آنچه در پی میآید، تلاشی است برای اندیشیدن از درون ایمان، نه بر ضد آن. سخن از نفی دین نیست؛ سخن از پاسداری از آن در برابر بار سنگینی است که سیاست بر دوش هر امر مقدس میگذارد.
اگر خود را یک مسلمان باورمند بدانیم که تاریخ اسلام را از دولت مدینه تا سقوط خلافت عباسی به دست هلاکو خان تداوم اقتدار سیاسی دین میبیند، و سپس خلافت عثمانی را آخرین پژواک آن شکوه میشمارد، طبیعی است که هنوز در رویای بازگشت آن اقتدار باشیم. این رویا در روزگار ما نیز بیوارث نمانده است: در سطح نظری، در اندیشههای اخوانالمسلمین و حزبالتحریر؛ و در سطح عملی، در خشونت عریان گروههایی چون داعش و القاعده. در این روایت، دین نه فقط هدایت معنوی، که صورتبندی کامل قدرت سیاسی نیز هست.
اما پرسش بنیادین درست در همین نقطه آغاز میشود: آیا تجربه تاریخیِ تبدیل دین به اقتدار سیاسی، به تحکیم ایمان انجامیده است یا به فرسایش آن؟
برای پاسخ، ناگزیر باید میان «دین» و «مذهب» تمایز بگذاریم. دین یک افق ایمانی و معنوی است؛ مذهب، خوانش خاصی از آن افق. در اسلام، از همان سدههای نخست، کثرت قرائتها پدید آمد: اهل سنت با مکاتب فقهی متنوع، تشیع با نظریههای متفاوت در باب امامت و ولایت. اگر گفته شود «اسلام باید حکومت کند»، بلافاصله باید پرسید: کدام اسلام؟ قرائت چه کسی؟ فقه کدام مدرسه؟ و با چه حقّی یک قرائت، بر دیگر قرائتها تحمیل شود؟ تجربه تاریخی نشان میدهد که هرگاه دولتی به نام دین برپا شده، در عمل دولتِ یک قرائت بوده است، نه دولتِ دین به معنای فراگیر آن. دیگران یا به حاشیه رانده شدهاند یا سرکوب شدهاند. بدینسان، دولت دینی بهجای وحدت، میدان رقابت فرقهای را تشدید کرده است.
تاریخ خلافتها خود گواهی روشن بر زوالپذیری قدرت دینی است. عباسیان، که خلافتشان نماد شکوه تمدنی بود، در نهایت از منطق تاریخ گریزی نیافتند. سقوط آنان به دست هلاکو، صرفاً شکست نظامی نبود؛ نشانهای از فرسودگی ساختاری بود. خلافت عثمانی نیز، با همه داعیههای مذهبی، در برابر تحولات علمی و صنعتی اروپا عقب ماند. اگر اقتدار سیاسیِ دینی ضمانتی قدسی برای دوام داشت، چرا در برابر تحولات مدرنیته تاب نیاورد؟ پاسخ رایج «توطئه دشمنان» است؛ اما توطئه تنها هنگامی کارگر میشود که درون قدرت، شکاف و ناتوانی وجود داشته باشد.
در قرن بیستم، اسلام سیاسی کوشید با سازوکارهای مدرن به قدرت برسد. در الجزایر، عباسی مدنی و جریان جبهه نجات اسلامی در انتخابات ۱۹۹۱ پیروز شدند، اما این روند به زودی متوقف شد. در مصر، محمد مرسی از طریق رأی مردم به قدرت رسید، اما با مداخله ارتش کنار زده شد. هواداران این جریانها میگویند «جهان کفر متحد شد»؛ اما حتی اگر این گزاره را بپذیریم، باز پرسش باقی است: چرا این دولتها نتوانستند ائتلاف ملی پایدار بسازند؟ چرا نتوانستند اعتماد بخشهای متکثر جامعه را جلب کنند؟ دولت دینی اگر نتواند شهروندان با باورهای رنگارنگ را ذیل یک نظم مشترک گرد آورد، در نخستین بحران فرو میپاشد. شکست، هر نامی که بر آن بگذاریم، نشان از ناتوانی در مدیریت پیچیدگی جامعه مدرن دارد.
