تابش نور خورشید به چشمانم، از خواب شیرین بیدارم کرد. با کرختی و سستی از جا بلند شدم و به اطراف نگاه کردم. پشت بام بودم. اینکه چه زمانی آنجا به خواب رفته بودم، نه یادم میآمد و نه درکی از اطرافم داشتم. پشت بامِ خانهٔ خودمان نبود؛ خانهٔ خالهام بود، در منطقهای مرتفع از شهر که کل شهر در دیدرس نگاهم قرار داشت. نگاهم روی دودهایی که از جایجای شهر بلند میشد، ماند. به هر طرف که سر میچرخاندم، دود بود که به هوا میرفت.
با وحشتی غریب که به دلم چنگ میزد، به پرچمهای سفیدی که در گوشهوکنار شهر سر بر افراشته بودند، نگاه کردم. پرچمهایی که نشان از پیروزی گروه «مجاهدین» میدادند. به سرعت به پشت سرم برگشتم و به بالاحصار نگاه کردم؛ مکان نیروهای نظامی وطنم، پلیسهای وطنم. بیرق سهرنگم، جایش را پرچم سفید اشغال کرده بود. از شدت ترس به گریه افتادم. صدایی غریب آمد؛ نمیدانم، شاید هم توهم بود.
تکرار شد، تکرار شد در گوشهایم: «فقط دو سال! دو سال صبر کن، آدمهایی دیگر میآیند، آنها خیلی بهتر از همهاند، همهگی را نجات میدهند. نترس… نــــترس!»
با وحشت از خواب بیدار شدم. اشکهایی که در خواب ریخته بودم، رنگ سفید بالشتم را کدر کرده بودند. از ترس خواب عجیبوغریبم، از ترس اینکه طالبان وطن را گرفتهاند، سراغ خبرها رفتم!
نه، هنوز هیچ خبری نبود؛ طالبان هنوز غزنی را نگرفته بودند، کابل که جای خود دارد!
از خوشی در پوستم نمیگنجیدم. نه، حقیقت ندارد؛ طالب کیست دیگر؟ سربازهای وطنم قویتر از این حرفها هستند. اما نمیدانستم… نمیدانستم که شیرمردهای نظامیام را بیپشتوانه به میدان جنگ رها کرده و گریختهاند! با این حال، باز هم از خوابم به هیچکس نگفتم. میگویند: «هر چیزی که بگویی، یا به حقیقت تبدیل میشود، یا آنقدر در باورت جا میگیرد که آخرش حقیقت میشود.»
لباس مکتبم را با دلشورهای غریب که به دلم نشسته بود، تن زدم. وقتی شال سفیدم را به سر کشیدم، من آن زمان بیخبرترین بودم؛ بیخبرترین قربانی بیگناهِ جنگهای ویرانگر وطن.
آخرین امتحان از امتحانهای چهارونیمماههٔ صنف نهمم بود؛ دو تا امتحان در یک روز. در آن شبهای پر از جنجال وطن، وقتی صدای فیر و راکتها را از گوشههای شهر میشنوی، درس خواندن واقعاً هنر میخواهد! هم صدا آزارت میدهد، هم هر لحظه در ذهنت تکرار میشود: «آمدند… حالا به خانههای ما هم میرسند!»
امتحان اول را موفقانه سپری کردیم. برای امتحان دوم آمادگی میگرفتیم. صنفیهایم، مثل همیشه، بعد از رفتن استاد، یکجا گردهم نمیآمدند. از کلکین نسبتاً بزرگ صنف به بیرون نگاه کردم. بعضیها با شتاب به طرف خروجی میرفتند.
در کنار خانهمان، چند خانه آنطرفتر، اردوگاه بزرگی از نیروهای نظامی بود که در آن شبها چندینبار از دورترها مورد حمله قرار گرفته بود. وای، نمیتوانی تصور کنی! وقتی یکیدوبار گلولهای به حویلی ما اصابت کرد، چه حالی داشتم!
زیرزمین خانهمان – که چندان هم زیرزمین نیست – پنجرههای شیشهای بزرگی دارد که روزها آنجا را غرق روشنایی میکند، اما شبهای جنگ، برایم حکم مرگ دارند!
