مقدمه: چرا نقد روایتها اهمیت دارد؟
در سپهر سیاسی امروز که واقعیت بیش از هر زمان دیگری در لابهلای بازنماییهای رسانهای برساخته میشود، یک گفتگوی تاریخی-سیاسی صرفاً از گذشته گزارش نمیکند، بلکه خود، یک «کنش سیاسی» و روش تولید «حقیقت» است. مخصوصا که راوی خود از پیشگامان میدان سیاست و حامل سرمایه سیاسی باشد. ژان بودریار، فیلسوف فرانسوی، این وضعیت را «فراواقعیت» مینامد؛ وضعیتی که در آن، نسخههای روایی و شبیهسازیشده، جای خود واقعیت را میگیرند و به مبنای قضاوت و کنش ما بدل میشوند. مصاحبه اخیر محمد محقق، از رهبران باسابقه سیاسی افغانستان و مردم هزاره، با برنامه «دیدار با تاریخ»، نمونهای برجسته از همین فراواقعیت است. این روایت، برای مخاطبان پرشمارش، تاریخ را نه آنگونه که بود، بلکه آنگونه که «باید» باشد بازآرایی میکند تا در خدمت اهداف امروز استخدام شود. قسمتهایی برجسته و قسمتهایی هم به فراموش خانه یا به بخش نیمه آگاه ذهن منتقل میشود تا به تدریج به تاریک خانه پرتاب شود و نسلهای بعدی در صورت توجه قادر به تشخیص سره از ناسره نباشند.
از این رو، نوشتار پیش رو به دنبال نکته سنجی تاریخی یا راستی آزمایی ادعاهای مشخص محمد محقق نیست. دلیل آن هم این است که چنین کاری ما را در همان زمینی به بازی میکشاند که خود روایت تعریف کرده است. چنانکه خود راوی نیز اهتمام جدی به حوادث و رخدادهای جزی ندارد و تمرکز اصلی وی بر جنبههایی از تاریخ است که او ر به مقصود نزدیک میکند. استاد محقق از کرسی استاد تاریخ سخن نمیگوید، بلکه بهعنوان یک رهبر سیاسی تاریخ را بازخوانی میکند.
از این رو، هدف این متن، فراروی از مجادلات جزئی و ملانقطی و برداشتن گامی به عقب و واسازی «منطق حاکم بر روایت» محمد محقق است. سوالهای قابل طرح از این منظر عبارتند از: این روایت از تاریخ، چه کارکردی دارد؟ سازوکار آن چیست؟ و در نهایت، با الهام از پرسش بنیادین نیچه، آیا این «تاریخی برای زندگی» است که راه را برای آیندهای بهتر میگشاید، یا «تاریخی برای قدرت» که گذشته را برای دستیابی مجدد به قدرت و منزلت سیاسی به خدمت میگیرد؟ برای پاسخ به این پرسشها، از ابزارهای مفهومی نظریهپردازانی چون میشل فوکو، پییر بوردیو، فدریش نیچه و ماکس وبر بهره خواهیم برد.
روایت همچون ارادهی معطوف به قدرت
پیش از هر چیز طبق روش بوردیو در کتاب انسان دانشگاهی باید ابژهی نقد ما مشخص شود. در این نقد من به تعبیر بوردیو با «محمد محققِ تجربه شده» که فردی دارای خاطرات و عواطف شخصی است، مواجه نیستم و به این محمد محقق احترام خاص هم دارم. کانون توجه اینجانب، «محمد محققِ برساخته/ معرفتی» است؛ آن شخصیت سیاسی که در عرصه عمومی و از طریق چنین روایتهایی ظهور میکند. این مصاحبه، صحنهی بازتولید همین چهره برساخته است.
