چهارسالگی بازگشت طالبان به قدرت

اخلاق، عاطفه و زنان نامرئی شدند

عکس از آرشیف


تراژیدی بزرگی در تاریخ افغانستان در حال تکرار شدن است. جنگ و درگیری، کشور را به منجلاب خود کشیده است.

اینجا، هرات؛ حوالی ساعت ۱۱ صبح تماسی از شفاخانه حوزوی دریافت می‌شود:
مجروح حادثه ترافیکی، آسیب شدید دیده است.
سن: ۵۲ سال، جنسیت: زن.

از فهرست تماس‌ها شماره یکی از نزدیکان ـ که معمولاً فرزند یا همسر هستند ـ را پیدا می‌کنند. تماس می‌گیرند با برادرم:
«مادر تصادف کرده، بستری‌اش کرده‌اند.»

راه افتادیم به سمت شفاخانه. شهر درگیر گفتگوهای سیاسی مردم بود: سقوط، بازگشت، خونریزی و پرسش‌های بی‌پایان:
ـ «چه کنیم؟»
ـ «چه خواهد شد؟»
ـ «اگر سقوط کردیم کجا برویم؟»

لب‌ها در پیاده‌روها، قهوه‌خانه‌ها، و جلوی تلویزیون‌های دکانها بی‌وقفه روایت می‌کردند. رسانه‌ها و مردم از تصرف سریع شهرها و سهل‌انگاری نظام می‌گفتند.

هرات تقریباً سقوط کرده بود؛ سبزوار، زنده‌جان و کروخ به دست طالبان افتاده و تا مرز اسلام‌قلعه پیش رفته بودند.

حالا فقط کابل امید مردم بود. باقی ولایات یا سقوط کرده بودند یا در آستانه فروپاشی بودند.

شفاخانه حوزوی شلوغ‌تر از همیشه بود؛ زخمی‌های نظامی و غیرنظامی پشت سر هم منتقل می‌شدند. از میان انبوه صدا و جمعیت گذشتیم.

شماره: ۲۹، جنسیت: زن، سن: ۵۲ سال.
راهرو را طی می‌کنیم: ۲۳، ۲۴، ۲۷، ۲۸… و بالاخره اتاق ۲۹.

مادر در گوشه‌ای از اتاق روی چپرکت بود. چشمانش که باز شد، تمام خاطرات جنگ و ویرانی برای لحظه‌ای از ذهنم محو شد… اما همهمه مردم، دوباره خاطرات را برمی‌گرداند.

استخوان شانه‌اش جابه‌جا شده بود، عضلات پایش خونریزی داشت و استخوان پا ترک برداشته بود. چپن سفید به تن داشت و سرش تقریباً بی‌مو بود. پس از شنیدن وضعیتش، از پشت مثل پینوکیوی چوبی آرام‌آرام راه افتاد.

راهروها و اتاق‌ها پر بود از گفتگوهای سیاسی. صداها مختلف، اما مضمون‌ها تکراری:
ـ «شاید طالبان تغییر کرده باشند و جنگ ۲۰ ساله تمام شود.»
ـ «اما این‌ها با خشونت و تفنگ آمده‌اند، تغییرپذیر نیستند.»
ـ «۲۰ سال برقع نپوشیدیم و درس خواندیم، اگر باز ما را حبس کردند چه؟»
ـ «این‌ها کلمه می‌گویند، مسلمان به مسلمان کار ندارد.»
ـ «پس آن‌همه شهید، انتحار و قرآن‌سوزی چه بود؟»

صدای زن‌های کنار چپرکت هنوز در گوشم بود. مادرم را به خانه می‌برم. طاقت ازدحام و دیدن زخمی‌ها را ندارد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم: آدم‌هایی که در دل، نقشه رویا می‌کشند تا زنده بمانند.

در خیابان، صداهایی شبیه هم شنیده می‌شود:
ـ «بلکه نکشند.»
ـ «شاید نظامی‌ها را هم ببخشند.»
ـ «اگر نکشتند چی؟ اگر همه چیز را از ما گرفتند چی؟»

جنگ آدم‌ها را عوض می‌کند. در تاریکی جنگ، تفاوت‌ها محو می‌شود، چون همه یک آرمان دارند: زنده ماندن.

یاد حرف جورج اورول می‌افتم: «بدترین چیز آن است که انسان، حق خود را آرزو کند.» جنگ، خوشبختی را می‌دزدد.

روز دوم: طالبان مناطق بیشتری از هرات را گرفتند و به شهر رسیدند. منتظریم از کابل خبری برسد.
اما «عه خواهر، اینا کلمه می‌گن» هنوز در گوشم می‌پیچد.

ساعت ۶ شام، ۲۴ اسد:
خبرنگار تلویزیون با چهره‌ای خونسرد اما نگاهی غمگین گفت: «پایتخت سقوط کرده، رئیس‌جمهور فرار کرده.»

جهان در یک لحظه به سکوت فرو رفت. سقوط بوی دود، رنگ خاکستری و صدای فریاد دارد.

روز سوم: فرودگاه کابل. هواپیمای C-17 برای تخلیه نیروهای امریکایی آمده بود، اما هجوم هزاران نفر همه‌چیز را از کنترل خارج کرد. ۶۴۰ نفر در یک پرواز، رکورد زدند.

اما بیرون، کسانی به بال‌های هواپیما چسبیدند. هواپیما اوج گرفت، بدن‌هایی از آسمان بر زمین افتادند. بعدتر گفتند بقایای برخی در محفظه چرخ پیدا شد.

باز هم روز سوم: انفجار انتحاری در میان جمعیت. ۱۷۰ کشته، ۱۳ سرباز امریکایی و ده‌ها زخمی. جوی‌های آب سرخ شدند. این‌بار داعش، آخرین تلاش مردم برای فرار را به خاک و خون کشید.

پنج سال بعد: افغانستان همچنان درگیر بقا، تروما، آپارتاید جنسیتی، سقوط اخلاقی و بازگشت به گذشته است.

می‌خواهم آن زن کنار چپرکت را پیدا کنم و بگویم:
دیدی؟ دیدی آن‌طور که فکر می‌کردی نبود؟
دیدی مسلمان به مسلمان کار داشت؟
دیدی وقتی خوب و بد را به مرز و مذهب تقسیم کنیم، کلمه و آیه هم می‌تواند بهانه قتل شود؟

اینجا، زنان گروگان‌اند. ذهن مردان با «غیرت» مسلح شده و علیه خودشان هم به کار می‌رود. زندان‌ها پر از زنان شکنجه‌شده است. عدالت خفه شده.

اینجا هیچ‌کس حالش خوب نیست، اما مردم عادت کرده‌اند. شادی وجود ندارد. امید؟ نه. همان‌طور که اخلاق، عاطفه و زنان، نامرئی‌اند.

اسرا بابری متولد ثور ۱۳۸۳ در هرات است. او در بخش دندان درس می‌خواند. حالا روزهایش را با نوشتن و بیشتر خاطره‌نویسی سپری می‌کند.

مسئولیت محتوای مقاله‌هایی‌ که‌ در بخش دیدگاه وب‌سایت آمو منتشر می‌شوند به‌ دوش نویسندگان‌ آن است.