سیاست

طالبان والگوی کلاسیک انهدام ملت

اکثر ملت‌ها درمسیرتاریخی خود گاهی درشرایط دشواری قرارگرفته اند که تصمیم گیری درست برای شان دشواربوده، زیرا شرایط به‌گونه‌ای پیش‌آمده که حقیقت درغبارغلیظ بحران‌های چندلایه گم شده وتشخیص این که چه چیزی درنهایت به خیرعمومی منجرمی‌شود و راه درست کدام است و راه غلط کدام، به سادگی ممکن نبوده است.

طالبان نیزعلاوه برمصیبت‌های دیگری که سبب شده با سیاست‌های اشتباه وندانم‌کاری‌های خود مردم افغانستان را درچنین شرایطی قرارداده اند. ازیک طرف با نگرش ایدیولوژیک خود وجا دادن ده‌ها گروه تروریستی، مردم را درمعرض حمله تمام عیار یک کشور بیرونی قرارداده وازطرف دیگرخود را مدافع تمامیت ارضی واستقلال افغانستان عنوان می‌کند.

آیا به راستی طالبان مدافعان تمامیت ارضی اند؟ یا خود با افغانستان کاری را کرده اند و می‌کنند که به مراتب خطرناک‌تر از هر نیروی اشغالگرذدیگر است.

برای این که روشن شود که این حرف براساس واقعیت‌های موجود است و یا ازسر احساسات، دراین یاداشت کوتاه عملکرد طالبان را بررسی کرده‌ام تا روشن شود که این گروه، چگونه همان الگوی کلاسیک اشغال و ملت‌زدایی را دنبال کرده‌اند ومی‌کنند.


برای اثبات ادعایم یکی یکی و مورد به مورد برمی‌ شمارم:


۱. حدف نمادها: پایین کشیدن پرچم:


در همه اشغال‌ها، نخستین اقدام، حذف نمادهای حاکمیت ملی است. پرچم، فشرده‌ترین نماد «ملت» به شمار می‌رود. طالبان پس از تسلط بر افغانستان، نخستین کاری که کردند پرچم رسمی افغانستان را از سراسر کشور جمع‌آوری کردند و بارها گزارش شد که جوانان را در ننگرهار، کابل، قندهار و هرات به‌دلیل حمل یا نگهداری پرچم افغانستان مورد لت‌وکوب و بازداشت قراردادند، همین اکنون اگرکسی پرچم افغانستان را برفرازبام خانه یا مغازه خود بیاویزد طالبان آن فرد را مجازات می‌کنند. این رفتار دقیقاً همان روشی است که نیروهای اشغالگر در تاریخ برای شکستن روحیه ملی ملت‌های تحت سلطه به کار برده‌اند.


۲. تخریب حافظه تاریخی: ازتخریب بودا تا موزیم کابل

اشغالگران به‌خوبی می‌دانند که ملتی بدون حافظه تاریخی، آسان‌تر به انقیاد در می‌آید. از این‌رو، آثار تاریخی و فرهنگی همواره در صدر اهداف تخریبی آنان قرار داشته است. طالبان در دور نخست حاکمیت خود، مجسمه‌های بودای بامیان و آثار موزیم کابل را نابود کردند. در دور دوم نیز تخریب مجسمه امیر علیشیر نوایی و نابودی دیوار یادبود مشاهیر علمی و ادبی که در شهر مزار شریف ساخته شده بود، ادامه همان پروژه هدفمند بود که ادامه دادند.
این اقدامات یادآور کتاب‌سوزی‌های آلمان نازی در دهه ۱۹۳۰ است؛ زمانی که حکومت نازی با سوزاندن آثار نویسندگان و متفکران به قول خودشان نامطلوب، در پی پاک‌سازی حافظه فکری جامعه و بازنویسی تاریخ و هویت فرهنگی آلمان برآمد. همان‌گونه که نازی‌ها با آتش، اندیشه را هدف گرفتند، طالبان نیز با انفجار و تخریب، حافظه تاریخی افغانستان را نشانه رفته‌اند.

