در چند روز گذشته، خط جدال لفظی میان طالبان و پاکستان دوباره شعلهور شده است. پس از یک دوره درگیریهای مرزی و اعلام آتشبس در دوحه، طالبان و پاکستان نگاههایشان به استانبول دوخته شد تا شاید گفتگوهای پیگیریشده به ابتکار قطر و ترکیه راهی برای مهار بحران میان دو طرف بگشاید. اما نشست استانبول بدون نتیجه به پایان رسید؛ مقامات دو طرف از پایبندی به آتشبس گفتند، اما زبان سیاست توسط هر دو طرف به زبان تهدید بدل شد.
وزیر دفاع پاکستان، خواجه محمد آصف، آشکارا طالبان را به «نابودی کامل» تهدید کرد و گفت پاکستان لازم نیست حتی بخش کوچکی از توان تسلیحاتیاش را به میدان بیاورد. در مقابل، مقامات طالبان نیز با ادبیات تند و شعارهای آشنا از «قبرستان امپراتوریها» سخن گفتند و حتی از «حمله به اسلامآباد» در صورت تداوم حملات پاکستان علیه اعضای تیتیپی در خاک افغانستان حرف زدند. این فراز و فرودها بر زمینه آتشبسی است که پس از درگیریهای شدید مرزی و با وساطت دوحه برقرار شد، اما با شکست استانبول، فضا بار دیگر داغ شده است.
در چنین فضایی، بخشی از هواداران جریانهای ضد طالبان — تأکید میکنم بخشی از هواداران، نه خود جریانها — از تهدیدهای پاکستان علیه طالبان ابراز خرسندی میکنند؛ حتی برخی با شور و شعف، پاکستان را تشویق میکنند که «کار طالبان را یکسره کند». اما این ذوقزدگی نه تنها سادهلوحانه است، بلکه میتواند خطرناکترین توهم سیاسی این برهه باشد. احمد مسعود، رهبر جبهه مقاومت، به صراحت گفته که هر راهحل معنادار برای تغییر وضعیت افغانستان باید از داخل بجوشد و از سوی مردم پذیرفته شود؛ نسخه بیرونی، اگر هم شوری در لحظه بیافریند، در عمل افغانستان را به چرخه دیگری از وابستگی و بیثباتی میاندازد، که این را میتوان از یک جمعبندی ساده تجربه تاریخی افغانستان دانست.
نخست باید گفت، باور ندارم پاکستان طالبان را «از بین ببرد». از منظر سیاست دولتی پاکستان، طالبان محصول دههها سرمایهگذاری راهبردی این کشور هستند و ابزار کنترل عمق استراتژیک و جلوگیری از قوام یافتن یک دولت مستقل و توانمند در کابل میباشند. طالبان، با همه خصومتها و تنشهای روزمره با پاکستان، در تصویر کلان، عنصر مطلوب پاکستان برای تضمین آن هدف دیرینه است: افغانستانی که هرگز چنان مستقل و یکپارچه نشود که بتواند سیاست خارجی و امنیتیاش را خارج از سایه پاکستان طراحی کند.
بنابراین، تقابلهای لفظی امروز را باید در چارچوب تنبیه برای تمکین دید: فشار برای مطیع کردن، نه حذف برای جایگزینی با یک جریان مستقل.
ممکن است در مقاطع مختلف، به طالبان فشار بیاورند، برخی چهرههای طالبان را کنار بزنند، یا برای تنبیه ضربههایی بزنند؛ اما حذف کامل این گروه، با منافع پایدار پاکستان نمیخواند؛ چون هر بدیل مستقل و ملی در کابل، برای اسلامآباد کنترلناپذیرتر، پرخرجتر و پرریسکتر است. بنابراین، حتی اگر امروز دعوا تند است، هدف نهایی معمولاً واداشتن به تمکین است، نه برچیدن کامل. برای پاکستان، طالبان در مجموع هنوز هم گزینه ارزانتر برای قفل کردن افغانستان در سطحی از ضعف و وابستگی است.
