وقتی به آن روزها فکر میکنم، ترسی عمیق سراسر وجودم را میگیرد. همه احساسات مبهم و ناشناختهای که یکبار تجربه کرده بودم، دوباره زنده میشوند.
آشنا بودند… پیشتر هم چنین حالی را تجربه کرده بودم، زمانی که خیلی کوچکتر بودم.
تابستان بود. آسمان صاف، هوا گرم. هر روز بیوقفه اخبار را دنبال میکردم. نیرویی تازهوارد، نمیدانستم چه باید بر آن نام نهاد، اما با شتاب پیشروی میکرد. هر روز، یک ولایت دیگر سقوط میکرد. بیهیچ مقاومتی.
کسانی که خود را بزرگان قوم و منطقه مینامیدند، از مقاومت حرف میزدند، اما همینکه جنگ به خانهشان نزدیک میشد، ناپدید میشدند… چطور؟ هیچوقت نفهمیدم!
در همان روزها، نقشهای کوچک از افغانستان کشیده بودم. با دقت زیاد، همهی ولایات را رسم کرده بودم. آن را به دیوار اتاقم چسبانده بودم تا همیشه در چشمم باشد.
هر ولایتی که سقوط میکرد، با ماژیک سرخ علامت میزدم…
و روزی رسید که نوبت هرات شد.
مردم اعتراض میکردند. در کوچهها و پشتبامها فریاد اللهاکبر سر میدادند.
ولی واقعاً، کدام «اللهاکبر» درست بود؟
آنها هم با همین شعار میآمدند و میکشتند. ما هم با همین شعار مقاومت میکردیم.
یک روز حوالی ظهر، گروهی با لباس شخصی و تفنگ از کوچهمان گذشتند. خیال کردم از نیروهای مردمیاند. اما ساعتی نگذشت که صدای گلولهها نزدیکتر شد.
راستش، اگر بگویم نترسیدم دروغ گفتهام. اما ته دلم عجیب آرام بود؛ شاید چون قبلاً هم تجربه کرده بودم.
رفتم گوشه اتاق، دراز کشیدم و با خود گفتم: «چیزی نیست…»
اما صدای تیراندازی شدیدتر شد.
مادرم با زنکاکایم در راهپله صحبت میکرد. من هم رفتم سمتشان. زنکاکایم نگران فرزندانش بود.
سعی کردم آرامش کنم. همیشه همینطور بودهام؛ حتی در سختترین لحظههای عمرم، سعی میکردم برای دیگران آرامبخش باشم، حتی وقتی خودم میلرزیدم.
برادرم آمد و زنکاکایم را تا خانهشان همراهی کرد. ما ماندیم؛ من، خواهرهایم و مادرم. پدرم آنجا نبود.
وقتی صدای گلولهها بیشتر شد، خواهرهایم گریه کردند. هرکدام در گوشهای خزیدند.
نمیدانستم باید چه کنم. نمیدانستم چه شده و چه خواهد شد.
تصمیم گرفتیم عصر از خانه برویم، به جایی امنتر. اما از شدت درگیریها میترسیدیم.
خواهرم با اضطراب گوشی در دست داشت و خبرها را میخواند:
«از آمریت گذشتند… مستوفیت را گرفتند… رسیدند به ولایت…»
استرسم بیشتر میشد.
آمادهی رفتن بودیم، اما برادرم برگشت و گفت: «نمیگذارند کسی این وقت برود.»
خواهرهایم گریه میکردند. بغلشان میکردم، سعی میکردم آرامشان کنم. اما خودم هم نمیدانستم چه بگویم.
قلبهایمان مثل چکش میکوبیدند.
با خودم زمزمه میکردم:
«کاش پدرم اینجا بود…»
شایعات ترسناکی درباره دختران شنیده میشد. و من میترسیدم.
ترس، همهجای خانه را پر کرده بود.
آن روز و روز بعد، سختترین روزهای زندگیام بودند.
انگار آسمان هم در عزا بود. آفتاب، رنگ زرد گرفته بود. آسمان، خاکآلود و مات.
عصر روز بعد، روی تاب نشسته بودم. با خودم فکر میکردم:
«آیا ممکن است روزی این روز را، بهعنوان خاطره، به یاد بیاورم؟»
سؤالهای زیادی در ذهنم میچرخید.
چطور ممکن است کشوری به این بزرگی، تنها در دوازده سیزده روز سقوط کند؟
چرا بدون سلاح سنگین، بدون جنگ واقعی؟
و چرا جهانی که اینهمه ادعای انساندوستی دارد… فقط سکوت کرد؟
مسئولیت محتوای این نوشته بردوش نویسنده آن است.
فرح وحید یکی از دختران بازمانده از تحصیل در دانشگاه است. او که در سال ۱۴۰۰ صنف دوازدهم مکتب بود با محدودیت طالبان از اشتراک در آزمون کانکور باز ماند. در این مدت وی به نویسندگی و فعالیتهای هنری ادامه داده است.
