بعضاً احساس میکنم تاریخ، یک زن خشمگین است؛ مادری که دلش از تکرارِ ظلم پر شده و حالا، هرچه اندوخته، سرِ ما خالی کرده است.
من — یا بهتر است بگویم ما — چهار سال است که در دل این تاریخ زندگی میکنیم. زندگی که نه، تدریجاً میمیریم.
من از همان ابتدا، دخترِ مثبتاندیشی بودم که سعی میکرد هر ماجرایی را از زاویهای روشنتر ببیند.
حالا هم بگذارید اینبار از مزایایی برایتان بگویم که این چهار سال منجر به آنها شدهاند.
آنقدرها هم بد نبوده، میدانید!؟
من یاد گرفتهام. یاد گرفتن همیشه چیز خوبیست، نه؟
زن بودن در این روزگار، شبیه راه رفتن روی شیشه است. من یاد گرفتم چطور روی شیشه راه بروم، آنگونه که صدای پایم حتی به گوش مورچهای هم نرسد.
یاد گرفتم لبخندم بیصدا باشد. نگاهم بیجهت، حضوری کمرنگتر از آب.
میبینید؟ مزایای اندکی هم داشته!
این سالها مرا با قسمتهای جدیدی از خودم آشنا کردند. حالا میفهمم اگر روزها در چهاردیواری خانه بمانی، چگونه است.
اسارت را میفهمم، بیآنکه در اتاقی با میلههای فلزی زندانی باشم. با پوست و استخوان، آن را درک میکنم.
این چهار سال، مرا به حالتهایی کشاند که برایم ناآشنا بودند: خشمگینترین، خاموشترین، و شاید بیزارترینِ خودم را شناختم.
جنگیدن را یاد گرفتم. میدانید؟ دختر بودن در این سالها یعنی جنگیدن. یعنی در خانه ماندن، اما مغزت وسط خیابان تیر بخورد.
مغز من همان روز تیر خورد که شدم تبعیدی در وطنِ خودم.
من سیاست یاد گرفتم، با آنکه هیچگاه سیاستمدار نبودم.
سیاست وارد اتاقم شد، وارد دفتر خاطراتم شد، وارد کتابهایم شد.
سیاست با زندگیمان یکی شد، و ما قربانیاش شدیم.
قربانیانی که هیچکجا به حساب نمیآیند.
این سالها مرا با قسمتهای جدیدی از خودم آشنا کردند. حالا میفهمم اگر روزها در چهاردیواری خانه بمانی، چگونه است.
من انتظار کشیدن را یاد گرفتم. فریفتهی وعدهای شدم که نویدش هرگز نخواهد آمد.
هیچ هنری سختتر از این نیست؛ اینکه به خودت بیاموزی صبور باشی، منتظر بمانی.
یاد گرفتم که انسانِ بیانتظار، هیچ چیز ندارد.
همه چیز یاد گرفتم، مگر فراموش کردن را.
فراموش کردن را نتوانستم بیاموزم.
سعی کردم، اما نشد.
وقتی خواستم فراموش کنم، خودِ این سعی کردن شد خاطرهای دیگر. بعد مجبور شدم سعی در فراموشی را فراموش کنم؛ و همین هم ماند.
و همیشه، سوالی هست که من، از من میپرسم:
تا کی؟
چرا قرعهی این رنج به نام ما افتاد؟
چرا من باید برای یاد گرفتن بجنگم؟
چرا برای بودن، باید از جهان خواهش کنم؟
در این چهار سال، هزاران بار در خیالم به دانشگاه رفتم، روی چوکی محصلی نشستم.
صدای استاد را شنیدم، خندیدم، پرسیدم، پاسخ دادم.
و بعد، بیدار شدم.
واقعیت، سیلیایست که هر صبح با فریاد اذان، صورتم را میسوزاند.
من نمیدانم چگونه میشود دختری را از رویاهایش تبعید کرد.
نمیدانم کدام خدا، لبخند یک زن را ناپاک میخواند.
اما میدانم که این خاک، روزی از اشکهایمان سبز خواهد شد.
روزی که دیگر نیازی به نجوا نباشد و زن بودن جرم نباشد.
ما آن نسلی هستیم که در دل سرکوب، شعر شد، بغض شد، آتش شد.
من دختری هستم که در سالهای اسارت، نوشتن را آموخت.
من دخترِ گوهرشادم. دختر مولانای بلخم.
ما دختران افغانستانیم.
و اگر این روایت، تنها کاریست که از من ساخته،
بگذارید بماند.
مسئولیت محتوای این نوشته بر دوش نویسنده آن است.
مأنوس یعقوبی یکی از دختران بازمانده از دانشگاه است. او از سال آخر مکتب به نوشتن روی آورد و گهگاهی نیز شعر میسراید. علاقه او به شعر از زمانی شکل گرفت که پدرکلانش بر کتابها و دفترچههایش شعر مینوشت و این جرقهای برای ورود او به دنیای ادبیات شد.