در این میان، کسانی که امروز برای ضربه پاکستان بر طالبان کف میزنند، باید پیامدهای فردای کف زدن را ببینند. حتی اگر، بر فرض محال و بر خلاف منطق منافع پاکستان، پاکستان تصمیم بگیرد طالبان را کاملاً از میان بردارد، چرا باز هم تشویق کردن این مسیر عاقلانه نیست؟ چون هر پیروزی با عجله میتواند پیامدهای سختتری بیاورد که چندتای بیشتر قابل پیشبینیشدهاش موارد زیر است:
نخست، اگر تغییر قدرت با اراده پاکستان رقم بخورد، انتظار طبیعی آنها این است که دولت جدید پسا طالبان مطابق خواستشان حرکت کند: از مرز و امنیت گرفته تا تجارت، ترانزیت، معادن و حتی زبان دیپلماسی باید از پاکستان تعیین گردد. این یعنی بازتولید دولت دستنشانده و وابستگی ادامهدار. در چنین وضعی، دولت تازه پشتوانه اجتماعی قوی نخواهد داشت و برای بقا ناچار میشود بیشتر به زور و نهادهای امنیتی تکیه کند. هر اختلاف داخلی هم با برچسب «خلاف منافع همسایه» سرکوب میشود. مرز، آب و راههای تجاری به ابزار فشار روزمره تبدیل میشود. نتیجهاش «آرامش ظاهری» است، اما در باطن، ترس در داخل و گروگان بودن در بیرون؛ چیزی که در حال حاضر در حکومت امارت اسلامی طالبان در حال تجربه شدن است. چنین چیزی برای هیچ شهروند افغانستان پذیرفتنی نیست.
دوم، تکرار دهه نود که بعد از فروپاشی حکومت داکتر نجیبالله افغانستان شاهد بود. در آن زمان، پروژه دلخواه اسلامآباد این بود که کابل با الگوی مورد نظر آنها توسط گلبدین حکمتیار اداره شود. چون احمدشاه مسعود نپذیرفت، پاکستان توسط حکمتیار جنگ را شعلهور کرد، شهر ویران گردید و خلأ پدید آمد که بعد پاکستان برای پر کردن آن، طالبان را ایجاد کرد. اگر امروز هم مسیر را به بیرون بسپاریم، احتمال تکرار همان چرخه زیاد است: پاکستان ایجاد حکومت مستقل را نخواهد پذیرفت، و با فعال کردن گروههای مسلح طرفدار خودش، رقابتهای سیاسی را دوباره به خیابان و سنگر خواهد کشاند. از این رو، انتظار گل و گلزار شدن بعد از رفتن طالبان، اگر مسیر با نسخه اسلامآباد ختم شود، واقعبینانه نیست.
سوم، بدتر از سقوط یک رژیم بد، فرسودگی اجتماعی است.
وقتی تغییر دولت با مشت همسایه برسد، مردم حس تحقیر و بیصاحبی میکنند؛ کسی صاحب سرنوشت خود نمیشود. برندگان که صاحب حکومت شدند، چون به کمک بیرون آمدهاند، مشروعیت عمیق پیدا نمیکنند و هر اختلاف کوچک رنگ قومی و سمتی میگیرد. زندگی روزمره سیاسی میشود: ایستهای بازرسی محلی، زورگوییهای قومی، خاموشی رسانه و خودسانسوری جامعه مدنی عادی میشود. نمونههای همین چرخه را همین حالا زیر حکومت طالبان میبینیم: احساس تحقیر و بیصدا شدن مردم، فشارهای خودسرانه در محلات، کوچ اجباری و ناامیدی جوانان که بعضی را به خشم و تندروی میکشاند. مهاجرت بالا میرود، اعتماد فرو میریزد. اگر فردا هم با فشار بیرون، حکومت دیگری بیاید، همین چرخه فقط لباس عوض میکند، نه منطقش.
چنین نظمی شاید آرامش کوتاه بیاورد، اما صلح نمیسازد؛ آتش را زیر خاکستر پنهان میکند. کشوری که بر احساس تحقیر بنا شود راست نمیایستد؛ تنها تغییری که مردم مالک آن باشند میتواند تغییر واقعی ایجاد کند.
