این نوشته داکتر داوودشاه صبا با تکیه بر زمینلرزههای اخیر افغانستان، درماندگی مردم و ناتوانی نهادهای رسمی را بازتاب میدهد. او همزمان بر ضرورت آگاهی، آموزش علمی و ساختوساز ایمن برای کاهش فاجعههای آینده تأکید میکند.
تکانۀ شدید زمینلرزۀ ویرانگر سیویکم اگست ۲۰۲۵ و پسلرزههای آن در ولایات مشرقی بزرگ، بار دیگر هزاران خانواده را در سوگ عزیزانشان نشاند و مردم افسرده افغانستان را با دیدن صحنههای تراژیک ناتوانی و درماندگی در برابر این رویداد طبیعی، اندوهگینتر کرد. در همان حال پیامهای تسلیت و همدردی فردی و جمعی، صفحات رسانههای اجتماعی را پر ساخت و هر کسی هرچه در توان داشت گفت و فریاد زد تا شاید اندکی از درد خانوادههای سوگوار و خاکنشین بکاهد.
نهادهایی با اعلام کمک وعده دادند که به داد آسیبدیدگان میرسند و شماری از هموطنان ثروتمند کوشیدند تا یاریای به نیازمندان برسانند و آرامشی هرچند موقتی برای آنان فراهم کنند. با این همه، فریاد دردمند آن مرد جوان که بر سر چهار جنازۀ خانوادهاش در دهکدهای ویران در کنر ایستاده بود و میگفت: «برایم هیچ چیز ندهید، فقط کمک کنید تا پیکر عزیزانم را به خاک بسپارم» تا مغز استخوان هر انسان آگاه و خردمند را سوزاند و آه درماندگی جمعی ما را به آسمانها برد. اما آیا این آخرین آه درماندگی ما در برابر چنین فاجعۀ طبیعی خواهد بود؟
همزمان با این حوادث، دربارۀ زمینلرزه اخیر گفتگوهای زیادی در رسانههای اجتماعی شکل گرفت. در بسیاری موارد، این فعالیتها برای اطلاعرسانی، آگاهیدهی و بازتاب گوشههایی از آنچه بر مردم آن دهکدهها گذشته بود صورت گرفت که ارزشمند و شایسته بود. اما در برخی دیگر، پخش خرافات و توصیههای مبتنی بر جهل که قربانیان را به گناه متهم میکرد و از بازماندگان توبۀ گناهانی را میخواست که هرگز مرتکب نشده بودند، جهالت و ذهن بیمار عدهای منحرف از راه خدا را آشکار ساخت؛ کسانی که زندگی انسان برایشان هیچ ارزشی ندارد. این سخنان نمکی بود بر زخمهای قربانیان و اندوهی مضاعف بر خرمن رنجبار زندگی در این ویرانکده.
از نهادهای اجتماعی و امدادرسانی کمتر خبری رسید و مردم تباهشده به حال خود رها شدند؛ همچون همیشه و قابل پیشبینی. در گذشته که سایۀ دولت در این سرزمین وجود داشت نیز چنین بود. اما اکنون که ما با «جغرافیای بدون دولت» به معنای امروزی آن روبهروییم، نباید شگفتزده شویم؛ این واقعیت تلخی است که آن را پذیرفتهایم و امروز بهایش را میپردازیم.
زمینلرزههای پیدرپی در خوست، هرات، بدخشان و اکنون در ولایات مشرقی، چند حقیقت تلخ را برجسته ساخت:
۱. تا مردم به آگاهی نرسند و خود را از سلطۀ جهالت فکری رها نکنند، نباید چشمبهراه بهروزی باشند. بهروزی زمانی میسر خواهد شد که نظام تعلیمی مبتنی بر عقلانیت و دستاوردهای علمی پایدار در کشور برقرار گردد.
۲. تا سطح آگاهی فردی و اجتماعی از رهگذر دانش و تربیت عقلانی دگرگون نشود، نهاد دولت که توان بسیج نیروی جمعی برای بهبود زندگی را داشته باشد، مستحکم و پایدار نخواهد شد.
۳. با آنکه شیرازۀ فرهنگی مبتنی بر همبستگی انسانی هنوز بهکلی از هم نپاشیده است، با پیدایش فضای فکری تازه میتواند بازسازی گردد. در عمل دیدیم که در چنین وضعیتها فقط مردم محلاند که میتوانند به یاری هم بشتابند. توقع آنی از دولت ـ که در این جغرافیا بیشتر توهم است ـ یا از نهادهای بینالمللی که بیش از هر چیز در پی حفظ منافع خویشاند، غیرواقعبینانه است و امیدواری کاذب ایجاد میکند.