میشل فوکو به ما یاد میدهد که بازخوانی تاریخ، هرگز فعالیتی بیطرفانه و معصومانه نیست، بلکه شکلی از «اراده معطوف به قدرت» است. سوژه و ابژه کاملا با همدیگر گره میخورد. یعنی سوژه خود بخشی از روایت است. از این رو، هر روایتی از گذشته، در تلاش است تا «رژیم حقیقت» خاصی را مسلط کند؛ نظامی که در آن، برخی چیزها «حقیقت» و برخی دیگر «دروغ» یا «بیاهمیت» تلقی میشوند. روایت محقق از تاریخ نیز از این قاعده مستثنی نیست و در حقیقت وی همانگونه که بیان شد در مقام کنشورزی سیاسی است تا نظریه پردازی در مورد تاریخ. این کنش روایی او چند اهداف زیر را دنبال میکند:
۱. خلق مشروعیت: محقق تلاش میکند با اتصال خود به یک تاریخ طولانی از مبارزه و رهبری، جایگاه فعلی خود را نه امری تصادفی، که امری طبیعی، موروثی و بایسته جلوه دهد. همانگونه که دیگر طبقات اشراف چنین کاری میکنند. یعنی میخواهد بگوید کسی رهبری را به او نداده است، بلکه با زحمات و لیاقتهای شخصی خود بدست آورده.
۲. صورتبندی دوست و دشمن: این نوع روایت تاریخی از طریق غیریت سازی میان «ما» (مظلوم، مبارز و برحق) و «دیگران» (ظالم، خطاکار و انحصارطلب) دوست و دشمند را صورتبندی میکند.
۳. مدیریت گذشته و حافظه تاریخی: روایتهای تاریخی رویدادهای تلخ و فاجعهبار را به گونهای بازتعریف میکند که گاه واقعیتها را تحریف نموده و حافظه تاریخی را مطابق میل خود بازپروری میکند. گاه حتی شده جای متهم و قربانی تغییر کرده است.
بهعنوان نمونه یکی از کلیدیترین سازوکارهای این الگوی مدیریت گذشته و دستکاری حافظه تاریخی در روایت محمد محقق، «تقلیل حوادث تلخ به اشتباه» است. وی توجه ندارد یا توجه نمیکند که تقلیل جنگهای داخلی بنیان برانداز در کابل و نقطه نقطه افغانستان، کشتارهای قومی یا تصمیمهای سیاسی فاجعهبار، به یک «اشتباه»، در حقیقت ارادههای مشخصی که در پس آن فاجعه قرار داشتند، از زیر تیغ قضاوت حقوقی، اخلاقی و سیاسی فرار میکنند. «اشتباه» امری سهوی و قابل بخشش است، اما چشم پوشی ارادههای معطوف به جرم و جنایت، نوعی تبرئه کردن عامدانهی تاریخ و تلف کردن حق انسانهایی است که زیر بار ستم ستمگران نابود شدهاند. این رویکرد، بهجای گشودن زخمها برای درمان، بر روی آنها خاک میپاشد تا دیده نشوند.
تبارشناسی اشرافیت سیاسی و خطر تاریخ یادمانی
یکی از شاخصترین نمودهای اراده معطوف به قدرت در روایت محقق، تبارشناسی خانوادگیاش است. این بخش از روایت، نمونهای درخشان از «تاریخنگاری یادمانی/عظمتگرا» است که نیچه آن را برای زندگی، هم ضروری و هم خطرناک میداند.
این نوع خوانش تاریخ، راوی را به یک گذشته باعظمت متصل میکند و منزلت اجتماعی امروزش را اهمیت تاریخی میبخشد. طبق این منطق روایتگری، محقق صرفاً یک سیاستمدار تازه به دوران رسیده نیست، بلکه او وارث یک میراث مبارزاتی است که نتیجه تحمل سالها درد و رنج است.
اما نیچه هشدار میدهد که تاریخ یادمانی خطرات بزرگی نیز در پی دارد. این نوع تاریخ، با تمرکز بر چند «قله برساخته/ خودساخته» و چند قهرمان بزرگ، بخشهای وسیعی از گذشته را به فراموشی میسپارد. تاریخ یادمانی، با سادهسازی فریبنده، تاریخ یک ملت را به تاریخ چند فرد بزرگ تقلیل میدهد و در این فرآیند، رنجها، مبارزات و قهرمانیهای بیشمار انسانهای دیگر را نادیده میگیرد. در روایت محقق نیز این خطر به وضوح دیده میشود؛ او و اجدادش تبدیل به محور و قهرمان اصلی تاریخ میشوند و دیگران، اگر هم حضور داشته باشند، در حاشیه این قهرمانان اصلی قرار میگیرند. او خود را قهرمان مبارزه با تبعیض در حکومتهای افغانستان در زمان جمهوریت معرفی میکند و رفتارهای خود در قبال جنبش تبسم و روشنایی را از همین منظر توجیه میکند.