نتیجه این تصاویر بالا روشن است: تشویق اسلامآباد به حل مسئله طالبان، یعنی واگذاری حق تعیین سرنوشت به همان بازیگری که از اساس، مسئله را به این نقطه رسانده است. از همینروست که تکرار سخن احمد مسعود اهمیت دارد: نسخه بیرونی نباید برای ما قابل پذیرش باشد. نسخه بیرونی ممکن است زودتر به نتیجه ظاهری برسد، اما هزینهاش را نسلها میدهند. بنابراین، هر راهحلی که در کابل دوام بیاورد، باید در کابل ریشه داشته باشد؛ نه در اتاقهای فکر و وضعیت بحران در اسلامآباد.
چرا تمرکز بر نسخه افغانستانی عقلانیتر و اخلاقیتر است؟ نخست به خاطر مشروعیت. حکومت برآمده از اراده مردم و ساختهشده در داخل، نه فقط از نظر اخلاقی برتر است، بلکه کارآمدتر هم هست چون مشروعیت از صندوق و جامعه میآید، نه از امضای همسایه. حکومتی که از دل مردم بیرون میآید، کمتر میترسد و کمتر میترکد؛ چون به جای تکیه بر بیرون، به پشتوانه درون تکیه دارد. چنین حکومتی در برابر بازی همسایهها هم مقاومتر است: وقتی اجماع ملی وجود داشته باشد، امکان معامله بر سر مرز، آب، تجارت و امنیت کمتر میشود و کسی نمیتواند با فشار ما را به چیزی وادارد که خلاف منفعت کشور است. دوم به خاطر توازن منطقهای: هرچه افغانستان مستقلتر و مبتنی بر اجماع داخلی باشد، دست همسایگان برای بازی از بیرون کوتاهتر میشود.
این نسخه افغانستانی چند کار ساده اما پیگیر میخواهد. اول، زبان مشترک میان مخالفان بر سر ساختار سیاسی، حقوق شهروندی، عدالت انتقالی و تمرکززدایی به وجود بیاید. دوم، رفتار پاک، پاسخگویی دائمی به جامعه مدنی و رسانهها، اخلاق مبارزه باشد. سوم، نه پناه به گروههای خارجی بدهیم و نه بگذاریم خاک ما ابزار دعواهای دیگران شود. چهارم، از زنان و جوانان تا فرهنگیان، همه در طراحی آینده سهم داشته باشند. پنجم، دیپلماسی خونسرد و دقیق بدون گرو گذاشتن حاکمیت افغانستان.
جریانهای ضد طالبان، مشروعیت و آبروی خود را از استقلال روایت و عملشان میگیرند. وقتی بخشی از هواداران، دل به دخالت بیرونی میبندند، ناخواسته همان روایتی را تقویت میکنند که طالبان سالهاست میفروشند: اینکه مخالفان «دستنشانده خارج» هستند. آزادی، اگر قرار است دوباره در افغانستان زنده شود، باید گرفته شود نه بخشیده. و این کار، کار مردم افغانستان است؛ نه ماموریتی که ارتش همسایه به نیابت از ما انجام دهد.
بنابراین، تشویق پاکستان برای سرنگونی طالبان نه راهبرد است، نه میانبر؛ تداوم یک خطای پرهزینه تاریخی است. هواداران جریانهای ضد طالبان اگر میخواهند فردا در برابر فرزندانشان سر بالا بگیرند، باید امروز از این وسوسه آسان بگذرند و به همان مسیری برگردند که، بهحق، بر شأن و منزلت مبارزهشان میافزاید: اعتماد به مسیری که از کوهپایههای هندوکش میگذرد، راهی که به دست مردم مشروعیت مییابد و افغانستان را از سایه «دوستی بیثباتکن» رها میسازد.
مسئولیت محتوای مقالههایی که در بخش دیدگاه وبسایت آمو منتشر میشوند به دوش نویسندگان آن است.
