نقل از بیبیسی: «درگیری نظامی که ‹جدی› توصیف شده میان ایران و امریکا در تنگه هرمز و سواحل بندرعباس و قشم روی داده است؛ هر دو طرف مدعیاند طرف مقابل آغازکننده بوده. دونالد ترمپ گفته سه ناو امریکایی توانستهاند از تنگه هرمز عبور کنند و موشکها و پهپادهای ایرانی را منهدم سازند. با این حال، او این درگیری را ناقض آتشبس ندانسته و همچنان به توافق با تهران خوشبین است.
در مقابل، ایران با انتشار تصاویری از لحظه شلیک به سوی ناوهای امریکایی اعلام کرده این اقدام نقض آتشبس بوده و در پاسخ به تلاش برای تصرف یک نفتکش ایرانی، به ناوهای امریکایی شلیک کرده و «خسارت» وارد ساخته است. هر دو طرف، همراه با ساکنان قشم و بندرعباس، هدف قرار گرفتن نقاطی در این مناطق ساحلی خلیج فارس را تأیید کردهاند.»
میخواهم با تکیه بر این خبر و ضربالمثل «دستی بر کاسه و مشتی بر ابرو»، تحلیلی متفاوت از کیفیت جنگ میان امریکا و ایران ارائه کنم و نام آن را «جنگ توافقی» بگذارم. در جهانی که به یک جزیره کوچک بدل شده و اطلاعرسانی لحظهبهلحظه جریان دارد، بُعد حیثیتی جنگها بیش از برتری نظامی، خود را به رخ میکشد.
در جنگهای طولانیمدتی که برتری قاطع هیچیک از طرفها روشن نیست، اما هر دو مدعی پیروزیاند، این «حیثیت» است که جای توپخانه تصمیم میگیرد. به بیان دیگر، همزمانی مذاکره و آتشباریهای محدود، نشاندهنده الگویی نو در تنشهای نظامی است که نیازمند نگاهی تازه است. برای توضیح این مفهوم، توجه به نکات زیر ضروری است:
۱. گذار از «تخریب فیزیکی» به «مدیریت ادراک»
در جنگهای کلاسیک، هدف نابودی توان نظامی دشمن بود؛ اما در جنگ توافقی، هدف مدیریت ادراک مخاطبان داخلی و بینالمللی است. شلیک به ناو یا سرنگونی پهپاد، بیش از آنکه برای تغییر موازنه قوا باشد، برای تولید تصویر و روایت است تا این پیام منتقل شود: «ما عقبنشینی نکردیم.»
۲. جنگ به مثابه «دیپلماسی با صدای بلندتر»
در این الگو، موشکها جای کلمات را در میز مذاکره میگیرند. وقتی دیپلماسی به بنبست میرسد، طرفین با درگیری کنترولشده، وزن سیاسی خود را به نمایش میگذارند. این آتشباریها نه برای پایان صلح، بلکه برای کسب امتیاز بیشتر در توافق آینده است.
۳. مفهوم «آستانه درد» و کنترول تنش
هنر اصلی در جنگ توافقی، نگهداشتن درگیری در سطحی قابلکنترول است؛ نه آنقدر کوچک که بیاهمیت جلوه کند و نه آنقدر بزرگ که به جنگی تمامعیار بدل شود. هر دو طرف بهخوبی میدانند تا کجا میتوان پیش رفت بدون آنکه قواعد بازی فروبپاشد.
۴. تفکیک میان «حیثیت ملی» و «ضرورت اقتصادی»
در جهانی بههمپیوسته، جنگ واقعی میتواند به فروپاشی بازارهای انرژی و زنجیرههای تأمین منجر شود. جنگ توافقی به طرفها اجازه میدهد با اقداماتی محدود، حیثیت خود را حفظ کنند، در حالی که زیرساختهای حیاتی اقتصادی آسیب جدی نمیبیند.
