یکی از مسائل اساسی در فهم وضعیت سیاسی افغانستان، ناتوانی در تمایزگذاری دقیق میان تحلیل سیاسی و کنش سیاسی است. این ناتوانی پیامدی فراتر از یک خطای مفهومی دارد و به سطح ساختار سیاست در جامعه مربوط میشود.
در نتیجه چنین وضعیتی، سیاست اغلب به گفتار تقلیل یافته و عرصه عمومی بیشتر به محل بازتولید تفسیرها تبدیل شده است تا میدان مداخله و عمل.
در یکی از بحثها دکتر لطیف پدرام رهبر حزب کنگره ملی افغانستان، به نکتهای اشاره کرد که میتوان آن را نقطه عزیمت یک نقد جدی دانست: «جامعه ما پر از تحلیلگر سیاسی است، اما کنشگر سیاسی در آن بسیار اندک است.» این گزاره، اگر بهدرستی فهم شود، توصیف یک خلأ ساختاری است؛ خلأ سوژهای که بتواند میان اندیشه و عمل پیوند برقرار کند و سیاست را از سطح گفتار به سطح مسئولیت منتقل سازد.
برای درک جایگاه کنشگر سیاسی، نخست باید به تعریف سیاست بازگشت. سیاست صرفاً مجموعهای از دیدگاهها، تحلیلها یا پیشبینیها نیست. سیاست زمانی آغاز میشود که فرد یا گروهی تصمیم میگیرد وارد میدان شود، موضع خود را تثبیت کند و پیامدهای آن را بپذیرد.
تحلیل سیاسی میتواند زمینه فهم وضعیت را فراهم کند، اما سیاست در معنای دقیق خود بدون کنش تحقق نمییابد. در اندیشه هانا آرنت، سیاست با کنش و ظهور در عرصه عمومی معنا پیدا میکند.
آرنت سیاست را فعالیتی میداند که در میان انسانها و در فضای مشترک شکل میگیرد. کنش سیاسی از نگاه او همواره با خطر همراه است، زیرا فرد با ورود به عرصه عمومی، خود را در معرض قضاوت دیگران قرار میدهد. این ویژگی، کنش سیاسی را از فعالیت صرفاً فکری متمایز میسازد.
تحلیلگر میتواند در فاصلهای امن بایستد و رویدادها را تفسیر کند، اما کنشگر سیاسی ناگزیر است حضور خود را عینی سازد و مسئولیت آن را بپذیرد.
در دو دههٔ گذشته، بهویژه در دوران جمهوری، فضای رسانهای و سیاسی افغانستان شاهد گسترش چشمگیر تحلیل سیاسی بود. برنامههای تحلیلی، ستونهای روزنامهها و شبکههای اجتماعی به محل اظهار نظرهای پیدرپی بدل شدند. این وضعیت، در ظاهر نشانه پویایی سیاسی به نظر میرسید، اما در عمل فاصله معناداری میان تحلیل و کنش ایجاد شد.
تحلیل سیاسی در بسیاری موارد به جای آنکه مقدمه عمل باشد، به شکل یک فعالیت مستقل و بیپیامد درآمد. در چنین فضایی، فرد میتواند با تولید تحلیل، احساس مشارکت سیاسی کند، بیآنکه وارد میدان شود یا هزینهای بپردازد. این وضعیت نوعی سیاست گفتاری ایجاد میکند که در آن قدرت همچنان از مسیر عمل پیش میرود و جامعه از مسیر تفسیر به دنبال آن حرکت میکند. نتیجهٔ این نابرابری، عقبماندن جامعه از لحظه تصمیم است.
برای فهم مسئولیت کنشگر سیاسی، رجوع به اندیشه ماکس وبر اهمیت دارد. وبر در تمایز میان اخلاق باور و اخلاق مسئولیت نشان میدهد که کنش سیاسی با پذیرش پیامدها تعریف میشود. کنشگر سیاسی نمیتواند صرفاً به درستی نیت یا انسجام فکری خود بسنده کند. او باید آماده باشد تا نتایج پیشبینینشده عمل خویش را نیز بپذیرد.
این همان نقطهای است که سیاست از سطح گفتار عبور میکند و به ساحت اخلاقی وارد میشود. در جامعهای که کنشگر سیاسی اندک است، سیاست به نوعی نظارهگری جمعی فروکاسته میشود. رویدادها رخ میدهند، تصمیمها گرفته میشوند و جامعه بیشتر به تفسیر این تصمیمها مشغول میماند.
در چنین وضعیتی، تحلیل جای مداخله را میگیرد و سیاست به امری واکنشی تبدیل میشود. این واکنشمحوری، توان شکلدادن به آینده را کاهش میدهد و جامعه را در موقعیت انفعال نگه میدارد.
از منظر کارل مارکس، مسئله اساسی سیاست در تغییر وضعیت موجود نهفته است. مارکس با نقد فلسفهای که به تفسیر جهان بسنده میکند، بر ضرورت مداخله عملی تأکید میورزد. این تأکید، در بستر سیاست افغانستان معنای روشنی دارد: تکثیر تحلیل بدون کنش، به بازتولید وضع موجود میانجامد و امکان گسست تاریخی را تضعیف میکند.
کنشگر سیاسی در این معنا، فردی است که حاضر میشود وارد منطقه خطر شود. کنش او ممکن است به نتیجه فوری نرسد، ممکن است شکست بخورد یا سرکوب شود، اما همین ورود به میدان است که سیاست را زنده نگه میدارد.
سیاست بدون کنشگر، به مدیریت امور تقلیل مییابد و امر سیاسی از محتوای انتقادی خود تهی میشود.
نکته مهم این است که کنش سیاسی الزاماً با قهرمانی یا موفقیت همراه نیست. بسیاری از کنشها خاموش میشوند یا به نتیجه مطلوب نمیرسند.
با اینحال، غیبت کنش به معنای پذیرش کامل وضع موجود است. جامعهای که در آن کنشگر سیاسی نادر است، توان شکلدهی به آینده خود را از دست میدهد و سیاست به امری بیرونی تبدیل میشود که تنها باید آن را توضیح داد.
در این چارچوب، سخن دکتر لطیف پدرام را باید تشخیص یک بحران دانست، نه داوری ارزشی. بحران فقدان سوژهای که بتواند از سطح تحلیل عبور کند و وارد میدان مسئولیت شود. تا زمانی که این بحران به رسمیت شناخته نشود، فضای سیاسی افغانستان در چرخهای از گفتارهای پرشمار و کنشهای اندک باقی خواهد ماند.
بازاندیشی در جایگاه کنشگر سیاسی به معنای بازاندیشی در خود سیاست است. سیاست زمانی معنا دارد که کنشگرانی وجود داشته باشند که آماده پذیرش خطر، پرداخت هزینه و تحمل پیامد باشند.
بدون چنین کنشگرانی، عرصه عمومی به صحنهای برای تماشای قدرت بدل میشود و سیاست به گفتاری کماثر فرو میکاهد.
شعیب رحیمی پژوهشگر فلسفه سیاسی و علوم اجتماعی است.
مسئولیت محتوای مقالههایی که در بخش دیدگاه وبسایت آمو منتشر میشوند به دوش نویسندگان آن است.
