روز زن

گل سرخی برای دختران سرزمینم

دیگر واقعاً خسته شده بودم. آن‌قدر خسته که گاهی از زن بودن خودم بدم می‌آمد. با خودم می‌گفتم شاید باید بپذیرم که همه چیز همان‌گونه که می‌گویند درست است؛ همین‌طور که مکتب نباشد، کار نباشد، حضوری در بیرون نداشته باشیم و جلوه‌ای در جامعه نداشته باشیم. شاید همه این‌ها همان چیزهایی است که خداوند مقتدر برای ما نوشته و در داستان آفرینش همین نقش را به ما واگذار کرده است.

پس چرا نقش خود را همان‌طور که نوشته شده بازی نکنیم؟ مگر بازیگر روی صحنه تیاتر یا در سینما حق دارد خلاف آن‌چه در سناریو آمده حرفی بزند یا کاری بکند؟ بازیگر باید همان چیزی را بگوید و همان کاری را انجام دهد که برایش نوشته‌اند.

جهان هم شاید صحنه تیاتر خداوند مقتدر باشد. او داستانی نوشته و برای همه موجودات نقشی در آن در نظر گرفته است. پس نقش را باید همان‌طور که در سناریو آمده بازی کرد؛ بی‌کم و کاست، بی‌پرسش.

با خودم گفته بودم، و از سر خشم و خستگی گفته بودم، که همین روایت از زن بودن شاید درست باشد. شاید همین سرنوشت است و باید آن را پذیرفت.

گفته بودم از این پس سرم را پایین می‌اندازم و نقشم را بازی می‌کنم. بی‌سوال، بی‌اعتراض. مثل بازیگری که می‌داند متن نمایش را خودش ننوشته و چاره‌ای جز اجرا ندارد.
اما از دیشب که در تلویزیون آمو دیدم از هشت مارچ می‌گفتند، ناگهان چیزی زیر پوستم دوید. انگار رگی که مدتی خاموش بود دوباره به تپش افتاد. چیزی در مغزم به شور آمد؛ شوری در سر، همان‌طور که اورهان پاموک، نویسنده ترک، از آن نوشته است. شوری که ناگهان آدم را از خواب بیدار می‌کند.

یک‌باره دیدم باورهایی را که در چند ماه اخیر به زور به خود قبولانده بودم، همه دود شد و به هوا رفت. انگار اصلاً از ابتدا مال من نبودند. از حس زن بودن خودم دوباره خوشم آمد؛ از این‌که زنم، از این‌که هنوز در درونم چیزی زنده است.

مادرم که در ماه‌های اخیر از سکوت و مطیع بودنم به هراس افتاده بود و این هراس ناگفته را در چشم‌هایش می‌خواندم، امروز وقتی مرا دید، نگاهش عوض شد. دیدم که از شور و حال امروزم چشم‌هایش برق می‌زند. در نگاهش سوالی بود، سوالی که انگار می‌خواست بپرسد: چه شد دختر؟ باز به روال اصلی‌ات برگشتی؟ باز همان شدی که پیش از این چند ماه بودی؟
دختری سرزنده، غالمغالی، پرسشگر، کتاب‌خوان، جنجالی؛ دختری که از بحث و جدال درباره همه چیز و همه کس نمی‌ترسید.

امروز تصمیم گرفتم بروم بیرون. خیره به چشم مردان نگاه کنم؛ از زیر دو چشمی که از ماسک روی صورتم بیرون زده، به آن‌ها نگاه کنم. نه از سر دشمنی، بلکه از سر این‌که یادم بیاید هنوز حق دارم در این شهر راه بروم و نگاه کنم و دیده شوم.

تصمیم گرفتم بروم گل پیدا کنم؛ گل‌های سرخ. و به هر دختری که ببینم، به هر زنی که در کوچه و خیابان شهرم ببینم، یک گل سرخ بدهم. به دختران شهرم، دختران دیارم.

شاید کار کوچکی باشد. شاید حتی کسی متوجه آن نشود. اما برای من، برای دل خودم، نشانه‌ای است از این‌که هنوز چیزی در من زنده است؛ چیزی که نمی‌خواهد فقط نقش نوشته‌شده را بازی کند.

شاید جهان واقعاً صحنه تیاتر باشد. اما من امروز فهمیدم که گاهی بازیگر هم می‌تواند در دل خود سناریوی تازه‌ای بنویسد.

نوشته‌هایی که در این بخش منتشر می‌شوند، لزوماً بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های تلویزیون آمو نیستند.