۵. نقش «راستیآزماییگریزی» در عصر اطلاعات
با وجود جریان آزاد اطلاعات، پارادوکس عجیبی شکل گرفته است: هر طرف روایت خود را غالب میکند. ترمپ از انهدام پهپاد میگوید و ایران از وارد کردن خسارت. در این میان، «حقیقت» نخستین قربانی است، زیرا هر طرف نیاز دارد در ویترین رسانهای خود پیروز جلوه کند.
۶. پیمانهای نانوشته در میدانهای خاکستری
تداوم وضعیت «نه جنگ، نه صلح» نشاندهنده نوعی بلوغ استراتژیک است. طرفین به تفاهمی ضمنی رسیدهاند که درگیریهای محدود، اصل آتشبس گستردهتر را بر هم نزند. این همان «منطقه خاکستری» است؛ جایی که گلولهها شلیک میشوند اما مسیر توافق همچنان باز میماند.
۷. فرسایش مفهوم «پیروزی مطلق»
در جنگ مدرن، پیروزی دیگر به معنای شکست کامل دشمن نیست. پیروزی در جنگ توافقی یعنی «باقی ماندن در بازی». همین که ترمپ درگیری را ناقض آتشبس نمیداند، نشان میدهد تعریف پیروزی تغییر کرده است.
۸. مخاطبشناسی دوگانه: جامعه و نخبگان
این نوع جنگ دو لایه دارد: لایه نمایشی برای افکار عمومی (شلیک و انفجار) و لایه عقلانی برای نخبگان (دیپلماسی و پیامهای پشتپرده). این تفکیک، ثبات داخلی را حفظ میکند و همزمان مسیر مذاکره را باز نگه میدارد.
۹. تکنولوژی؛ ابزار جنگ جراحیگونه
پیشرفت فناوری، امکان درگیریهای دقیق و محدود را فراهم کرده است. برخلاف جنگهای گذشته، اکنون میتوان اهدافی مشخص را مورد حمله قرار داد تا پیام منتقل شود، بدون آنکه بحران غیرقابلکنترول ایجاد شود.
۱۰. حاکمیت «منطق هزینه» بر «ایدئولوژی»
در نهایت، جنگ توافقی نشاندهنده غلبه واقعگرایی بر آرمانگرایی است. حتی تندروترین بازیگران نیز در برابر هزینههای سنگین جنگ، به سمت «نمایش جنگ» متمایل میشوند تا از «واقعیت جنگ» اجتناب کنند.
کارل فون کلاوزویتس، استراتژیست قرن نوزدهم، جنگ را ادامه سیاست با ابزارهای دیگر میدانست. اما در مدل «جنگ توافقی»، این رابطه دگرگون شده است. امروز جنگ نه جایگزین سیاست، بلکه مکمل همزمان آن است. در تنگه هرمز، موشکها شلیک نمیشوند تا صلح را نابود کنند، بلکه شلیک میشوند تا شرایط صلح را شکل دهند.
نتیجهگیری
این تحول را میتوان در سه محور خلاصه کرد:
جنگ به مثابه امضای خونین: درگیریهای محدود، بهمثابه تأیید عملی توافقهایی است که پشت درهای بسته شکل گرفتهاند.
پایان پیروزی قطعی: هدف دیگر نابودی دشمن نیست، بلکه مدیریت آبرو و حفظ توازن است.
صلح در وضعیت خاکستری: مرز میان جنگ و صلح کمرنگ شده و نظمی جدید بر پایه همین ابهام شکل گرفته است.
سخن پایانی:
رویداد بندرعباس و قشم را میتوان نه آغاز یک جنگ گسترده، بلکه نمونهای از «نمایش قدرت کنترولشده» دانست. در جهان امروز، قدرتها برای پرهیز از یک رویارویی ویرانگر، به «نمایش جنگ» روی آوردهاند. «جنگ توافقی» شاید آخرین سنگر دیپلماسی در عصر بحران باشد؛ جایی که انفجارها رخ میدهد تا میز مذاکره همچنان پابرجا بماند.
داکتر محمدالله افضلی دیپلومات پیشین، استاد دانشگاه و نویسنده.
مسئولیت محتوای مقالههایی که در بخش دیدگاه وبسایت آمو منتشر میشوند به دوش نویسندگان آن است.
