مصاحبۀ اخیر آقای لطیف پدرام در رسانۀ «امو» با آقای سمیع مهدی بار دیگر نشان داد که چگونه بخشی از مطبوعات افغانستان بهجای گشودن فضای بحثهای آکادمیک و نظری، عملاً به تربیونی برای پشتونهراسی و بازتولید گفتمانهای ضدملی بدل شدهاند. این امر پدیدۀ تازهای نیست، بلکه ادامۀ نوعی هژمونی فرهنگی ـ سیاسی است که در دو دهۀ اخیر، بهویژه با ظهور طیفهای «نوستمی»، در رسانههای فارسیزبان ریشه دوانده است. پرسش اساسی اینجاست که چرا در چنین برنامههایی بهجای دعوت از پژوهشگران بیطرف و مسلط بر تاریخ اندیشه سیاسی افغانستان، از سیاستمدارانی دعوت میشود که نه تنها میراث «ستم ملی» را بازتولید میکنند، بلکه با رادیکالیزه کردن آن، شکافهای قومی را ژرفتر و اذهان عمومی را مغشوشتر میسازند.
برای فهم مسأله ستم ملی باید به اندیشههای زندهیاد طاهر بدخشی بازگشت؛ شخصیتی که رهبر فکری این جریان دانسته میشود. نوشتههای او اندک، پراکنده و فاقد انسجام نظری بود و هیچگاه نتوانست چارچوبی جامع و مستند از «ستم ملی» در معنای علمی آن ارائه کند. نقدهای او بر حکومت شاهی بیشتر جنبهی پوپولیستی و خطابهای داشت. برای نمونه، او حکومت را به دلقکهای «اتنکنان» تشبیه میکرد که در نهم سنبله در «نهضت ملی پشتونستان» شعار میدهند، اما در برابر خشکسالی و رنج مردمان غور، بدخشان و هزارهجات سکوت اختیار میکنند. چنین سخنانی هرچند فساد و بیکفایتی دولتهای وقت را افشا میکرد، اما از دید تحلیلی توان توضیح دقیق شرایط «ستم» را نداشت.
از منظر نظری، «ستم ملی» زمانی مصداق دارد که یک گروه حاکم در طول زمان، از طریق ساختارهای منظم سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی، گروه دیگری را بهطور سیستماتیک به حاشیه براند. بر اساس تحقیقات بینالمللی، ستم قومی یک مفهوم چندوجهی است که فراتر از اقدامات فردی تبعیضآمیز میرود و به نوعی ستم سیستماتیک و نهادینه بدل میشود. این ستم علیه یک گروه مشخص بر مبنای هویت قومی آنان اعمال میشود و در ساختارهای جامعه ریشه میدواند. ستم قومی در سطوح مختلفی بروز میکند؛ از نهادهای حکومتی چون سیستم قضایی و آموزشی گرفته تا رفتارهای فردی و پیامهای فرهنگی. نتیجۀ آن، محرومیت گروههای اقلیت از دسترسی عادلانه به منابع و فرصتها و قرار گرفتن دائمی آنان در موقعیتهای فرودست است. در نهایت، هدف اصلی ستم قومی نه تنها آسیب رساندن به گروههای خاص، بلکه حفظ موقعیت و امتیازات گروه غالب در جامعه است.
در ادبیات جامعهشناسی سیاسی نیز، ستم قومی (ethnic oppression) وضعیتی است که در آن گروههای قابلشناسایی قومی یا نژادی بهطور نامتناسب در موقعیتهای فرودست اقتصادی، اجتماعی و سیاسی قرار میگیرند. این فرودستی معمولاً در بستر نظامهای سرمایهداری و حتی دموکراتیک شکل میگیرد و اغلب پیامد «بازار کار دوپاره» (split labor market) است؛ وضعیتی که در آن ورود نیروی کار ارزانقیمت از گروههای قومی یا نژادی فرودست تهدیدی برای کارگران با دستمزد بالاتر محسوب میشود. در چنین شرایطی، گروههای مسلط میکوشند با حذف، محدودسازی یا محصور کردن فرصتها، این اقلیتها را در نقشهای شغلی و اجتماعی پایین نگه دارند.