۳. جنگ با زبان، مذهب و فرهنگ

یکی از نشانه‌های آشکار اشغال فرهنگی، حذف زبان‌ها وهویت‌های متکثر و تحمیل یک قرائت واحد است.طالبان در چهار سال گذشته به‌طور سیستماتیک زبان‌های فارسی و ازبیکی را از تابلوها، مکاتبات رسمی و فضای عمومی حذف کرده‌اند. هم‌زمان، مذهب تشیع از نظام قضایی کنار گذاشته شده و پیروان اسماعیلیه در برخی مناطق به اجبار وادار به توبه از باورهای مذهبی خود شده‌اند. وطنداران شریف ومظلوم هندو و سیک که دیگرمجال نفس کشیدن نداشتند به کلی ازحیات جمعی ورنگارنگ افغانستان حذف شدند.


این سیاست‌ها شباهت آشکار با سیاست‌های یکسان‌سازی فرهنگی در رژیم‌های تمامیت‌خواه دارد؛ از ممنوعیت زبان‌های محلی در دوران استعمار گرفته تا سرکوب هویت‌های غیرمرکزی در نظام‌های ایدئولوژیک قرن بیستم.

۴. عقب‌مانده‌سازی برنامه‌ریزی‌شده

هیچ اشغالی بدون عقب‌نگه‌داشتن ملتِ تحت سلطه دوام نمی‌آورد. طالبان با ممنوع‌کردن آموزش دختران بالاتر از صنف ششم، ضربه‌ای ساختاری به آینده افغانستان وارد کرده‌اند. اگر این وضعیت ده سال دیگر ادامه یابد، نسلی پدید خواهد آمد که در آن، اکثریت مادران کشور از آموزش ابتدایی فراتر نرفته‌اند.

جامعه‌ای که مادران آن بی‌سواد باشند، چگونه می‌تواند به توسعه، علم و پیشرفت دست یابد؟


افزون بر این، طالبان نظام آموزشی را از علوم مدرن تهی کرده اند. گزارش‌های سازمان‌های بین‌المللی نشان می‌دهد که بسیاری از فارغان صنف دوازدهم حتی توانایی خواندن و درک یک متن ساده را ندارند. این وضعیت، یادآور سیاست‌های استعمارگران است که هدفشان تبدیل شهروند آگاه به رعیت مطیع است.

۵. گسترش فقر به‌عنوان ابزار سلطه

اشغالگران همواره از فقر به‌عنوان ابزاری برای کنترول جامعه استفاده کرده‌اند. مردمی که تمام دغدغه‌شان تأمین نان روزانه باشد، نه فرصت اعتراض دارند و نه توان اندیشیدن به حقوق و آینده خود. طالبان با سیاست‌های اقتصادی ناکارآمد و کشاندن کشور به انزوای بین‌المللی، فقر گسترده‌ای را برمردم تحمیل کرده‌اند که نتیجه آن، جامعه‌ای فرسوده، خاموش، بی‌افق ونا امید است.

۶. نابودی نظم حقوقی و نهادی

هم‌زمان با این اقدامات، طالبان نظام مشروع سیاسی را نیز به‌طور کامل از میان برده‌اند. قانون اساسی لغو شده، تمامی قوانین پیشین کنار گذاشته شده، قوه مقننه به‌طور کامل حذف شده، قوه قضایی مستقل وجود ندارد و ساختار اجرایی دولت نیز عملاً فروپاشیده است. در چنین وضعیتی، کشور از یک دولت به جغرافیایی تحت اداره یک گروه مسلح ایدئولوژیک تقلیل یافته است.

