خارجی، نه طالبان و نه رهبران جهادی درمانگر زخم‌ها نبوده‌اند. همه این گروه‌ها با سوءاستفاده از شکاف‌های قومی و زبانی، کشور را به ویرانی کشاندند.

راه نجات تنها در ایجاد یک جنبش ملی و مستقل است؛ جنبشی که از وابستگی به رهبران پیشین و امید به مداخله خارجی عبور کند. این وظیفه‌ای وجدانی است بر دوش هر شهروند کشور است.

اگر افغانستان قرار است نجات یابد، زنان و جوانان باید میدان را در دست بگیرند. همان‌گونه که مردم غزه برای بقا مقاومت می‌کنند، افغانستان نیز نیازمند ایستادگی و پرداخت هزینه سنگین است. درخت آزادی با خون آبیاری می‌شود؛ در غیر این‌صورت، این ملت برای همیشه در چرخه پناه‌جویی، فقر و فراموشی گرفتار خواهد ماند.