اجتماعی

قوم‌گرایی طالبان و خطر تجزیه

شهر کابل. تصویر از آرشیف.

رمان‌نویس مشهور جورج اورول جمله زیبایی دارد: «در زمانهٔ فریب همگانی، گفتن حقیقت یک عمل انقلابی است.»

این را می‌پذیریم که نام افغانستان حداقل در «تاریخ‌نامه سیفی هروی» بارها ذکر شده و این نام در آن زمان به مردمان دو سوی خط یا مرز دیورند، یا همین پشتونستان امروزی، اطلاق می‌شد.

این را هم می‌پذیریم که حداقل بعد از اسلام، حکم‌رانی مناطقی که ما در آن زندگی می‌کنیم، توسط خاندان‌های سامانی، غزنوی، سلجوقی، غوری و ـ بعد از حمله مغول ـ به‌صورت هم‌زمان توسط خاندان‌های بابری، تیموری، صفوی، هوتکی، افشاری و درانی اداره می‌شد.

این را هم می‌پذیریم که تا زمان ایجاد ساختار دولت ـ ملت‌ها، همین خاندان درانی در سرزمین ما به نام امیر و بعد از آن به نام پادشاه حکومت می‌کردند. و در نهایت، این را هم می‌پذیریم که در زمان تعیین مرزهای این مناطق، نقشه کشوری به نام افغانستان، به خاطر حاکمیت طولانی خاندان درانی که پشتون‌تبار بودند، توسط روس‌ها و انگلیس‌ها با همین حدود و ثغور مشخص و به رسمیت شناخته شد.

به رسم کشورهای جهان سوم، ساختار دولت ـ ملت در منطقه‌ای که ما به آن تعلق داریم، بیش‌تر بر روی کاغذ و اسناد رسمیت داشت و دولت‌ها میراث‌دار همان تشکیلاتی بودند که برای‌شان به ارث رسیده بود.

این وضعیت هم‌چنان ادامه داشت تا زمانی‌که مردم ما، به‌ویژه قشر درس‌خوانده، به تقلید از جوامع مشابه و کشورهای هم‌سایه که متأثر از تحولات سیاسی ـ فرهنگی کشورهای اروپایی بودند، ابتدا جنبش مشروطیت و پس از آن شاهی مشروطه و در نهایت دهه دموکراسی را، توأم با نوساناتی، تجربه کردند.

این تحولات مثبت، به توسعه فکری جامعه مفید واقع شد و شرایط را برای تغییرات تدریجی فراهم کرد.

در عین حال، باسوادان ما تنها سرگرم مطالعه تحولات سیاسی شده و اشتیاق‌شان را در چگونگی حضور در عرصه‌های مختلف دنبال می‌کردند. بحث هویت‌خواهی در اولویت قرار نداشت و تمام مردم، منافع ملی را در چارچوب جغرافیا و نام افغانستان می‌دیدند.

عوام جامعه به این مسایل دخیل نبودند. تنها باسوادان معدودی بودند که به اهداف پشتونستان‌خواهی داوود خان دقت می‌کردند و این احساسات قومی را به محمود طرزی نسبت می‌دادند که بعد از استقلال افغانستان، هویت افغانی و حس ناسیونالیستی را به لحاظ فکری آویزه گوش زمام‌داران افغانستان کرده بود.

کودتای داوودخان و سپس کودتای خونین ثور، اوراق تاریخ و سیاست افغانستان را زیر و رو کرد. دولت حمایت‌شده اتحاد جماهیر شوروی، برای حفظ پایه‌های لرزان قدرت، با مشوره روس‌ها دست به تشکیل کندک‌های قومی در حمایت از دولت زد و با بذل و بخشش پول و سلاح، اولین هسته شکاف قومی را به‌صورت علنی در کشور ایجاد کرد.

در وضعیت جدید، نخستین موردی که در ذهنیت‌ها نقش بست، بحث هویت بود. ذهنیتی که تا آن زمان در اندیشه باسوادان محفوظ بود، به مردم عام منتقل شد. این کار به یک‌باره سبب شد تا مردم افغانستان به جستجوی پیوند تباری‌شان باشند و از این طریق برای حفظ و تداوم حیات خود بهره ببرند.

بنابراین، تحرکاتی هرچند آهسته و پیوسته به راه افتاد و عموم مردم را واداشت تا به تعریف مشخصی از خود و سرزمینی که در آن زندگی می‌کنند، دست یابند. متأسفانه این تبارگرایی در حکومت‌های بعد از آن نیز دنبال شد و دردناک‌تر از آن، در نظام جمهوریت به شدت ادامه یافت.

فضای باز سیاسی، نظام دموکراتیک و حضور اقوام مختلف در ساختار قدرت، فرصتی شد تا هویت‌خواهی بر مبنای مطالعات و اسناد تاریخی، رنگ و بوی تازه‌ای به خود بگیرد.