این یادداشت جای بحث کارشناسانه دربارۀ جزئیات زمینلرزههای افغانستان نیست. با این حال، برای آگاهی عمومی باید چند نکته اساسی یادآوری شود:
زمین، این بستر مشترک حیات، خود زنده است و همواره در حال حرکت و دگرگونی؛ چه در لایههای درونی و چه در پوستهی بیرونی. تا نظام خورشیدی ما برقرار است، این حرکت و تغییر ادامه خواهد داشت. آتشفشان و زمینلرزه آشکارترین نشانههای این دگرگونیاند. هرچند پدیدههایی مانند کوهسازی یا کشآمدن پوسته بهدلیل سرعت بسیار اندک، با چشم غیرمسلح دیده نمیشوند، اما زلزله پیامد همین فرایندهاست و در سراسر زمین رخ میدهد.
افغانستان از مناطق زلزلهخیز جهان است و در هیچ نقطهای از این جغرافیا نمیتوان وقوع زلزله را منتفی دانست. زمان وقوع قابل پیشبینی نیست، اما وقوع آن حتمی است. با وجود اجتنابناپذیری زلزله، کاهش آثار ویرانگر آن امکانپذیر است.
پوستۀ زمین از ابرتوتهها و توتههای کوچکتر ساخته شده است که پیوسته در حرکتاند. افغانستان میان ابرتوته هند در جنوب، اوراسیا در شمال و کتله لوت در غرب گیر افتاده و زیر فشار دائمی قرار دارد. همین ساختار ناپایدار سبب بروز زلزلههای پیدرپی میشود. کوههای سربهفلککشیده ما نشانههای این جابجاییهاست.
بر پایۀ دانش زمینشناسی، همه پدیدههای طبیعی سازههای لازم برای حیاتاند؛ چه پیامدشان برای انسانها مثبت باشد چه ویرانگر. بنابراین جامعه انسانی باید بداند در کجای این پوسته ناآرام زندگی میکند و سازههای زیستبومیاش را بشناسد تا با کمک دانش و ابزار عقلانی خود را با شرایط سازگار نماید. همین جاست که نظام آموزشی علمی و تربیت اجتماعی عقلانی اهمیت حیاتی مییابد.
کشورهایی چون جاپان، ترکیه یا ایالات متحده نیز با زلزلهخیزی روبهرویند. شاید ما نتوانیم در کوتاهمدت به سطح امکانات آنان برسیم، اما میتوانیم برای شرایط خود راهحلهای ممکن بیابیم. خانههای ویرانشده در درههای شرقی افغانستان اغلب بر روی گسلها بنا شدهاند. در زلزلهی هرات نیز خانههای گلین بر گسستهای فرعی ساخته شده بودند. علاوه بر این، افزایش نفوس و ساخت خانههای دوطبقه غیرمقاوم از گل و چوب، آسیبپذیری را دوچندان کرده است. بهتر است مردم از ساخت خانههای دومنزلۀ سنتی بپرهیزند و پیش از اعمار ساختمان از دانش جوانان متخصص بومی استفاده کنند. آسایش کمتر در خانه یکطبقه بهتر است از سوگ نشستن برای عزیزان ازدسترفته.
نگرانی دیگر، احتمال وقوع فاجعهای بزرگتر در کابل است. رشد سریع شهری، بیتوجهی به معیارهای ساختمانی، قانونگریزی و وجود گسلهای خطرناک مانند شکستگی چمن–مقر، همگی میتوانند به وقوع فاجعهای انسانی در این شهر پرنفوس بینجامند. زمینشناسان بر این باورند که کابل پس از زلزله ویرانگر قرن شانزدهم، دیر یا زود با تکانهای بزرگ روبهرو خواهد شد.
در پایان، باید گفت: در این سرزمین، در نهایت خود مردماند که میتوانند به یاری یکدیگر برسند. امید بستن به دولت بیمعناست و چشمداشت از خارجیها نیز توهمی بیش نیست. حافظۀ اجتماعی ما کوتاه است و از فجایع پیشین نیاموختهایم؛ همان خانههای گلین باز هم در همان مکان ساخته میشوند، گویی حادثهای رخ نداده است.
حرف آخر این است: ما نیز میتوانیم مانند دیگر انسانها با آگاهی، دانش و ابزار علمی بر جهالت تاریخی غلبه کنیم و به سوگواریهای پیدرپی پایان دهیم. میتوانیم با زیستبوم خود سازگار شویم و به بهروزی برسیم. این حقی است که خداوند برای همهی شهروندان افغانستان مقرر کرده و برای دستیابی به آن باید تلاش کنیم.
داوود شاه صبا، دکترای زمین شناسی از هند دارد. او در نظام پیشین والی هرات و وزیر معادن و پترولیم بود. از او آثاری نیز منتشر شده از جمله کتاب «تنگناهای سیاسی افغانستان» است.
مسئولیت محتوای مقالههایی که در بخش دیدگاه وبسایت آمو منتشر میشوند به دوش نویسندگان آن است
