مقدمه: فراتر از تحلیلهای سطحی
فروپاشی شتابان جمهوری اسلامی افغانستان در ۱۵ اگست ۲۰۲۱ پرسشی بنیادین را مطرح میکند: چگونه ساختاری که با دو دهه حمایت هنگفت جهانی برپا شده بود، چنین ویرانگر از درون فروپاشید؟ تحلیلهای رایج که بر فساد، ضعف رهبری یا توطئههای خارجی تمرکز دارند، در توضیح «عمق» و «سرعت» این پدیده ناتواناند. این رویکردها توضیح نمیدهند که چرا این ساختار تا این حد در برابر چالشها شکننده و فاقد پایگاه اجتماعی لازم برای بقا بود. این نوشتار استدلال میکند که برای فهم ریشهای این شکست، باید به لایهای عمیقتر نگریست. فروپاشی، پیش از آنکه یک شکست نظامی یا سیاسی باشد، پیامد یک گسست عمیق گفتمانی و جامعهشناختی بود؛ یعنی شکست نهایی یک گفتمان در برقراری ارتباط و کسب مشروعیت از ساختارهای اجتماعی افغانستان.
تحلیل جامعهشناختی: برخورد میدانهای متخاصم
فروپاشی جمهوریت، محصول تشدید تضاد میان دو میدان اجتماعی بود که طی دو دهه با منطقها، قواعد و سرمایههایی کاملاً متخاصم تکوین یافته بودند.
۱. میدان جمهوریت: سیاست در یک فضای چندپاره و جدا از ضرورت
در کابل و شهرهای بزرگ، با تزریق میلیاردها دالر کمک خارجی، یک میدان سیاسی-فرهنگی شکل گرفت که مشخصهاش، فاصله از جبر و ضرورت بود. نخبگان حاکم، جدا از فشارهای اقتصادی توده جامعه، به جای تمرکز بر تقویت پیوند حکومت و مردم، به حمایت جامعه جهانی و نیروهای خارجی و رضایت آنها دل بسته بودند و با سرمایههای سیاسی و فرهنگی بازی میکردند که مورد پسند آنها بود. عادتواره و سبک زندگی نیروهای این میدان نیز مطابق همان میدان شکل گرفته بود و با سبک زندگی عموم مردم سنخیت نداشت.
در عین حال این میدان یک کل منسجم هم نبود؛ بلکه فضایی متکثر و متخاصم بود که بازیگران آن، اعم از نهادهای حاکمیتی و جریانهای سیاسی، نه تنها با میدان رقیب (امارت)، بلکه با یکدیگر نیز در رقابت بیامان برای کسب سرمایه (قدرت، ثروت و نفوذ) بودند. منازعه دائمی پارلمان و حکومت در سالهای اخیر، نمونهای بارز از این تشتت داخلی بود.
نکته کلیدی این بود که کنشگران قدرتمند میدان جمهوریت، در رقابتهای داخلی خود، یک بازی دوگانه مخرب را پیش میبردند. این بازی دوگانه از زمانی شروع شد که دوگانه طالبان و جبهه شمال از سوی بالاترین مقام رسمی کشور مطرح شد و وی برای کنترل خواستههای جبهه شمال در داخل نظام، همواره خطر طالبان را مطرح میکرد. در ادامه، رؤسای جمهور برخی کاندیداهای ریاست جمهوری در زمان انتخابات پا را فراتر نهاده و با طالبان وارد تعامل میشدند و از آنها برای تأمین امنیت حوزههای رأیگیری یا تشویق به مشارکت یاری میجستند تا بر رقبای داخلی خود برتری یابند.
فروپاشی گفتمانی جمهوریت، یک فرآیند تدریجی بود که از ناتوانی آن در عمل به وعدههایش نشأت میگرفت. سرمایه نمادین (اعتبار و مشروعیت) این نظام به طور سیستماتیک فرسایش یافت. دال مرکزی جمهوریت با چالشهای انتخاباتی و مداخلات خارجی، عملاً از معنا تهی شد و این حس را تقویت کرد که اراده مردم تزئینی و انتخابات بیهوده است
پس از علنی شدن رفت و آمدهای طالبان در کشورهای مختلف، چهرههای مخالف و منتقد حکومت در کنفرانسها و میزهای مذاکره طالبان شرکت میکردند. هدف آنها دوگانه بود: اول، فشار بر دولت مستقر و دوم، انباشت سرمایه سیاسی برای نظم پساجمهوریت از طریق القای این ایده که مشکل طالبان صرفاً با دولت است، نه با سایر جریانها و مردم.
این رقابت دوسویه، طالبان را به عنوان یک طرف دعوای داخلی عادیسازی کرد، مرزهای نمادین میان جمهوریت و امارت را به شدت مخدوش ساخت و انسجام درونی جمهوریت را عملاً نابود کرد. این رقابت ویرانگر، تجلی نهایی و تراژیک خود را در میدان جنگ یافت؛ فرآیندی که با تسلیمدهی ولسوالیها آغاز شد و به فروپاشی کامل کشور ختم گردید.
