چهارسالگی بازگشت طالبان به قدرت

مادر که قصه می‌کرد

عکس از آرشیف

مادرم قصه می‌کرد که وقتی طالبان به کابل ریختند، مردم از فرط ترس به هر سو می‌گریختند. چاشت گرم تابستان بود و او که آن وقت کارمند وزارت معارف بود، با عجله تاکسی گرفت و راهی خانه شد.

هنوز صدای دلخراش طیاره‌های امریکایی که شب و روز آسمان کابل را می‌خراشیدند، در گوشش بود. با خنده‌ای آمیخته با حزن می‌گفت: «روزگار تلخی بود، نازنین… همه به‌سوی میدان هوایی دویدند و خودشان را به بال‌های طیاره آویزان کردند. شایعه شده بود که این طیاره‌ها همه را به امریکا می‌برند. غافل از این‌که جوان‌های بدبخت را بعدتر از روی بام‌های اطراف با سری شکافته یافتند. آن‌ها می‌خواستند از سرزمینی که یکباره از پا افتاده بود، فرار کنند. اما به کجا می‌خواستند بروند؟ از سقوط که بیرون شوی، انگار از طوفان گذشته‌ای؛ دیگر آن آدم قبلی نیستی.»

نگاهش از پنجره به بیرون می‌دوید و غم غریبی در چشمانش موج می‌زد.

مادر می‌گفت: «من حیرانم که آن‌هایی که خود را به بال طیاره چسباندند، واقعاً از جاذبهٔ زمین و ارتفاع و سقوط هیچ نمی‌فهمیدند یا ترس از طالب، چنان بلایی به سرشان آورده بود که به چیزی جز فرار فکر نمی‌کردند.»

بعد، در دل واگویه می‌کرد که: «انسان افغانستانی چه بداند جاذبه زمین چیست؟»

لبخندی تلخ بر گوشه لبش می‌نشست.

با گوشهٔ چادرش بازی می‌کرد و همچنان قصه را پی می‌گرفت. تلخی زیادی در چشمانش بود.

وقتی از فرار رئیس‌جمهور می‌گفت؛ از سپردن بدون قید و شرط ارگ و کابل به طالبان – آن هم در یک لحظه – حس می‌کردم خودش نیز از سراشیبی سقوط می‌افتد. کابل که روزهای سیاه و پرتنش بسیاری را از سر گذرانده، این روز گرم و پراضطراب را نیز تاب آورد. خیابان‌ها پر از تفنگ و ریش و مندیل.

مادر ادامه می‌دهد: «از لای در به کوچه نگاه می‌کردم، در حالی‌که هنوز لباس رسمی به تنم بود!»

کوچه را پر از صدای پا به یاد می‌آورد. کابلی‌هایی که به‌سوی خانه می‌دویدند و در همان حال به هم می‌گفتند: «هله، طالب آمد!»

مغازه‌داران در شتاب دروازه‌های دکان‌هایشان را می‌بستند. همه در فرار بودند. مادر به یاد می‌آورد که پدر با شتاب به سمت نانوایی رفت تا برای چند روز نان تهیه کند.

کابلی‌های سرد و گرم چشیده همیشه می‌دانند وقتی بلوایی می‌شود، نان زودتر از همه از بازار ناپدید می‌شود. چنان‌که در سال‌های ۱۳۷۱ و ۷۲ چنین قحطی‌ای بر پا شد. مردم نان نداشتند و نان‌های سیلو را از بازار سیاه تهیه می‌کردند. به همین خاطر پدر به نانوایی دوید.

روایت مادر آن‌قدر زنده و پرقدرت است که احساس می‌کنم صدای طیاره‌ها را می‌شنوم؛ یکی پس از دیگری آسمان کابل را در می‌نوردند و آن را خالی می‌سازند. آمریکا با سرعت، تبعه‌اش را از دوزخی به نام کابل بیرون می‌کشد و مردم با دوچندان سرعت به کام طالب فرو می‌روند. این بهت و حیرت را حالا هم حس می‌کنم. مادر قصه می‌کند و من حیرت‌زده می‌شوم.

فکر می‌کنم چطور ممکن است سرزمینی یک‌شبه به کام تاریکی برود؟

مادر می‌گوید: «فردایش که به کار رفتیم، گفتند شما نیایید؛ مردانتان به‌جایتان بیایند!»

خانه‌نشینی مادر شروع شد. از صبح تا شام دیوارهای خانه را نظاره می‌کرد و در چرت فرومی‌رفت. دیگ می‌پخت، ظرف می‌شست، بچه‌داری می‌کرد و زیر دست‌وپای ما را پاک می‌کرد. کتاب می‌خواند، گاهی موسیقی گوش می‌داد، پیاده‌روی می‌کرد و چشم در چشم طالب می‌افتاد.

