بعضی وقتها فکر میکنم در جایی به دنیا آمدهام که حقم نبود. به جهان بیرون نگاه میکنم، حسرت میخورم. اگر مرزها باز بود، بکس سفرم را روی شانه میانداختم، اشکهای مادرم را نادیده میگرفتم، دست پدرم را میبوسیدم و میرفتم. اما این فکرها کسی را به جایی نمیرساند. مرزها باز نمیشوند، و ما هم در گوشهای از اتاق، کمکم میپوسیم.
این دروغ نیست. وقتی آدم در اوج امید، ناامید میشود، دیگر چیزی برای بقا ندارد. امید است که آدم را خوش و آرام نگه میدارد. من، مدتهاست امیدم را گم کردهام. بسیار دنبالش گشتم، اما پیدایش نکردم. چهار سال است که در جستوجوی اوام، ولی نمیآید.
اولین جایی که به دنبالش رفتم، آموزشگاه بود. برای آزمون آمادگی میخواندم. یک ماه نه، چهار ماه درس خواندم. استاد بیولوژیمان بسیار باانگیزه بود. هر روز برایمان حرفهای انگیزشی میزد. حرفهایی که مثل یک نخ سیگار آرامشی کوتاه داشت؛ زود دود میشد و تمام میشد.
اما یکی از همان روزها، مژدهای داد که ما را چون چرخوفلک، از اوج به فرود کشاند. گفت دو روز بعد، مکتبها باز میشود. همه کف زدند، هورا کشیدند. برق خوشی در چشمها بود. برای لحظهای، لبها از ته دل میخندیدند.
دو روز بعد، رفتیم. اما دروازه بسته بود. اجازه ورود ندادند. برگشتیم؛ برگشتیم به همان اتاق.
گفتم: اتاق!
اتاقی که آجرهایش دورم حصار کشیدهاند، دیوارهایی که زندگی و هستیام را بلعیدهاند. سالهاست که بیشتر وقتم را در همین چهار دیواری کوچک میگذرانم. جایی نرفتهام که شاد شوم. گویی تمام دنیایم در همین اتاق جا شده: گذشتهام، رؤیاهایم، خاطراتم.
خاطراتی که مثل موجودات زنده، از تاریکترین گوشههای ذهنم بیرون میجهند و هرگز نمیمیرند. به خواب هم نمیروند که راحت شوم. صادق هدایت گفته: آدم به آنچه نمیرسد، از آن مینویسد.
پس من از چه بنویسم؟ یا بهتر است بپرسم: کدام رنجم را اول روی کاغذ بریزم؟
چهار سال است که در این اتاق، از چشم همه خودم را پنهان کردهام. با نوشتن، زمان را میکشم. اهمیتی ندارد که کسی نوشتههایم را بخواند یا نه. من گذشتهام را مرور میکنم. روزهایی که روی چوکیهای صنف، با دوستانم ساعتها روی یک سؤال ریاضی کار میکردیم، برای هم یادگاری مینوشتیم، برفبازی میکردیم، روز معلم را تجلیل میگرفتیم، امتحان داشتیم، بیدار میماندیم، درس میخواندیم.
حالا که نگاه میکنم، فقط یک جمله به ذهنم میرسد:
یادش بخیر… ما هم زمانی از ته دل خوش بودیم.
آخرین روزی که به آموزشگاه رفتم، هنوز عذابم میدهد. آن روز جمعه بود، قرار بود امتحان ماهانه بدهیم. مسیرم دور بود، باید هر روز سرزنشهای مادرم و قهر پدر را تحمل میکردم. ساعت شش صبح از خانه بیرون میشدم، آفتاب داغ بود. در راه، دوستم همراهم بود. با هم درس مرور میکردیم و مسیر کوتاه میشد.
اما آن روز، فضای آموزشگاه فرق داشت. حیاط خالی بود. سکوت سنگینی حاکم بود. دوستانم در صنف نشسته بودند، اما صنفهای دیگر هم آنجا بودند. مدیر وارد شد. گفت:
«طبق اطلاعیه وزارت معارف، دروس تا اطلاع بعدی متوقف میشود.»
سکوت. آه. اشک.
حرفی برای گفتن نداشتم. تنها برگشتم. ساعت هفت به خانه رسیدم. مادرم پرسید:
– چرا امروز زود آمدی؟
نگاهش کردم، گفتم:
– تمام شد!
و رفتم به اتاق. همان اتاق.
دوباره دری به رویم بسته شد.
کتابها، فرمها، تلاشهایی که بیثمر ماند. روزها گذشت، ماهها هم. من با بیکاری و بینظمی، به شکلی از زندگی ادامه میدادم. هر اتفاقی مرا شوکه میکرد؛ سقوط کابل، کوچیدن امیدها، بسته شدن مکاتب، ربوده شدن دختران.
چگونه انتظار دارید اینها روی روحم اثر نگذارد؟
غمگینم. برای آنهایی که رفتند. آنهایی که ماندند و شکنجه میشوند. برای خودم، دوستم، برای همه.
دوباره ایستادم. اینبار فقط میخوانم. وقتی مادرم میپرسد: «نتیجه چیست؟»
جوابی ندارم. فقط میخوانم.
نمیدانم آن آیندهای که پشت میزهای کودکانه تصور میکردم، چه خواهد شد؟
سؤالهای بیجواب ذهنم را میخورند.
از اینکه دختری هستم، و از تحصیل محروم ماندهام.
باورت میشود؟
اگر از اول میدانستم، پا روی این کرهی خونین نمیگذاشتم.
نرگس نیکبین متولد ۱۳۸۴ خورشیدی در ولایت بامیان. متعلم صنف یازده مکتب بود که از رفتن به مکتب بازماند و کمتر از دو سال است که به ادبیات رو آورده است.
مسئولیت محتوای مقالههایی که در بخش دیدگاه وبسایت آمو منتشر میشوند به دوش نویسندگان آن است.