۲. فرسایش سرمایه نمادین و فروپاشی گفتمانی جمهوریت
فروپاشی گفتمانی جمهوریت، یک فرآیند تدریجی بود که از ناتوانی آن در عمل به وعدههایش نشأت میگرفت. سرمایه نمادین (اعتبار و مشروعیت) این نظام به طور سیستماتیک فرسایش یافت. دال مرکزی جمهوریت با چالشهای انتخاباتی و مداخلات خارجی، عملاً از معنا تهی شد و این حس را تقویت کرد که اراده مردم تزئینی و انتخابات بیهوده است؛ لذا در آخرین انتخابات ریاست جمهوری میزان مشارکت به شدت کاهش یافت و رأی سالم در حدود یک و نیم میلیون بود. همزمان، تأکید بر حاکمیت قانون در برابر فساد گسترده اداری و قضایی رنگ باخته بود؛ تا حدی که مردم در مواردی برای تأمین عدالت به محاکم صحرایی و قاطع رقیب پناه میبردند و به این ترتیب، حاکمیت دوگانه در عمل شکل گرفته بود.
نقض مکرر قانون اساسی، چه به صورت ارادی و چه تحت فشارهای داخلی و بیرونی، اعتبار حقوقی آن را به طور سیستماتیک تضعیف کرد و عملاً اراده اشخاص و جریانهای قدرتمند را جایگزین حاکمیت قانون ساخت. این واقعیت در یک استعاره رایج و تلخ در افکار عمومی بازتاب یافت که میگفت: از قانون اساسی تنها یک ماده باقی مانده و آن هم این است که کابل پایتخت افغانستان است. این گفته، بیانگر درک عمیق جامعه از تبدیل شدن قانون اساسی به یک متن توخالی بود و آخرین بقایای اعتبار نمادین آن را در اذهان عمومی از بین برد.
در بعد فرهنگی، تأکید بر دالهای مدرن، در بخشهای وسیعی از جامعه سنتی به عنوان تهاجم به ارزشهای دینی تلقی شد و به میدان رقیب اجازه داد خود را مدافع اصیل اسلام معرفی کند. در این میان، خردهمیدان رسانههای آزاد که خود محصول این دوران بود، به شکلی متناقض به این فرسایش دامن زد. این رسانهها در رقابت برای کسب مخاطب، با تمرکز فزاینده بر ناکارآمدیها و فساد، ناخواسته به بیاعتبار شدن هرچه بیشتر نظامی کمک کردند که خود در بستر آن شکل گرفته بودند.
در نهایت، شکست در پروژه ملتسازی، تبعیض سیستماتیک، عدم توسعه متوازن و اتکای روانی آسیبزا به دولتهای بیرونی، مشروعیت عملی دولت را نزد تودهها از بین برد. این آشفتگی سیاسی و حاکمیتی، اراده نیروهای امنیتی و دفاعی را نیز در میدانهای جنگ تضعیف کرد و نظام را به یک کالبد بیروح تبدیل نمود. این فرسایش کامل مشروعیت، خود را در گفتمان عمومی به وضوح نشان داد؛ تا جایی که در فضای عمومی و رسانهای، جمهوریت و امارت به طور فزایندهای همسانانگاری میشد. رواج این ایده که تفاوتی میان داکتر غنی و ملا غنی وجود ندارد و حتی ترجیح امارت بر جمهوریت توسط برخی، نشانگر مرگ کامل سرمایه نمادین نظام جمهوریت و پیروزی گفتمانی میدان رقیب، حتی پیش از پیروزی نظامی آن بود.
۳. میدان امارت: سیاست در وضعیت ضرورت و بقا
همزمان، میدان امارت اسلامی با منطقی کاملاً متضاد در حال گسترش بود. در این میدان، منافع اصلی نه نمادین، بلکه حیاتی و مادی بودند: بقای خودشان و آوردن امنیت و اجرای عدالت فوری. عادتواره حاکم بر این میدان، محصول دههها جنگ و محرومیت بود و مدعی اقامه دین بر محوریت مذهب حنفی، استقلال و مخالفت با نمادهای غربزدگی و فساد بود. مهمترین سرمایه امارت، سرمایه نمادین جهاد و بیگانهستیزی بود. معرفی خود به عنوان پرچمدار مبارزه علیه اشغالگران و حکومت دستنشانده، مشروعیت قابل توجهی در میان اقشار سنتی، ناراضیان از نظام جمهوریت و گروههای رقیب محلی برایشان فراهم آورد. برای مثال، در شمال کشور، از میان گروههایی نیرو جذب میکردند که با قدرتهای محلی مرتبط با جمهوریت خصومت داشتند.