وجود پارلمان مختلط، زمینه اظهارات صریح و طرح خواسته‌های عدالت‌خواهانه را فراهم کرد و این امر سبب شد تا شماری از نخبگان پشتون در تنگنای محافظت از ساختار قدرتی که قرن‌ها در اختیارشان بود، قرار گیرند.

در واکنش به مواضع حق‌طلبانه اقوام دیگر، نخبگان پشتون به‌جای جستجوی راه‌های هم‌زیستی مسالمت‌آمیز، بر تعریف و معنای واحد از دو کلمه «افغان» و «پشتون» تأکید کردند و به پیروی از عبدالحی حبیبی و گل پادشاه الفت، شماری تا جایی که توانستند در رسانه‌های جمعی بر این طبل کوبیدند و هویت افغان را ـ که بسیاری از مردم افغانستان آن را یک هویت ملی می‌دانستند ـ به یک هویت قومی محدود ساختند و حتی در برخی موارد ادبیات تجزیه‌گرایانه نیز با آن همراه شد.

در مقابل، کسانی از تاجیک‌تباران و برخی نمایندگان هزاره و ازبیک، بر تفکیک هویت ملی از هویت قومی اصرار ورزیدند.

در میان کشمکش نخبگان جامعه، نیروی طالبان که با تکیه بر دین و سنت وارد میدان شدند، توانستند معادله قدرت را تغییر دهند و بسیاری از صداهای رقیب را به حاشیه برانند.
طالبان به نام امارت اسلامی قدرت را در دست گرفتند و تلاش کردند نظم مورد نظر خود را مستقر سازند.

در این میان، برخی از هواداران هویت تک قومی نیز سکوت اختیار کردند یا وضعیت موجود را قابل پذیرش دانستند.

مردم عام افغانستان تا هنوز موضوع را به‌گونه جدی دنبال نمی‌کنند. بسیاری از غیرپشتون‌ها همچنان خود را در سرنوشت کشور سهیم می‌دانند، هرچند نگرانی‌هایی در مورد آینده در میان‌شان به وجود آمده است.

در سوی دیگر، در میان بخشی از جامعه پشتون نیز دیدگاه‌هایی شکل گرفته که بر نقش برجسته‌تر قوم در ساختار قدرت تأکید می‌کند.

طیف دیگری از نخبگان پشتون، کمتر به‌صورت علنی سخن گفتند، اما در عمل تلاش داشتند بر تقویت هویت قومی در برخی مناطق تأکید کنند. این روند، از نگاه منتقدان، می‌توانست به تضعیف هم‌گرایی ملی منجر شود.

نکته مهمی که گاه به برداشت‌های متفاوت از تاریخ انجامیده، چگونگی استمرار قدرت از احمدشاه درانی تا دوران معاصر است. باید توجه داشت که در گذشته، قدرت بیشتر به خاندان‌ها تعلق داشت، نه به مفهوم امروزی ملت.

احمدشاه درانی با توانایی‌های خود امپراتوری بزرگی را شکل داد، اما این امر را نمی‌توان به‌طور مستقیم با مفهوم هویت ملی امروز یکسان دانست. تفاوت مهم میان آن دوران و امروز، در تحول مفهوم حاکمیت و نقش مردم در تعیین سرنوشت سیاسی است.

در جهان امروز، اصل بر مشارکت شهروندان در قدرت است. هیچ گروهی نمی‌تواند به‌تنهایی نماینده همه جامعه باشد. تجربه نشان داده است که ثبات پایدار زمانی شکل می‌گیرد که همه گروه‌ها احساس مشارکت و عدالت داشته باشند.

در این چارچوب، برخی تحلیل‌گران معتقدند که سیاست‌های کنونی طالبان، به‌ویژه در حوزه‌های قومی و زبانی، می‌تواند چالش‌هایی را برای هم‌گرایی ملی ایجاد کند. در عین حال، گروهی دیگر بر این باورند که حفظ وحدت ملی و جلوگیری از تشدید اختلاف‌ها، نیازمند گفت‌وگو و درک متقابل میان همه اقوام است.

در نهایت، آینده افغانستان به چگونگی مدیریت این تنوع و ایجاد توازن میان گروه‌های مختلف بستگی دارد. اگر زمینه مشارکت گسترده‌تر و احساس عدالت تقویت شود، می‌توان امیدوار بود که از تعمیق شکاف‌ها جلوگیری و مسیر هم‌گرایی ملی هموارتر شود. در غیر آن، مسیری تک قومی را که طالبان در پیش گرفته اند، خطر تجزیه‌ی کشور را هر روز جدی‌تر از پیش می سازد.

داکتر محمدالله افضلی دیپلومات پیشین، استاد دانشگاه و نویسنده است.

مسئولیت محتوای مقاله‌هایی‌ که‌ در بخش دیدگاه وب‌سایت آمو منتشر می‌شوند به‌ دوش نویسندگان‌ آن است.

ا