تداوم این ساختار نابرابر تنها به ابزارهای اقتصادی و سیاسی متکی نیست، بلکه به مشروعیتبخشی فرهنگی و ایدئولوژیک نیز وابسته است. به بیان دیگر، نظامهای سلطه قومی زمانی میتوانند استمرار یابند که با گفتمانها و باورهای تبعیضآمیز تقویت شوند؛ باورهایی که گروههای تحت ستم را فرودست، تنبل، غیرتمدنی و فاقد فرهنگ معرفی میکنند. چنین بازنماییهایی نقش کلیدی در توجیه و بازتولید نابرابری قومی دارند و آن را طبیعی و خدادادی جلوه میدهند.
این وضعیت در افغانستان جز در مورد هزارهها بهطور کامل صدق نمیکند. برعکس، تاجیکها در بسیاری از عرصهها ـ از زبان فارسی در اردوی ملی و ادارۀ دولتی گرفته تا فرهنگ، ادبیات، اقتصاد شهری و حتی سیاست ـ جایگاه مستقل و قدرتمندی داشتهاند. به همین دلیل، سخن گفتن از «ستم ملی» بر تاجیکها دستکم در معنای کلاسیک آن، فاقد استحکام نظری و تاریخی است. در مقابل، ادعای برخی پشتونگرایان مبنی بر «ستم فرهنگی فارسی» علیه پشتونها نیز پایهی علمی ندارد و بازتابی از تقابلهای سیاسی معاصر است.
آنچه اندیشههای بدخشی و گفتمان ستم ملی را آسیبپذیر میسازد، پیش از همه تقلیلگرایی تاریخی و سیاسی اوست. تاریخ پیچیدۀ افغانستان با استعمار انگلیس، رقابتهای جنگ سرد، مداخلات خارجی و تضادهای درونی قبایل و طبقات پشتون، در روایت بدخشی به یک طرح تکبعدی فروکاسته میشود؛ طرحی که در آن پشتونها به مثابۀ یک کل یکپارچه و طبقهای مسلط تصویر میشوند. این سادهسازی نه تنها از نظر علمی نادرست بود، بلکه به بازتولید تصویری کاریکاتوری و خصمانه از پشتونها انجامید.
همچنین، تلاش بدخشی برای پیوند دادن مارکسیسم با گفتمان قومی دچار تناقضی ساختاری بود. مارکسیسم بر همبستگی طبقاتی و مبارزه با استثمار جهانی تأکید دارد، در حالی که بدخشی آن را در خدمت یک روایت قومی و منطقهای قرار داد. حاصل این ترکیب، نه یک پروژۀ رهاییبخش، بلکه گونهای قومگرایی در لباس سوسیالیسم بود که عدالت اجتماعی را به سود سیاست هویتی کنار گذاشت. در گفتمان او، پشتونها نه بهعنوان مجموعهای متکثر با تضادهای درونی، بلکه بهصورت یک کل واحد و سرکوبگر بازنمایی شدند. چنین نگرشی هم از منظر معرفتی نادرست بود و هم از نظر اجتماعی زیانبار، زیرا به جای طرح یک پروژۀ ملی، تخم شکاف و کینه قومی را میپاشید.
افزون بر این، اندیشههای بدخشی هیچ برنامۀ سازندهای برای دولتسازی مدرن نداشت. تمرکز اصلی او بر نفی سلطۀ پشتونها بود، بیآنکه افقی بدیل برای بازسازی نهادها و ساختارهای سیاسی افغانستان ارائه کند. نتیجۀ چنین رویکردی آن شد که به جای ملتسازی، سیاست نفی و حذف در مرکز اندیشههای او قرار گرفت. میراث این سیاست نیز در نسلهای بعدی ادامه یافت: به جای مبارزه با استعمار، استبداد و فساد ساختاری، انرژی سیاسی صرف دشمنسازی قومی شد.