۷. حذف افغانستان از نظم رسمی جهانی

در نهایت، نیروهای اشغالگر می‌کوشند نام و نشان کشور تحت سلطه را از صحنه جهانی محو کنند. کاری که طالبان آن را بخوبی انجام داده‌اند، افغانستان که قبل ازطالبان با همه کشورهای جهان مراوده متعارف و در بسیاری ازکشورها سفارت و نمایندگی رسمی داشت، عضو نهادهای بین‌المللی و عضو فعال جامعه جهانی وسازمان ملل متحد بود، بعد ازتسلط طالبان نمایندگی‌های افغانستان درسراسر جهان یکی پس از دیگری بسته شد، امروز افغانستان فاقد نمایندگی سیاسی، جایگاه حقوقی روشن و حضور مؤثر در نظام بین‌الملل است. طالبان با سیاست‌های خود، کشور را به انزوای کامل سوق داده‌ وبه اصطلاح معروف نام افغانستان را ازصفحه روزگار محو کرده اند.

جمع‌بندی نهایی


درچنین وضعیتی آیا باید بپذریریم که آنچه طالبان در افغانستان انجام داده‌اند، صرفاً مجموعه‌ای از سیاست‌های افراطی است که ازسرنفهمی وناکارآمدی انجام داده اند؟ چنین فهمی بسیار دور از واقعیت است آنچه طالبان برای نابودی افغانستان انجام داده‌اند؛ پروژه‌ای سیستماتیک برای انهدام ملت، تضعیف حافظه تاریخی و قطع تداوم تمدنی است.

کدام نیروی خارجی می‌توانست در پنج سال به اندازه‌ای به افغانستان آسیب برساند که طالبان رسانده اند؟ این نشان می دهد که طالبان نه تنها نمی‌توانند نیروی مدافع تمامیت ارضی واستقلال افغانستان باشند، بلکه نیروی است که کمر به نابودی افغانستان بسته و به‌صورت منظم، برنامه‌ریزی شده ومرحله به مرحله افغانستان را ویران می‌کند.

طالبان نه‌تنها نمادهای حاکمیت ملی را نابود کرده‌اند، بلکه با حذف قانون اساسی، از میان بردن نهادهای دولتی، تعطیل نظام نمایندگی سیاسی و حذف تنوع زبانی، فرهنگی و مذهبی، مفهوم «دولت–ملت» را عملاً تهی ساخته‌اند. در چنین شرایطی، سخن گفتن از حاکمیت ملی و تمامیت ارضی بی‌معناست؛ زیرا حاکمیت ملی بدون قانون، بدون نهاد، بدون مشارکت شهروندان و بدون به‌رسمیت‌شناختن تنوع جامعه، صرفاً یک شعار بی‌معنا است، نه یک واقعیت سیاسی وفرهنگی.


افغانستان تحت حاکمیت طالبان، نه یک دولت ملی، بلکه جغرافیایی تحت کنترول یک گروه ایدئولوژیک است؛ گروهی که کشور را از جهان، از تاریخ و از آینده‌اش جدا کرده است. تداوم این وضعیت، نه‌فقط به معنای از دست رفتن یک نظام سیاسی، بلکه به معنای محو تدریجی یک ملت خواهد بود.


دوام امارت طالبانی تنها نتیجه‌اش افغانستانی است که آسمانش دراختیار قدرتمندان است وزمینش دراختیار نیروهای تروریستی بین‌المللی، معادنش حراج است ومردمش فقیر، بیسواد، گدا و رعیت، حاکم‌اش فقط شلاق می‌زند وقانونش بدتر از قانون جنگل بدوی ‌و ضد انسانی است. درچنین وضعیت “تمامیت ارضی” چیزی بیش ازیک «فکاهی » تلخ نیست.راه نجات افغانستان اولین قدمش برچیدن “امارت طالبانی” است.

داوود ناجی، رئیس کمیته سیاسی جبهه آزادی و روزنامه‌نگار نام‌آشنای کشور است.

مسئولیت محتوای مقاله‌هایی‌ که‌ در بخش دیدگاه وب‌سایت آمو منتشر می‌شوند به‌ دوش نویسندگان‌ آن است.