از منظر پیر بوردیو، این روایت چیزی جز نمایش «سرمایه سیاسی و اجتماعی موروثی» نیست. این منطق، «عادتواره» یا منش خاصی را تولید میکند که در آن، فرد، رهبری را حق طبیعی و موروثی خود میپندارد. دقیقاً در همین نقطه است که میتوان به تنش میان این نسل از رهبران با رهبران جوانتر و تکنوکراتی پی برد که مشروعیت خود را نه از «نسب» و «سرمایه موروثی»، بلکه از «دانش» و «سرمایه فرهنگی/علمی» کسب کردهاند. این دو جهانبینی و دو منطق متفاوت برای کسب قدرت، ناگزیر در برابر یکدیگر قرار میگیرند. چنانکه ما هم در گذشته و هم در حال حاضر شاهد منازعات این دو نوع رهبری هستیم. تعبیر رهبری سنتی دقیقا بیانگر همان رهبری میراثی است و خانوادگی شدن احزاب و نقض اصول حزب داری مدرن نیز در همین تلقی ریشه دارد.
این پدیده که رهبرانی چون محمد محقق فرزندان یا خویشاوندان نزدیک خود را در موقعیتهای حساس برمیگزیدند و در انتخاباتها آنها را معرفی میکردند، به بهترین شکل منطق اشرافیت سیاسی را به نمایش میگذارد و تمرینی بود برای آماده کردن رهبران موروثی بعدی.
این اقدام بر این پیشفرض استوار است که سرمایه سیاسی، کیفیتی ذاتی است که از طریق خون و نسب منتقل میشود، نه دانشی که از طریق تجربه و تحصیل کسب شود. بنابراین، فرزندانشان بهطور خودکار دارای توانش سیاسی پنداشته شده و در رقابت برای قدرت، بر افرادی که سرمایه خود را بهصورت اکتسابی به دست آوردهاند، ارجحیت و حقانیت دارند. به خوبی بیاد داریم که در سالهای اخیر جمهوریت رهبر زادهها وارد میدان سیاست شده بودند. این منطق همان منطقی است که در شاهان گذشته نیز دیده میشد که جانشین بعدی خود را بر اساس حسب و نسب انتخاب میکردند.
منطق اخلاقی و گریز از مسئولیت
هر روایت سیاسی در مواجهه با لحظات شکست و فاجعه، منطق اخلاقی درونی خود را آشکار میسازد. در تحلیل روایت محمد محقق، بهویژه در بخشهای مربوط به جنگهای داخلی سالهای آغازین دهه هفتاد هجری شمسی و همچنین حوادث دوران جمهوریت، شاهد یک الگوی ثابت در گریز از مسئولیتپذیری هستیم. او با واگذار کردن مسئولیت به شرایط، طرف مقابل، یا قضاوت کلی تاریخ، خود را در جایگاه یک قربانی یا یک کنشگر با نیتهای پاک قرار میدهد که اسیر شرایطی خارج از کنترل خود بوده است.
این رویکرد، ریشه در یک منطق اخلاقی مشخص دارد که ماکس وبر در مقاله اخلاق به مثابه حرفه از آن به اخلاق مبتنی بر نیت یا غایت توصیف میکند. در این چارچوب، ارزش یک عمل سیاسی نه با نتایج ملموس آن، بلکه با نیت خالصانه و آرمانهای والای عامل سنجیده میشود. از این منظر، تا زمانی که هدف اولیه (مانند کسب برابری یا دفاع از مردم) شریف بوده، فجایعی که در مسیر تحقق آن رخ دادهاند، مسئولیت مستقیم عامل را به همراه ندارند. در مقابل این منطق، اخلاق مسئولیت قرار دارد که از یک رهبر سیاسی انتظار دارد پاسخگوی پیامدهای قابل پیشبینی اعمالش باشد و شجاعت رویارویی با نتایج ناگوار تصمیمات خود را داشته باشد. روایت محقق به شکل معناداری از ورود به حوزه اخلاق مسئولیت پرهیز میکند.
