دیدگاه شما

چرا مرز تاجیکستان به خط مقدم ناامنی بدل شده است؟

آنچه در روزهای پایانی دسمبر در مرز افغانستان و تاجیکستان رخ داد، صرفاً یک «درگیری مرزی» به معنای کلاسیک آن نبود؛ بلکه نشانه‌ای فشرده و هشداردهنده از جابه‌جایی کانون ناامنی از درون افغانستان به پیرامون آن، به‌ویژه آسیای میانه، به شمار می‌رود. گزارش‌های منتشرشده از سوی فرگانا، خبرگزاری تاس و بیانیه رسمی نیروهای مرزی تاجیکستان، در کنار هم تصویری نسبتاً کامل از یک روند نگران‌کننده ارائه می‌کنند: نظامی‌شدن شتابان مرز، تکرار نفوذهای مسلحانه از خاک افغانستان و ناتوانی یا بی‌میلی طالبان در مهار شبکه‌های افراطی فعال در این جغرافیا.

نخست باید به اقدامات پیشگیرانه، اما در عین حال هشدارآمیز، دولت تاجیکستان توجه کرد. افتتاح میدان تمرین تانک، ایجاد چهار پاسگاه مرزی جدید در مناطق صعب‌العبور و اشاره رسمی به ساخت بیش از ۸۰ پاسگاه مرزی طی سه سال گذشته، نشان می‌دهد که دوشنبه این تهدید را نه موقتی و گذرا، بلکه ساختاری و درازمدت ارزیابی می‌کند.

سرمایه‌گذاری سنگین در زیرساخت‌های مرزی، آن هم با مشارکت مالی مستقیم روسیه، پیامی روشن دارد: مرز افغانستان دیگر یک مرز «امنیتی معمول» نیست، بلکه به خط تماس با یک بحران مزمن بدل شده است. این سطح از آمادگی نظامی، واکنشی مستقیم به واقعیتی است که از نگاه تاجیکستان، پس از بازگشت طالبان به قدرت تشدید شده است.

رویداد خونین ۲۴ دسمبر، هم از نظر نمادین و هم عملی، اهمیت ویژه‌ای دارد. بر اساس گزارش تاس و بیانیه کمیته دولتی امنیت ملی تاجیکستان، نفوذ مسلحانه اعضای یک سازمان تروریستی از خاک افغانستان، کشف سلاح‌های پیشرفته از جمله تفنگ‌های ام‌۱۶، تجهیزات دید در شب و مواد انفجاری، و کشته‌شدن دو مرزبان تاجیک، همگی نشان می‌دهد که با یک گروه پراکنده و بی‌سازمان روبه‌رو نیستیم. چنین تسلیحاتی معمولاً محصول شبکه‌های سازمان‌یافته است، نه تحرکات خودجوش محلی.

تأکید مکرر مقام‌های تاجیک بر این‌که این «سومین حمله در یک ماه» بوده، معنایی روشن دارد: مسئله یک حادثه استثنایی نیست، بلکه الگویی در حال تثبیت است.
در این نقطه، پرسش اصلی ناگزیر به طالبان بازمی‌گردد. بیانیه رسمی تاجیکستان، طالبان را به «بی‌مسئولیتی جدی و مکرر» در قبال تعهدات بین‌المللی متهم می‌کند. این ادبیات دیپلماتیک، هرچند محتاطانه، در بطن خود اتهامی سنگین دارد: طالبان یا توان مهار این گروه‌ها را ندارند، یا اراده آن را.

شواهد میدانی، از حضور نیروهای اسلام‌گرای آسیای میانه در افغانستان گرفته تا فعالیت ده‌ها گروه افراطی دیگر، بیش از همه به گزینه دوم اشاره دارد. پیوند ایدئولوژیک طالبان با جریان‌های افراطی، پیوندی تاکتیکی و موقتی نیست که با فشار سیاسی گسسته شود؛ این پیوند ریشه در جهان‌بینی مشترکی دارد که مرزهای ملی را امری ثانوی و «مصالح جهادی» را اولویت می‌داند.

از این منظر، طالبان را باید نه صرفاً یک بازیگر داخلی افغانستان، بلکه حلقه‌ای از زنجیره گسترده‌تر اسلام‌گرایی افراطی در منطقه دانست. حضور جنگجویانی از کشورهای آسیای میانه در افغانستان، که به‌طور ضمنی یا آشکار تحت حمایت رژیم طالبان‌اند، نشان می‌دهد که افغانستان بار دیگر کارکرد «پناهگاه امن» را برای این جریان‌ها بازیافته است؛ وضعیتی که پیش از سال ۲۰۰۱ نیز وجود داشت و پیامدهای آن نه‌تنها افغانستان، بلکه کل منطقه و حتی فراتر از آن را بی‌ثبات کرد.

لایه سوم ماجرا، ژئوپلیتیکی‌تر و در عین حال پیچیده‌تر است. سخن گفتن از «فشار بر کشورهای آسیای میانه» ناگزیر پای رقابت قدرت‌های بزرگ را به میان می‌کشد. آسیای میانه، و به‌ویژه تاجیکستان، در نقطه تلاقی منافع روسیه، چین و به‌طور غیرمستقیم ایالات متحده قرار دارد. روسیه با حضور نظامی و کمک‌های امنیتی می‌کوشد نقش ضامن ثبات را حفظ کند، در حالی که هرگونه بی‌ثباتی، هزینه‌های امنیتی مسکو را افزایش می‌دهد. در این چارچوب، طالبان ــ آگاهانه یا ناخواسته ــ می‌توانند به ابزاری در یک جنگ نیابتی بدل شوند؛ جنگی که در آن، ناامنی کنترل‌شده به اهرم فشار ژئوپلیتیکی تبدیل می‌شود.

این‌که طالبان مستقیماً «دستور» چنین نقشی را از بازیگری خارجی دریافت کرده باشند یا نه، محل بحث است؛ اما نتیجه عملی تفاوت چندانی ندارد. رژیمی با سابقه و ساختار طالبان، وقتی چشم خود را بر تحرکات گروه‌های فراملی افراطی می‌بندد، عملاً به گسترش ناامنی در پیرامون خود یاری می‌رساند.