مادرم همیشه از دور نخست حکومت طالبان برای ما قصه میکرد. وقتی از شکنجهها و محدودیتهای آن روزها میگفت، ترس و وهمی عجیب در وجودم میپیچید. به مادرم آفرین میگفتم و در دل شکر میکردم که در آن دوره به دنیا نیامدهام؛ دورهای که طالبان برای مردم به هیولایی خونخوار بدل شده بودند. همیشه با خود میگفتم: خوشبختانه دیگر آنها حاکم نیستند؛ هرچند شورش و جنگ میکنند، اما دستشان به قدرت نمیرسد. جمهوریت برایم رویای بزرگی نبود، اما همینکه ما دختران اجازه درسخواندن، تحصیل و بیرونشدن از خانه را داشتیم، برایم یک دنیا خوشی بود.
سال ۱۴۰۰ اما سال بدی بود. به قول معروف «سالی که نکوست از بهارش پیداست». سالی پر از دلهره؛ با موج دوم کرونا، قرنطین و خانهنشینی. همان بهار من در امتحان کانکور شرکت کردم؛ امتحانی که برایش دو سال عاشقانه و شبانهروز تلاش کرده بودم. بهخاطر قرنطینهای پیهم و بیکاری، خانواده ما مدام به بدخشان رفتوآمد داشت. هیچکسی حتی به ذهنش خطور نمیکرد که جمهوریت سقوط خواهد کرد. دغدغه همه فقط کرونا بود؛ مرگ عزیزان، بیپولی، نبود اکسیجن در شفاخانهها و مردانی که از خانهنشینی کلافه شده و با خانوادههایشان بدرفتاری میکردند.
بهار را در بدخشان ماندیم. تصمیم گرفته بودم بعد از اعلام نتایج، کمی از رخصتیها لذت ببرم. یک صبح وقتی از خواب برخاستم، شنیدم پدر و برادران از وخامت اوضاع امنیتی ولسوالیهای بدخشان و پیشروی طالبان سخن میگویند. همانجا لرزشی در قلبم نشست. با خود گفتم: «مگر تو احمقی؟ محال است طالبان حکومت را بگیرند. ما ارتش داریم، سقوط جمهوریت کار آسانی نیست.» اما چند روز بعد خبرها یکبهیک رسید: ولسوالیها میافتادند و طالبان به دروازههای ولایت بدخشان رسیدند. آن لحظه طعم زندگی برای همیشه از کامم رفت.
خاطرم هست آخرین باری بود که لباس کوتاه پوشیدم. خیلی زود یاد گرفتم چپن و ماسک بپوشم. همان شب، وقتی افسران با شتاب از قریه میگذشتند، مادرم با بغض گفت: «دخترا بیدار شوید؛ طالب تشکان و درایم را گرفت.» قلبم به تندی میزد و دستوپایم بیحس شده بود. باورم نمیشد، اما حقیقت پیش چشمم جریان داشت.
چند روز بعد به قندز رفتیم. هنوز دل به امید بسته بودم، اما شهر یکییکی سقوط میکرد. طالبان آزادانه در کوچهها میگشتند و جز میدان هوایی همهچیز را گرفته بودند. ما در خانه خواهرم به زیرزمین پناه بردیم؛ موشکها و مرمیها از بالای سرمان میگذشت. امید زندهماندن را از دست داده بودیم. برادرم به سختی خودش را نجات داد، اما از شوهر خواهرم خبری نبود. روز بعد، طالبان اعلان کردند مردم شهر را ترک کنند؛ زیرا کندز بمباردمان خواهد شد. تنها با لباسی که به تن داشتیم، آواره شدیم.
راهی تخار و سپس بدخشان شدیم. در مسیر، خانهها و دکانها سوخته، درختان قطعشده، و اجساد نظامیان مثل زباله روی هم انباشته شده بودند. بوی خون همهجا را گرفته بود. دیگر خبری از سرسبزی شمال نبود.
خانه ما در بدخشان پایگاه طالبان شد. پدر در کابل آواره بود. خواهرم با چشمانی خشک و دلی شکسته، منتظر شوهر اسیرش مینشست. من که هنوز ۲۰ ساله نشده بودم، نمیتوانستم بار اینهمه رنج را تاب بیاورم. شایعهها میگفتند طالبان دختران جوان را با خود میبرند. هر لحظه نفرت از زن بودنم بیشتر میشد.
وقتی خبر رسید اشرف غنی کشور را ترک کرده، انگار آخرین میخ بر تابوت امیدمان کوبیده شد. با گریه از برادرم پرسیدم: «لالا، یعنی ما را میکشند؟» آهی کشید و گفت: «متاسفم جان لالا، کاری از دستم ساخته نیست.» همان لحظه مردن را تجربه کردم.
شام همان روز طالبان وارد کابل شدند. پرچم سهرنگ ما را پایین کشیدند، لگدمال کردند و شعار «فتح مبارک» سردادند. با پایینشدن پرچم، زندگی ما نیز تمام شد. آن شب تا صبح کنار پنجره نشستم و گریستم. امیدم به کابل بود؛ به خدایم التماس کرده بودم که کابل سقوط نکند. اما آن شب، همهچیز پایان یافت.
از آن پس، آموزش و کار برای زنان بسته شد. صدها محدودیت بر ما تحمیل شد، اما هیچ مردی از خواهر و مادر خود دفاع نکرد. ما زنان و دختران افغانستان، غمگینترین و بیپناهترین روایت تاریخ شدیم.
امروز چهار سال از آن شب گذشته است. چهار سال است که ما هر روز آرامآرام میمیریم و جهان مرگ ما را مثل یک فلم کمدی تماشا میکند. افغانستان در این سالها به گورستان پنهان زنان بدل شده؛ قرنها به عقب برگشتهایم. دلها شکسته، امیدها خاموش و زندگی پر از درد است.
بانو لنگر، نویسنده این روایت، دختری از بدخشان است. در رشتههای ژورنالیزم، قابلگی و دندانپزشکی چند سمستر خوانده است. اما به دلیل ممنوعیت طالبان نتوانسته به تحصیلاتاش پایان دهد. او حالا در یک شفاخانه کار میکند و در یکی از دانشگاههای آنلاین برای دخترانی که از تحصیل بازماندهاند، تدریس میکند.