نشانههای زبانشناختی این گریز از مسئولیت، تقلیل فجایع به «اشتباه» و توجه دادن به «ضررها» بجای معرفی عاملان است. واژه «اشتباه» بار فنی و سهوی دارد و فاقد عنصر «اراده» و «قصدیت» است. وقتی جنگهای خانمان سوز یک «اشتباه» خوانده میشود، بار مسئولیت از دوش تصمیمگیرندگان برداشته شده و در میدانی بیصاحب توزیع میشود. این در حالی است که چنین فجایعی محصول منطق کنش و تصمیمهای مشخصی هستند که توسط کارگزاران میدان سیاست اتخاذ شدهاند. این استراتژی روایی به رهبران سیاسی اجازه میدهد تا همزمان هم ردای حقانیت آرمانخواهی را حفظ کنند و هم از پذیرش مسئولیت برای ویرانیهای به بار آمده شانه خالی کنند. چنانکه بین دو رقیب به راحتی جمع میکند و برای هر دو سالگرد بر گزار میکند؛ یکی بهعنوان پیر و مرامش و دیگری بخاطر دوست داشتن دوستانش. این منطق، راه را بر هر نوع یادگیری از تاریخ میبندد؛ زیرا لازمه یادگیری، پذیرش مسئولیت و خطاها است، نه صرفاً اذعان به یک اشتباه. علاوه برآن بیانگر تن دادن به نسبیتهای اخلاقی و نفی ارزشهای مطلق است.
اوج این منطقِ گریز از مسئولیت، در این گفته محمد محقق آشکار میشود که میگوید در کارنامه سیاسیاش، هیچ عملی که از آن پشیمان باشد، وجود ندارد. این ادعای «عصمت سیاسی» کارکردی دوگانه دارد. از یکسو، با صحیح دانستن تمام کنشهای گذشته خود، تاریخ را از هرگونه خطا و لغزش شخصی پاک کرده و بار تمام فجایع مشهود را به طور ضمنی بر دوش دیگران قرار میدهد؛ رویکردی که با واقعیتهای عینی در تضاد آشکار است. یک نمونۀ آن مظاهره برای بازپسگیری رأی خود از حامد کرزی بعد از دومین انتخابات ریاست جمهوری افغانستان بود. از سوی دیگر، این اعلام برائت از خطا، یک دعوتنامه سیاسی برای پذیرش رهبری است. با معرفی خود بهعنوان یک کنشگر مصون از اشتباه، او خود را در جایگاه همان رهبر آرمانی قرار میدهد که پیروان به دنبالش هستند: فردی که هرگز دچار خطای محاسباتی نمیشود.
این منطق اما در نهایت خود متناقض است. اگر فرض شود که هر یک از رهبران نیم قرن اخیر افغانستان چنین ادعایی داشته باشند، این پرسش بنیادین، بیجواب میماند که منشأ بحرانها و مصائب پایدار کشور کجاست؟. همچنین هیچ کسی زیر بار مسئولیت نمیرود. این یعنی تخریب بنیادهای جامعه.
تقدم کارکرد سیاسی بر حقیقت تاریخی
پیچیدهترین بخش این استراتژی روایی، در مواجهه با وقایعی است که در آنها پای رقبای دیروز و و مصالح امروز و یا فردایشان در میان است. در این موارد، روایت محقق به جای ارائه یک تحلیل انتقادی و مستقل، به شکل معناداری به سمت «روایت رقیب» تمایل پیدا میکند. بهعنوان مثال، در مورد نحوهی شهادت عبدالعلی مزاری، او روایتی را برجسته میکند که با خوانش قاتلان شهید مزاری بیشتر سازگار است. همچنین در روایت جنگهای غرب کابل، از محکوم کردن مستقیم هر دو طرف جنگ پرهیز کرده و روایتی را برمیگزیند که هم شهید مزاری زیر سوال نرود تا مردم را از دست ندهد و هم جایگاهش در ائتلافهای سیاسی امروز آسیب نرسد. به تعبیر دیگر وی در اینگونه موارد از پشت عینک اکنون به گذشته نگاه میکند. البته در مورد برخی افراد چون محمد اکبری که روزی دوست و متحدش هم بوده و فعلا ارتباط خوبی ندارد، بیپرده قضاوت میکند و هیچ ملاحظهای هم نمیکند.