یکی از دیگر نقدهای وارد بر تفکر ستم ملی، برداشتهای نادرست و تقلیلگرایانه دربارۀ پشتونهاست. تصویر کردن پشتونها به مثابۀ یک گروه همگون با ذات سیاسی مشخص و رویکردی واحد نسبت به قدرت، در اصل مبتنی بر رویکرد ذاتگرایانه (essentialist) است که تنوع درونی و کثرت تجارب تاریخی را نادیده میگیرد. پشتونها نه تنها از لحاظ ساختارهای قبیلهای، اجتماعی و اقتصادی متنوعاند، بلکه در عرصههای سیاسی و فرهنگی نیز دیدگاههای متفاوتی داشته و دارند. حذف این تنوع و معرفی آنان بهعنوان یک فاعل جمعی ثابت، تحریف واقعیت تاریخی است. از منظر نقد پسااستعماری، چنین ذاتگرایی نه تنها تحریفکنندۀ واقعیتهای اجتماعی است، بلکه زمینهساز بازتولید گفتمانهای استعمارزده میشود که جوامع را در قالب کلیشههای بیتغییر میبیند.
از منظر تاریخ تفکر سیاسی در افغانستان، نظریۀ «ستم ملی» و اندیشههای طاهر بدخشی نمونۀ روشن یک ایدئولوژی واکنشی است. این گفتمان، بهجای نقد علمی و چندبعدی ساختار قدرت در افغانستان، واقعیت را به تقابل قومی فروکاست. به همین دلیل، نه تنها نتوانست بدیلی برای دولتسازی و ملتسازی ارائه کند، بلکه خود به مانعی جدی در برابر همزیستی عادلانه اقوام بدل شد. تداوم این گفتمان در قالبهای نوستمی امروز نیز چیزی جز بازتولید همان سیاست حذف و نفرت قومی نیست.
با این حال، باید روشن ساخت که نفی ایدئولوژی ستم ملی به معنای نادیده گرفتن نابرابریهای قومی در افغانستان نیست. این نابرابریها واقعیتی تاریخی و اجتماعیاند و بخشی از آن حتی در درون جامعۀ پشتون نیز دیده میشود، همانطور که در میان سایر اقوام وجود دارد. به بیان دیگر، نابرابریهای قومی بخشی از مجموعهی گستردهتری از بیعدالتیها در افغانستاناند که نیازمند بررسی و مقابلهی جدیاند.
اگرچه بیشترین نمونههای ستم قومی در افغانستان علیه هزارهها رخ داده است، اما اگر بخواهیم مسئلۀ سلطه و نابرابری را در تمامی ابعاد آن بررسی کنیم، درمییابیم که گستردهترین و فراگیرترین شکل این ستم، چیزی است که میتوان آن را «ستم ملی جنسیتی» علیه زنان نامید؛ ساختاری که همزمان با سلطهی قومی، فرهنگی و اجتماعی عمل میکند و زنان را در تمامی اقوام و طبقات اجتماعی به جایگاههای فرودست محدود میسازد.
از این منظر، نابرابری در افغانستان نه فقط یک مسئلۀ قومی، بلکه یک چالش ساختاری و چندبعدی برای عدالت اجتماعی و سیاسی در سطح ملی است. بنابراین، نقد علمی و جدی بر «ستمیسم» یک ضرورت انکارناپذیر است؛ نقدی که میتواند افغانستان را از سیاست دشمنسازی قومی بهسوی عدالت اجتماعی، دموکراسی و ملتسازی سوق دهد.
مسئولیت محتوای مقالههایی که در بخش دیدگاه وبسایت آمو منتشر میشوند به دوش نویسندگان آن است