نمونه برجستهتر، جمهوری اسلامی ایران است؛ مقتدرترین نظام ایدئولوژیک اسلامی در عصر حاضر. این نظام، با ساختارهای امنیتی و نهادی مستحکم، دههها در برابر فشار خارجی ایستاده است. اما همزمان، نشانههای فاصلهگیری بخشی از جامعه از دین رسمی نیز آشکار است. هنگامی که هر ناکارآمدی اقتصادی، هر فساد، هر سرکوب سیاسی، به نام دین ثبت میشود، دین از سرمایه معنوی به سرمایه مصرفشده بدل میگردد. مردم اگر از یک حزب ناراضی شوند، آن حزب را کنار میگذارند؛ اما اگر دین با حزب یکی شود، نارضایتی سیاسی به بیاعتمادی اعتقادی ترجمه میشود. اینجاست که سیاست، ایمان را میسوزاند.
چرا قدرتطلبان به نام دین سخن میگویند؟ زیرا دین، گستردهترین منبع مشروعیت در جوامع مذهبی است. کسی که خود را «مجری حکم خدا» معرفی کند، مخالفانش را ناخواسته در موضع ضدیت با امر مقدس قرار میدهد. بدینسان، رقابت سیاسی به منازعهای ایمانی بدل میشود. در چنین فضایی، امکان گفتوگوی مدنی کاهش مییابد و هر نقدی رنگ کفر یا نفاق میگیرد.
حال باید پرسید: آیا میتوان از مزایای اخلاقی دین در سیاست بهره برد، بیآنکه دین را به ایدئولوژی حکومتی بدل کرد؟ پاسخ مثبت است، مشروط بر آنکه دولت بر پایه شهروندی برابر شکل گیرد، نه بر اساس هویت اعتقادی. در نظام مدنی، هر مسلمان حق دارد حزب بسازد، رقابت کند و به قدرت برسد؛ اما نه با ادعای «حاکمیت اسلام»، بلکه با برنامهای مشخص برای بهبود زندگی مردم.
اگر شکست خورد، شکست او شکست یک حزب است، نه شکست یک ایمان. در چنین ساختاری، دین بهعنوان منبع الهام اخلاقی باقی میماند، نه ابزار اعمال قدرت.
تجربه نشان داده است که در برخی نظامهای غیردینی، گرایش به دین میتواند رشد کند؛ زیرا ایمان در فضای انتخاب آزاد شکوفا میشود. در مقابل، در نظامهای ایدئولوژیک دینی، اجبار سیاسی اغلب به واکنش فرهنگی میانجامد. ایمان تحمیلی، دیر یا زود به نفی نمادین تبدیل میشود. وقتی دین به زبان قدرت سخن بگوید، نسلهای بعدی ممکن است به زبان اعتراض پاسخ دهند.
در نهایت، دفاع از جدایی دین از اقتدار سیاسی، دفاع از کرامت دین است. دین اگر حقیقتی متعالی است، نباید به خطاپذیری ساختارهای قدرت گره بخورد. دولت، عرصه مدیریت منافع و تنظیم مناسبات اجتماعی است؛ دین، عرصه معنا و وجدان. یکی باید پاسخگو و تغییرپذیر باشد؛ دیگری باید آزاد و محترم. هرگاه این دو خلط شوند، شکست سیاست به حساب ایمان نوشته میشود.
شاید زمان آن رسیده باشد که دینداران، نه از سر انکار، بلکه از سر مسئولیت، بپذیرند که نظام مدنی بر نظام ایدئولوژیک ترجیح دارد. در چنین نظمی، دین از سیاست تغذیه نمیکند، بلکه آن را نقد میکند؛ و اگر سیاست شکست بخورد، ایمان همچنان سربلند میماند.
محمد افضلی مدرک دکترای خود را از دانشگاه دهلی دریافت کرده و پیش از آن به عنوان استاد دانشگاه هرات تدریس کرده است. علاوه بر این، او بیست سال در چوکات وزارت امور خارجه افغانستان در داخل و خارج کشور (از ریاست نمایندگی وزارت خارجه در هرات تا مستشار وزیرمختار در هند) کار کرده است.
مسئولیت محتوای مقالههایی که در بخش دیدگاه وبسایت آمو منتشر میشوند به دوش نویسندگان آن است.