این انتخاب، نشاندهنده فقدان کامل آن چیزی است که نیچه «تاریخنگاری انتقادی» مینامد: شجاعت به محاکمه کشیدن گذشته و زیر سوال بردن بیمهابای نقاط منفی و تأیید نقاط مثبت و به چالش کشیدن روایتهای برساخته گروهای مسلط برای رهایی از بار آنها. به جای مواجهه رهاییبخش، ما شاهد یک انتخاب استراتژیک هستیم که در آن، «حقیقت تاریخی» آشکارا فدای «کارکرد سیاسی» میشود. روایت محقق از تاریخ توان ساختن یک تاریخ نو را ندارد. چون تاریخ نو با فراموشی و نادیده انگاری ساخته نمیشود، بلکه با جسارت پذیریش تمام واقعیتها آنگونه که رخداده و عبور صادقانه از آنها، برساخته میشود.
دقت در گفتههای محقق بیانگر اصلِ «تقدم کارکرد بر حقیقت» در روایت ایشان است. این اصل به این معناست که روایت، نه بر اساس میزان انطباقش با واقعیت، بلکه بر اساس سودمندیاش در میدان سیاست امروز انتخاب میشود. کارکرد این روایتها، حفظ ائتلافهای شکننده، جلوگیری از تنشهای کنونی و در نهایت، تضمین بقا در صحنه سیاسی است. این یک عملگرایی سیاسی محض است که در آن، گذشته به یک ابزار کاملاً منعطف برای مدیریت زمان حال تبدیل میشود.
بسط این منطق، پیامدهای ویرانگری برای فرهنگ سیاسی دارد. وقتی تاریخ به یک ابزار تاکتیکی تقلیل یابد، دیگر نمیتواند منبعی برای درسآموزی، الهامبخشی یا آشتی باشد. این کار، گذشته را از اعتبار ساقط کرده و یک فضای سیاسی بدبینانه خلق میکند که در آن هر روایتی صرفاً یک ابزار برای کسب قدرت تلقی میشود. در چنین فضایی، امکان شکلگیری یک حافظه تاریخی مشترک و یک درک ملی از گذشته که بتواند مبنای همبستگی در آینده باشد، از بین میرود. سیاست، در چرخه اتحادهای موقت و فراموشیهای استراتژیک گرفتار میماند و جامعه از دستیابی به یک روایت التیامبخش که لازمهی عبور از تراژدی است، محروم میشود.
جمعبندی: تاریخی علیه زندگی
واکاوی منطق روایی محمد محقق در مصاحبه «دیدار با تاریخ»، پاسخی روشن به پرسش آغازین این نوشتار ارائه میدهد: این روایت، بیهیچ تردیدی، «تاریخی برای قدرت» شخصی است، نه تاریخی برای بهبود زندگی عموم مردم و عبور از بحرانها.
این روایت، نظامی منسجم و کارآمد برای قدرت موروثی است که در آن، «تاریخ یادمانی» شالوده «اشرافیت سیاسی» موروثی را بنا میکند؛ اخلاق مبتنی بر نیت هرگونه مسئولیتی در قبال فجایع گذشته را پس میزند و با خلق اسطوره رهبر معصوم از خطا، راه را بر هرگونه نقد درونی میبندد و در نهایت، اصل عملگرایانه تقدم کارکرد سیاسی بر حقیقت تاریخی، گذشته را به ابزاری کاملاً منعطف برای مدیریت مصالح امروز بدل میسازد.
این سه سازوکار در مجموع، روایتی را خلق میکنند که نهتنها راهی بهسوی آینده نمیگشاید، بلکه فعالانه آن را مسدود میکند. تاریخی که از پذیرش مسئولیت میگریزد، از نقد خود سر باز میزند و حقیقت را به پای مصلحت قربانی میکند، نمیتواند شفابخش باشد. این تاریخ، جامعه را در چرخه بیپایان تکرار تراژدیها، توجیه شکستها و بازتولید خصومتها زندانی میکند. گسست از این بنبست و گشودن مسیری تازه برای افغانستان، بیش از هرچیز، نیازمند گسست از چنین روایتهایی و آغاز یک مواجهه شجاعانه، مسئولانه و انتقادی با گذشته است.
دکتر امانالله فصیحی استاد دانشگاه است.
مسئولیت محتوای مقالههایی که در بخش دیدگاه وبسایت آمو منتشر میشوند به دوش نویسندگان آن است.
