نظامهای توتالیتر هرچند نامها و نقابهای متفاوت بر چهره میزنند – چه کمونیستی، چه فاشیستی، چه مذهبی و یا ناسیونالیستی – اما در جوهر و ماهیت یکیاند؛ همانند برادران دوقلویی که تنها در ظاهر تفاوت دارند ولی روح و رفتارشان یکسان است. طالبان نیز، با وجود ادعای اسلامی بودن، در عمل همان منطق و همان شیوههای کنترلگر و سرکوبگر را بهکار میبندد که پیشتر در شوروی استالینی، در آلمان هیتلری، در چین مائویی و در ایران ولایتفقیهی دیدهایم.
تصویب قانون تازهای توسط هبتالله آخندزاده – رهبر طالبان – که مرزهای شعر و شاعری را در افغانستان تعیین کرده، نمونه آشکار از این رویکرد است. در این قانون، سرودن شعرهای عاشقانه یا سرودن در وصف زنان و مردان ممنوع اعلام شده است. معنای ضمنی این فرمان آن است که باید ۹۰ درصد ادبیات فارسی، پشتو و بلکه جهان را به دور ریخت؛ زیرا عشق، انسان، زیبایی و زندگی، شالوده اصلی شعر و هنر در همه فرهنگها بوده است.
اما آیا این دستور عجیب است؟ در حافظه تاریخی بشر، این نخستین بار نیست که قدرت سیاسی به خیال خود میخواهد عشق و آزادی بیان را از شعر و ادبیات بزداید.
یادآوری نمونههای تاریخی
در اتحاد شوروی زمان استالین، سانسور ادبیات و هنر چنان شدید بود که هر نویسنده و شاعری که از مسیر ایدئولوژی رسمی منحرف میشد، سرنوشتش زندان، تبعید و یا مرگ بود. بخشنامه ژدانف – که از نام آندری ژدانف، وزیر فرهنگ شوروی گرفته شده بود – دستور میداد که هنر باید در خدمت «سوسیالیسم واقعگرایانه» باشد. به بیان ساده، شعر باید کارخانهها را بستاید، کتاب باید از حزب کمونیست مدح بگوید و موسیقی باید مارش نظامی تولید کند. در چنین فضایی بود که شاعران بزرگی چون آنا آخماتوا و باریس پاسترناک تنها با زبان نمادین و ایهام توانستند از تیغ سانسور جان به سلامت ببرند.
در چین مائو نیز «انقلاب فرهنگی» آغاز شد؛ حرکتی که با شعار نابسازی فرهنگ آغاز شد اما به ویرانی فرهنگی ختم گردید. میلیونها کتاب سوزانده شد، شاعران و نویسندگان به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شدند و حتا استادان دانشگاه به جرم «انحراف فکری» مورد تحقیر و شکنجه قرار گرفتند.
در آلمان نازی، وزارت تبلیغات به رهبری یوزف گوبلز تعیین میکرد که چه کتابی باید چاپ شود و چه نمایشنامهای اجازه اجرا دارد. در میدانهای شهرها آتش برپا میکردند و آثار نویسندگانی چون توماس مان، اشتفان تسوایگ و فرانتس کافکا را به آتش میسپردند، تنها به این جرم که اندیشهای متفاوت داشتند.
و در ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز دهههاست که نظام مذهبی با همان منطق توتالیتر، محدودیتهای گسترده بر شعر، موسیقی و ادبیات اعمال میکند. بسیاری از شاعران و نویسندگان یا به سکوت کشانده شدند یا به تبعید و زندان افتادند.
طالبان؛ همزاد استالینیسم
ماهیت طالبان به عنوان یک گروه ایدئولوژیک و توتالیتر، هیچ تفاوتی با نمونههای یادشده ندارد. آنان میخواهند ادبیات را به ابزاری برای تبلیغ ایدئولوژیشان بدل کنند. نزدیکترین نظام سیاسی به استالینیسم، همین نظام ایدئولوژیک هبتالله آخندزاده است. گویا رهبر طالبان به جای متون اسلامی، کتابهای حزب کمونیست شوروی را ورق زده و از همان دستورالعملها الهام گرفته است. تنها تفاوت در بستهبندی است: آنچه آنجا «ماتریالیسم دیالکتیک» نام داشت، اینجا «شریعت اسلامی» خوانده میشود.
دشمنی توتالیتاریسم با عشق و فردیت
نظامهای توتالیتر با یک چیز دشمنی بنیادی دارند: فردیت و آزادی روح انسان. شعر عاشقانه برای آنان خطرناکتر از هزاران مقاله سیاسی است، زیرا عشق انسان را مستقل میکند، به او جرأت میدهد که جهان را نه از منظر قدرت بلکه از منظر قلب و روح ببیند. عشق یعنی انتخاب آزاد، یعنی تمرد از قالبهای خشک ایدئولوژی. به همین دلیل است که طالبان میخواهند شعر عاشقانه را ممنوع کنند، همانگونه که استالین از «شعر فردگرایانه» وحشت داشت.
تاریخ نشان میدهد که ادبیات خاموش نمیشود
اما تجربه تاریخی نشان داده است که سانسور هرگز نتوانسته ادبیات را نابود کند. شعر همیشه راه خود را یافته است، چه در قالب رمز و ایهام، چه در شکل زیرزمینی و چه در تبعید. آخماتوا شعرهایش را در حافظه شاگردانش حفظ میکرد تا نیازی به کاغذ نباشد که مأموران بتوانند پیدا کنند.
سلمان رشدی در تبعید نوشت، پاسترناک رمان دکتر ژیواگو را در ایتالیا منتشر کرد و در نهایت نوبل ادبی گرفت. مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو در ایران با زبان نمادین و اسطورهای سخن گفتند و شعرشان نسلها را برانگیخت.
طالبان میتوانند دروازهها را ببندند، شاعران را تهدید کنند و کتابها را بسوزانند، اما شعر همیشه از دل کوچه و بازار، از زبان مردم عادی، از زمزمههای عاشقانه جوانان و از حتا سنگنوشتههای گورستانها سر بر میآورد.
نتیجهگیری
نظام طالبان نه اولین توتالیتاریسم تاریخ است و نه آخرین. اما آنچه روشن است، این است که هر نظامی که با عشق، شعر و آزادی بیان دشمنی کند، دیر یا زود محکوم به شکست است. تاریخ بهروشنی نشان داده که قلم و شعر از هر سلاحی ماندگارترند. امروز اگر طالبان شعر عاشقانه را جرم میشمارند، فردا نسل تازهای از شاعران در افغانستان خواهند برخاست که با زبان نمادین و رمزآلود، عشق و آزادی را فریاد خواهند زد؛ همانگونه که شاعران روس، آلمانی، ایرانی و دیگر ملتها در برابر توتالیتاریسم ایستادند.
سهیلا ثابتی در رشته تاریخ کارشناسی ارشد دارد. او از سالهای دور به این سو شعر میسراید و در حوزه ادبیات مینویسد. از او ترجمههای نیز از زبان روسی به فارسی برگردان شده است.
مسئولیت محتوای مقالههایی که در بخش دیدگاه وبسایت آمو منتشر میشوند به دوش نویسندگان آن است.