زنی که دوبار سقوط را تجربه کرده بود؛ یکی در نوجوانی، دیگری در جوانی. در اوج سرزندگی و شور، دوباره از پا افتاد. او هر دو دورهٔ طالبان را دیده است.

از روزهایی می‌گوید که به بیهوده‌گی می‌گذشتند. به این‌جا که می‌رسد، نگاهش مات می‌شود و دیگر ادامه نمی‌دهد. حس می‌کنم کامش خیلی تلخ است. بیست سال گذشته است. از افغانستان با حسرت یاد می‌کند؛ از کشوری که با خاطرات تلخ و شیرینش گره خورده. این سرزمین برای او نوستالژی غریبی دارد. زنی حساس و اهل فهم است. ادامهٔ داستانش را می‌گذارد برای بعد.

می‌روم کنار پنجرهٔ کشور خوشبختی که در آن زندگی می‌کنیم و به کابل فکر می‌کنم. به کابلی که تنها تصویری مات و خاکستری از آن در ذهن دارم.

فردا دوست دارم مادر را به یکی از کافه‌های مورد علاقه‌ام ببرم تا باز هم ادامه دهد. از سکوتی که کابل را در بر گرفت، از شگفتی‌ای که آن را فرا گرفت. کابل بارها این سقوط و این سکوت مرگبار را تجربه کرده. به گفتهٔ مادر، دل و سینهٔ کابل بسیار بزرگ است.

به قهوه‌اش خیره مانده، انگار در ته پیاله تصویر آن روز را می‌بیند؛ همان روزی که تمام کشور به باتلاق مرگ فرو رفت، همان روزی که مردم، میدان هوایی را به زیر لگدهایشان به لجن کشیدند.

می‌گوید: «ما مردم خیلی سست‌ریشه‌ایم. همه به فکر فرار بودند.»

شاید راست می‌گوید… خیلی سست‌ریشه‌ایم؛ وقتی رئیس‌جمهور در یک دقیقه فرار می‌کند، از مردم چه گله‌ای؟

نگاهش به آن‌سوی پنجره ثابت می‌ماند. از سربازانی می‌گوید که به زور تفنگ‌شان را تسلیم کردند، در حال گریه، لباس‌های‌شان را از تن بیرون کشیدند، مدال‌ها را دانه‌دانه بر زمین انداختند و یخن‌شان را چاک دادند.

فکر می‌کنم، این سرزمین عجیب را باید بروم ببینم. کودکی‌هایم تصویر چندانی به من نمی‌دهند. مادر را هم خواهم برد؛ مادر عاشق سرزمینش است.

قهوه‌اش را می‌نوشد و شالش را مرتب می‌کند. زیر لب، جنبشی را احساس می‌کنم؛ کلمات بیرون می‌ریزند:

«ملال را تو نمی‌شناسی… خوب است که نشناسی. ملال، در روزهایی بود که صدها پرواز، کابل را خالی می‌کرد. احساس می‌کردی شهر، خالیِ خالی شده.»

باز چشم‌هایش به دوردست خیره می‌شود. غربت را دوست ندارد. سرزمین خودش را می‌خواهد. آرزو دارد که پیکرش در همان خاک ناآرام دفن شود، خاکش در کوچه‌های کابل پراکنده شود، روحش بر فراز زیارت عاشقان و عارفان به پرواز درآید… برود سر قبر احمد ظاهر.

با این حرفش لبخند می‌زنم. مادر اهل کتاب و رمان و شعر است. تخیل بلندی دارد. سرزمینش را هیچ‌گاه نتوانسته فراموش کند. این را از لابه‌لای دست‌نوشته‌هایش می‌توان فهمید.

قهوه را سر می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. می‌گویم: «در زمان زنده بودنت، می‌برمت دوباره به وطن. هرچند من از آن وطنی که تو می‌شناسی خاطرهٔ چندانی ندارم؛ تمامش مثل خواب است، خواب دوران کودکی.»

می‌گوید: «مرا ببر و خودت هم بیا… اما تو تاب آن‌جا را نداری.»

با گفتن «قبول!» قانعش می‌کنم. می‌گویم: «حالا دیگر از سقوط کابل چیزی نگو که کامت تلخ می‌شود. بگذار برای یک روز دیگر.»

در کافه را باز می‌کنیم و قدم در خیابانی می‌گذاریم که مادر هنوز با آن بیگانه است. بعد از بیست سال، هنوز تاب نیاورده، هنوز عادت نکرده.

کابل، کابل می‌گوید.

نویسنده استاد پیشین دانشگاه در هرات است. در این نوشته به سفارش خود نویسنده برای وی از نام مستعار استفاده شده است.

مسئولیت محتوای این نوشته بر دوش نویسنده آن است.