در راه مکتب بودم. شهر آرامتر از همیشه بود؛ نمیدانستم چرا؟ خورشید اما درخشان میتابید. صبحی زیبا و آرام بود و با خودم گفتم: «طالب کجا بود دختر جان! ببین، همهچیز امن و امان است.»
امتحان اول را موفقانه سپری کردیم. برای امتحان دوم آمادگی میگرفتیم. صنفیهایم، مثل همیشه، بعد از رفتن استاد، یکجا بند نمیشدند. از کلکین نسبتاً بزرگ صنف به بیرون نگاه کردم. بعضیها با شتاب به طرف خروجی میرفتند. سرمعلم با اضطراب با تلفنش حرف میزد. از جایم بلند شدم که در باز شد. استاد ناآشنایی وارد صنف شد. او هم مثل سرمعلم مضطرب بود.
گفت: «استادتان نیست، امتحان را من میگیرم.»
بعد به اولنمره و دومنمره – که برادرزادههایش بودند، انگار – گفت که سوالها را بنویسند پای تخته.
هنوز به سوال سوم نرسیده بودیم که در صنف با شتاب باز شد. سرمعلم گفت:
«جمع کنین، حله! میگن طالبها رسیدن! به شهر رسیدن! همهگی دارند از مکتب میرن! باید زودتر مکتب را خالی کنیم!»
در صنف بلوایی شد. چنان ترس و وحشتی به دل همهگی افتاد که هیچکس نمیفهمید چکار کند. استاد ورقهها را گرفت. من و خواهرم – خواهر ترسوی نانازم – با دو تا برادرزادههای استاد، به طرف خانههایمان که در یک منطقه بود، راه افتادیم.
بازار غزنی مثل صبح که میآمدیم، نبود. مغازههایی بسته، تکوتوک آدمهایی که شاید مثل ما میخواستند زودتر به خانههایشان برسند. صدای فیر را میشنیدیم؛ صدای راکتهایی که به بالاحصار میخوردند. از ترس و وحشت، نمیدانم چطور به خانه رسیدیم!
پدرم نیم ساعت بعد از ما به خانه آمد. چنان آشفته بود که تا به حال آنطور ندیده بودمش. گفت:«طالبها تا نیم قدمی ما، تا به سرِ پل حیدرآباد آمدهاند! باید بریم از خانه. اگر نرویم، در منطقهٔ جنگی هستیم؛ یا کشته میشویم یا طالبان خانهیمان را سنگر خود میسازند برای جنگ با کندک!» (نام اردوگاه نظامیهای وطنم)
صداها نزدیکتر از یک ساعت قبل بود که از مکتب میآمدیم. وقتی سوار موتر شدیم و به خانهٔ مادرکلانم میرفتیم، آنها در قریهای نسبتاً دور از شهر بودند. آنجا از قبلترها در تصرف طالب بود. جنگ نبود آنجا.
در راه بودیم. چشمهایم به حال سربازهای وطنم خون گریه میکرد. برای آن خستههای دلیر، آن کشتهوزخمیدادههای دردمند!
شبکه خبری طلوع، هر روز خبر از سقوط چندین ولایت میداد. آن روز در دلم چنان آشوبی بود که حتی با دور شدنمان از صدای فیر و راکت، آرام نگرفت… آرام نگرفت.
حتی یک سال بعد، حتی دو سال بعد…
آن صدای ناآشنا در خوابِ آن روزِ غمانگیز، دروغ گفت. کابل زیبایم، بعد از دو روز سقوط کرد.
و بعد دو سال که هیچ… بعد از سه سال هم آدمهایی دیگر نیامدند.
کجا بودند آن آدمهای خوب؟
که بعد از آخرین امتحانِ چهارونیمماههٔ ما، امتحان نیمهماندهٔ ما را…
دیگر کسی به اتمام نرساند.
بهار کریمی، متولد ۱۳۸۴، دوران کودکی خود را در ایران گذرانده و اصالتاً اهل غزنی است، اما اکنون در هرات زندگی میکند. او از ۱۲ سالگی به نویسندگی روی آورد و پیش از بستهشدن مکتبها، در لیسه جهانملکه غزنی بهعنوان یکی از دانشآموزان ممتاز شناخته میشد.
مسئولیت محتوای این نوشته به دوش نویسنده آن است.
