دیدگاه شما

کاسه‌ی سوپ استاد اشرف، گرمایی در میان ویرانه‌های کنر

عکس از مین‌لرزه کنر. آرشیف

در سال ۲۰۲۳، زمانی که در ترکیه در دانشگاه هالیچ درس می‌خواندم، هم‌زمان در رستورانی به نام فَنز لانچ به عنوان حسابدار کار می‌کردم. رشته‌ام بازیگری بود و سینما را با تمام وجود دوست داشتم، اما شرایط اقتصادی مرا واداشت پشت میز حسابداری بنشینم. رستوران همیشه پر از مردم بود؛ از محلی‌ها گرفته تا گردشگرانی که از گوشه‌وکنار جهان به استانبول می‌آمدند. روزهای شلوغ و پرهیاهویی داشتیم و من در میان صدای مشتریان و شمارش بی‌پایان اعداد، زندگی را ادامه می‌دادم.

در میان همکارانم، مردی بود به نام استاد اشرف. وقتی رئیس آشپزخانه حضور نداشت، او مسئولیت کامل آشپزخانه را برعهده می‌گرفت. مردی آرام، دلسوز و بافرهنگ بود. پیش‌تر در رادیو، تلویزیون و سینما فعالیت کرده بود، اما زندگی او را به آشپزی کشانده بود. با این‌حال، عشق مشترک ما به هنر و سینما باعث شد خیلی زود دوستان صمیمی شویم. او همیشه نوشته‌هایم را می‌خواند و کمک می‌کرد تا جملات ترکی‌ام روان‌تر شوند.

روزها به آرامی می‌گذشت تا این‌که یک روز زمین‌لرزه‌ای هولناک ترکیه را تکان داد. خانه‌ها و کوچه‌ها فرو ریختند و ویرانی همه‌جا را فراگرفت. در یک چشم برهم‌زدن، زندگی هزاران تن دگرگون شد. ما نه‌تنها شاهد فروریختن دیوارها بودیم، بلکه شاهد شکستن قلب‌های بسیاری هم بودیم. در آن فاجعه نزدیکان زیادی را از دست دادیم و اندوهی در دل‌هایمان نشست که به این سادگی‌ها التیام نمی‌یافت.

پس از آن روز، رستوران دیگر همان رستوران سابق نبود. گردشگرانی که همیشه پر از شور و زندگی بودند، از ترس پس‌لرزه‌ها دیگر بازنمی‌گشتند. جای آن ازدحام و هیاهو را سکوتی سنگین گرفته بود. مدیریت برای جلوگیری از زیان بیشتر، ناچار شد برخی کارکنان را اخراج کند. امید در چشمان همکارانم خاموش شده بود و در میان آن جمع خسته و غم‌زده، بیش از همه تغییر رفتار استاد اشرف به چشم می‌آمد. او دیگر همان مرد پرانرژی گذشته نبود؛ ساکت و افسرده شده بود.

یک شب به من گفت: «این‌جا نمی‌مانم. باید به آدیامان بروم.»

با تعجب پرسیدم: «چرا؟ این‌جا امن‌تر است. هر جا خراب است.»

آرام و اندوهگین نگاهم کرد و گفت: «شب‌ها خواب ندارم. هر بار چشم‌هایم را می‌بندم، تصویر اجساد زیر آوار را می‌بینم. نمی‌توانم این‌جا بمانم و بی‌تفاوت باشم.»

حرف‌هایش قلبم را لرزاند. سعی کردم قانعش کنم که کار او نجات دادن نیست و به نیروهای حرفه‌ای نیاز است، اما او با صدایی قاطع گفت: «من اجساد را بیرون نمی‌آورم. می‌خواهم برای زنده‌ها دعا کنم. می‌خواهم برای امدادگرانی که جان‌شان را برای دیگران می‌دهند، سوپ بپزم. این تنها کاری است که از دستم برمی‌آید.»

تصمیمش برایم درسی بزرگ بود؛ انسانیّت در ساده‌ترین کارها معنا پیدا می‌کند. او امنیت کار و زندگی خود را رها کرد تا در دل فاجعه حاضر شود و دست‌کم با یک کاسه سوپ، امید را زنده کند. بعد از رفتن استاد اشرف، رستوران روزبه‌روز خاموش‌تر شد و سرانجام تعطیل شد. من نیز به ناچار به آینده و سرنوشت خودم اندیشیدم و دوباره به مسیر هنر بازگشتم. با این‌که رستوران و همکارانم را از دست دادم، یاد استاد اشرف همیشه در قلبم زنده ماند.

سال‌ها گذشت تا این‌که خبر زمین‌لرزه کنر به گوشم رسید. همان لحظه دوباره بوی آوار و خاک، صدای جیغ‌ها و آن اندوه سنگین ترکیه در ذهنم زنده شد. در کنر هم هزاران تن جان دادند، خانه‌ها ویران شدند و کودکان بی‌سرپرست ماندند. نگاه به تصاویر آن فاجعه مانند نگاه دوباره به خاطرات خودم بود؛ قلبم شکست، درست مثل آن روزها.

یاد استاد اشرف در دلم زنده شد و سخنانش در گوشم طنین‌انداز شد: «من اجساد را بیرون نمی‌آورم، اما برای زنده‌ها دعا می‌کنم. برای امدادگرانی که جان می‌دهند، سوپ می‌پزم.» این بار فهمیدم که هرچند میان ترکیه و افغانستان مرز جغرافیایی وجود دارد، اما درد و رنج زلزله مرزی نمی‌شناسد. زلزله‌ها دیوارها را خراب می‌کنند، اما انسانیت و همبستگی دوباره می‌توانند خانه‌ امید بسازند. همان‌طور که در ترکیه در تاریک‌ترین روزها استاد اشرف چراغی در قلبم روشن کرد، امروز نیز برای مردم کنر باید چراغی از امید روشن بماند.

مسئولیت محتوای مقاله‌هایی‌ که‌ در بخش دیدگاه وب‌سایت آمو منتشر می‌شوند به‌ دوش نویسندگان‌ آن است.