مبارزه طبقهبندی و بازی دوگانه جنگ و مذاکره
برخورد این دو میدان، در عمیقترین سطح، یک مبارزه طبقهبندی بود؛ جنگی بر سر تحمیل یک تعریف مشروع از واقعیت. از این منظر، آنچه در نهایت پیروزی طالبان را تضمین کرد، تحمیل موفقیتآمیز سیستم طبقهبندی خود (امارت، شریعت و بیعت) بر سیستم رقیب (جمهوریت، قانون اساسی و انتخابات) بود. این تفاوت بنیادین، خود را در استراتژی جنگ و مذاکره نشان داد:
۱. رویکرد جمهوریت: مذاکره به مثابه یک بازی چندپاره
برای نخبگان جمهوریت، مذاکره و رسیدن به یک توافق سیاسی، خودِ بازی اصلی و هدف نهایی بود که در میدان دیپلماتیک بینالمللی انجام میشد. اما این رویکرد به دلیل همان تشتت و چندپارگی که بر کل میدان جمهوریت حاکم بود، از ابتدا فلج شده بود. در نتیجه، هیچ گفتمان واحدی در مورد مذاکره وجود نداشت؛ هیئت مذاکرهکننده، مجموعهای از نمایندگان جریانهای مختلف بود که هر یک از عادتوارهای خاص نمایندگی کرده و طرحی متفاوت در سر داشتند. این تیم که حتی از اعتماد و صلاحیت کامل رهبری دولت نیز برخوردار نبود، در یک وضعیت شکننده قرار داشت و نه از سوی جامعه جهانی و نه از سوی امارت جدی گرفته میشد. در این چارچوب، جنگ صرفاً ابزاری برای چانهزنی در میزی بود که بازیکنان جمهوریت در آن از کمترین انسجام و قدرت برخوردار نبودند.
۲. رویکرد طالبان: مذاکره به مثابه تاکتیک جنگی
در مقابل، برای طالبان، جنگ بازی اصلی و حیاتی برای کسب قدرت کامل بود. رویکرد آنها به مذاکره، بازتابی از انسجام درونیشان بود. مذاکره صرفاً یک تاکتیک در خدمت جنگ بود؛ ابزاری که با طرحی واحد و صدایی یکپارچه از آن برای تضعیف حریف، کسب مشروعیت بینالمللی و خریدن زمان استفاده میکردند.
جبهه جمهوریت، با بازشناسی نادرست، به قواعد بازی دیپلماتیک باور داشت، در حالی که طالبان هرگز از بازی اصلی خود، یعنی جنگ برای کسب قدرت مطلق، خارج نشدند.
نتیجهگیری: مقاومت به مثابه تداوم میدان ساقطشده
تحلیل جامعهشناختی نشان میدهد که فروپاشی جمهوریت یک رویداد نظامی صِرف نبود، بلکه پیامد نهایی یک گسست ساختاری عمیق بود. این فروپاشی حاصل برخورد دو میدان اجتماعی متخاصم بود: میدانی در وضعیت فاصله از ضرورت (جمهوریت) که نخبگانش درگیر رقابتهای داخلی و بازیهای نمادین بودند و با سرمایهها و عادتوارهای عمل میکردند که با واقعیت اجتماعی افغانستان بیگانه بود؛ و میدانی در وضعیت ضرورت (امارت) که با تکیه بر سرمایههای بومیتر مانند جهاد، استقلال و تأمین عدالت فوری، توانست خلأ مشروعیت و کارآمدی رقیب را پر کند. شکست جمهوریت، در واقع مرگ گفتمانی و فرسایش کامل سرمایه نمادین آن، حتی پیش از سقوط نظامیاش بود.
از این منظر، گفتمان مقاومت که امروز توسط چهرههای به جامانده از نظام پیشین ترویج میشود، نه یک راه حل یا یک گسست از گذشته، بلکه تداوم منطق همان میدان ساقطشده به نظر میرسد. نکته کلیدی و متناقض اینجاست: برخی از رهبران این جریان مقاومت، همان نیروهای عمده میدان جمهوریت هستند که در سالهای منتهی به سقوط، خود به دلیل رقابتهای داخلی، از مخالفان سرسخت دولت مرکزی بودند.
آنها در حالی که خود را ذیل چتر جمهوریت تعریف میکردند، برای تضعیف رقیب داخلی خود، در همان بازی دوگانه و فرآیند عادیسازی طالبان که به فروپاشی انسجام جمهوریت انجامید، مشارکت فعال داشتند و ارتباطات گهگاهی خود را با میدان امارت حفظ میکردند. بنابراین، مقاومت امروز آنها تلاشی است عمیقاً متناقض برای احیای نظامی که خود از عوامل اصلی فرسایش و بیاعتباری آن بودهاند.
در نتیجه، تا زمانی که این جریانها تداوم همان منطق رقابتهای ویرانگر گذشته باشند و نه یک گسست واقعی از آن، توانایی آنها برای انباشت سرمایه نمادین جدید، یعنی اعتماد و پایگاه مردمی، شدیداً محل تردید است. آنها در گفتمان و عادتواره میدانی محبوس ماندهاند که پیش از این شکست خود را به اثبات رسانده است.
دکتر امانالله فصیحی استاد دانشگاه است.
مسئولیت محتوای این مقاله به دوش نویسنده آن است.
