حقوق بشر دیدگاه شما

نوشته‌ای از حمیرا قادری: کاکایم را به طالب رها کردم

File photo.

سال ۱۹۹۶ وقتی طالبان وارد هرات شدند، شهر زود دچار تغییر شد. چند ماه قبل از آن، جشن پیروزی بود و سمت مقام ولایت چراغانی. شب‌های فراوانی زن و مرد در خیابان‌ها شادی می‌کردند، غذا و شیرینی می‌خوردند، قصه می‌کردند و در امنیت قدم می‌زدند.

برای هرات و هراتیان جشن و سرور در هر مناسبتی با رقص و شادی گره می‌خورد. عادت مردم بود تا به بهانه‌های مختلف جشن راه بیندازند و سال بعد در همان روز تکرارش کنند و در نهایت تبدیل شود به جشنی هر ساله.

طالبان که آمد نه تنها مکتب‌ها و دانشگاه‌ها را بستند، بلکه در و دروازه هر نوع شادی و باهمی مردم را هم چهار قفله کرد.

تحمل هرات طالبانی برای کاکایم بشیراحمد که پیش از آن جوانی شاد و سرزنده بود، سخت شد.

دوستانش یکی‌یکی هرات را به سمت مرزهای بیگانه ترک می‌کردند، جمعه‌های دورهمی از دست رفته بود و او روز به روز علاقه‌اش را به دانشکده زراعت از دست می‌داد.

از حال و هوای کاکایم درک می‌کردم، چنان‌که ما دختران در خانه حس اسارت داشتیم، پسران نیز در خیابان تنهایی و حقارت را تجربه می‌کردند.

طالبان به هویت مردم دست انداخته بودند و از خانه تا خیابان همه چیز فروریخته بود.

شهر با تمام مردمش در چنان انزوایی فرو رفت که حتی در دوران جنگ هم تجربه‌اش نکرده بود.

سردی زمستان تا استخوان‌هایمان خزیده بود که صبحی کاکایم با صدای خفه اعلام کرد می‌خواهد قاچاقی ایران برود.

خودش را پیچانده بود لای پتوی قهوه‌ای‌اش، سرش نزدیک زانوهایش؛ نمی‌دانستم خیره‌ زمین است یا نوک پنجه‌هایش. باباجان لقمه نان را روی سفره گذاشت و گفت: غریب ملک مردم می‌کنی خودت را!
من گفتم: پس دانشگاه چی؟
کاکا طرفم نگاه کرد و گفت: «می‌خواستم یک مزرعه کلان داشته باشم، بروم شاده و یک عالمه زمین بخرم.» آرزوهایش درون افعال ماضی دفن شده بودند و من متوجه نشده بودم.

من، عمه عزیزه و کاکا بشیراحمد رابطه خوبی داشتیم. عیدها با هم سفره را می‌چیدیم، شب‌ها تا دیر وقت قصه می‌کردیم. تا صدای موسیقی بلند می‌شد شانه‌هایش می‌پرید. خودش می‌گفت کم از امیتاب بچن نیست. همان زمستان پیش، پای کرسی تخمه هندوانه و خربزه پوچ کرده و سر مشت آخر به جان هم افتاده بودیم. آن روزها ما یک خانواده بودیم؛ هنوز شهر و خانه‌ها مردانه‌زنانه نشده بود.

دو روز بعد کاکایم سر سفره چای صبح نبود. باباجان تمام روز را گوشه مندیلش گریست و من پای پنجره به گنجشک‌هایی که به برف روی دیوارها نوک می‌زدند خیره ماندم. یازده روز بعد برگشت؛ خاک‌زده. قاچاقچی سر مرز راهیشان کرده بود. سه روز را در کوه‌ها دوام آورده و بعد همه پیاده برگشته بودند سمت هرات.

در همان سال و سال بعد کاکایم دو بار دیگر هم تلاش کرد. یک بار بعد از چهار ماه رد مرز شد و بار دیگر به تیراندازی مرزبانان ایرانی خورد. با هر رفت و آمد تکه‌ای از وجود کاکایی که می‌شناختم از دست رفت. دیگر نه رقصی از او دیدیم و نه پای کرسی هم‌قصه ما شد.

عیدها هم که دیگر پولی نبود تا سفره‌ای باشد. کاکایم دیگر نه تنها ساکت، که عبوس هم بود. با آن‌که تنها یک سال تا فارغ‌التحصیلی فاصله داشت، به دانشکده زراعت برنگشت. به اندازه من و عمه‌ام فروپاشیده و ویران بود.

شاید سال ۱۹۹۹ بود. صبح که بیدار شدم، روی دیوار خاکی سالن ـ همان جایی که باباجان بالشش را می‌گذاشت و رادیو بی‌بی‌سی گوش می‌داد ـ با خطی خوش و خوانا با گچ سفید نوشته شده بود: «همانا که بهترین شما با تقواترین شماست.» رنگ صورتی هم نوشته سفید را سایه زده بود. چه کسی خط زیبای کاکا بشیراحمد را نمی‌شناخت!

فردایش رو به من و عمه عزیزه گفت: صدای خنده‌هایتان تا هر نامحرم کوچه می‌رسد. زن طایفه وقتی راه می‌رود نباید صدای کفشش به گوش کسی برسد. وقتی با کسی گپ می‌زند باید ریگچه‌ای زیر زبان بگذارد که حتی تن صدایش تغییر کند.

کاکایم پیش از طالبان هم پنج وقت نماز می‌خواند، نماز جمعه می‌رفت، اما از دین بر سر ما شمشیر نساخته بود. از جنگ شوروی و جنگ داخلی زنده به در آمده بود، اما عقاید طالبانی بالاخره او را کشته بود.

من هم دیگر از او روی برگرداندم. یک فاتحه و بعد تمام. انگار کاکا بشیراحمدی بود، نبود.

حالا که بعد از بیست‌وشش سال به گذشته نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم چرا تلاش نکردم دوباره به او نزدیک شوم. در آن سال‌های تنهایی در خیابان چه بر او گذشت!

آن سه روز در کوه پربرف ماندن چطور! چرا او مرا به طالبان رها کرد؟ چرا من او را؟

سال‌ها بعد در دوره جمهوریت رابطه ما خوب بود. او پدر یک دختر و یک پسر شده بود و من مادر یک فرزند. هر دو برای فرزندانمان می‌تپیدیم و یادمان از گذشته از دست رفته، رفته بود.

گذشته اما رهایمان نکرد. دختر کاکا بشیراحمد که صنف نهم بود، طالبان دوباره سر رسیدند. حالا باید صنف اول یا دوم دانشگاه می‌بود.

همین چند وقت پیش کاکایم گفت: دختر کلان شده، شوهر کند بهتر از این است که صبح تا شب گریه درس و مشق را داشته باشد. پوست و استخوان شده.

دیشب از دخترکاکایم پرسیدم: کاکایم چطور است؟ گفت: نمی‌فهمم چرا، اما پدر جانم هفتاد سال پیر شده.

من می‌دانم چرا. چون دوباره در تکرار بی‌رحم تاریخ، همدیگر را به غم طالبانی رها کرده‌ایم. پدر دخترش را. دختر پدرش را.

داکتر حمیرا قادری استاد دانشگاه و نویسنده برجسته افغانستان است که با رمان‌های اقلیما و نقره دختر دریای کابل شناخته می‌شود.

نوشته‌هایی که در این بخش منتشر می‌شوند، لزوماً بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های تلویزیون آمو نیستند.