حقوق بشر زنان

۸ مارچ در افغانستان؛ چادر، درس و مقاومت روزمره

عکس از پزشکان زن در یکی از شفاخانه‌های افغانستان. آرشیف

کوله‌ام را در بغل دارم، دوتا کتابچه؛ یکی برای نوت درس، دیگری برای دلنوشته‌های روزنوشتم، همراه با جعبه‌ی قلم‌هایم در کوله‌پشتی‌ام جای خوش کرده‌اند. قلم‌هایی که زندگی از نوک آن‌ها جریان پیدا می‌کند برایم. و گاهی چادر…گ چادری که همانند همین چند دقیقه پیش کشیدم و پوشیدمش. چادری که موظف به پوشیدنش کرده‌اند من و ماها را. باید هنگام خارج شدن از خانه پیش خودم داشته باشمش وگرنه تاکسی‌ها سوارم نخواهند کرد؛ اگر هم سوار کنند، نرسیده به چهارراهی‌ها و چوک‌ها پیاده‌ام خواهند کرد. راننده‌ها باکی ندارند که چند دقیقه تا شروع صنف درسی‌ات مانده، گرچه مکانی شناخته‌شده نباشد، گرچه اغلب در این روزها سودی ندارد، (همه می‌گویند درس خواندنت سودی ندارد!) اما باز هم درس است و درس خواندن برای زن و مرد فرض. پیاده‌ات می‌کنند حتی اگر نیم ساعت از صنف یک ساعته‌ات قرار باشد بگذرد.

خواهرم در کنارم در جایش فرو رفته. بعد از آن گریه‌ی زودهنگامش با چشمانی کمابیش سرخ بیرون را در سکوت نگاه می‌کند. بزرگ شده است، کمی بیشتر از گذشته‌ها. دیگر ساعت‌ها برای چیزی که آزارش داده گریه نمی‌کند؛ حداکثر گریه‌اش حالا شده پنج دقیقه یا شاید هم کمتر، اصلاً شاید هم ادامه‌ی گریه‌اش را درونش انجام می‌دهد، از عوارض بزرگ‌سالی‌ست دیگر!

نگاهم را از او گرفته و به هرج و مرج بیرون از کابین موتر می‌دهم. فکرم قبل از آنکه پی آن خانمی برود که باعث گریه‌ی خواهرم شد، پی آن زنی می‌رود که به خاطر نداشتن چادر، راننده به نیمه‌راه پیاده‌اش کرد. بی‌نوا تازه از ایران آمده بود. راننده می‌گفت دیگر تاب بی‌آب شدن پسرش را ندارد. به وقت گفتن این حرف فریاد کشیده بود سر زن. پسرش کمک راننده بود، برای سوار کردن مسافران.

و آن زن دقیقاً چهار چوک پایین‌تر از جاییکه باید می‌رفت پایین شده بود، جایی را هم به درستی نمی‌شناخت. و من حالا که از مکان پایین شدن آن زن در حال دور شدن هستیم، در دل دعا می‌کنم که کاش آن مرد که موتر را ایستاده کرد و آن زن را سوار، بیاید بدون چادر آن زن را تا مقصدش برساند.

دقایقی پیش وقتی سوار تاکسی شدیم، چادرهایمان را کشیده به سر کردیم.

خانم مسنی که انگار به بی‌بی‌های گذشته‌های دور خدایی نکرده توهین کرده‌ایم با این کارمان، به حساب حرف‌هایی که بعداً بارمان کرد با تأسف گفت: «کاش همی‌قدر که از بنده‌هایش می‌ترسید، از خود خدا هم می‌ترسیدید!»

من برای چند لحظه از گفته‌ی آن خانم ماتم برد و خواهرم همچنان. به پاس سن کلانش زبان به دهان گرفتیم، اما بد شد که حرف‌هایش را ادامه داد؛ آندر که من و خواهرم با حجاب کامل احساس کردیم که شاید واقعاً در بی‌حجاب‌ترین حالت خودمان قرار داریم.

چقدر شرم‌زده بودم، چقدر درک آن لحظه برایم دشوار بود که هم‌جنس از جنس خودم اینچنین یکه می‌تازد و قضاوتمان می‌کند!

در آن لحظه سکوت دیگر به معنای خودزنی بود. گفتم: «ببین خاله جان، حجاب من و خواهرم هیچ مشکلی ندارد؛ ما قرآن می‌خوانیم، صنف ثقافت اسلامی داریم، در مورد دین خود حجاب خود می‌فهمیم!»

او اما از گفته‌هایش چیزی کم نکرد و باز گفت: «شما نام این را حجاب می‌مانید، ای چادر از بی‌بی‌های ماست، حجاب اصلی همین است!»

در آن لحظه تنها توانستم بگویم: «اما خاله جان…» –خاله جان گفتن از روی ناراحتی بیش از حد و همچنان حرص توأم بود– «بی‌بی‌ها به موتر هم سوار نمی‌شدند چون نبود!»

گفته‌ام لحظه‌ای متعجب و بعداً عصبانی‌اش کرد و گفت: «شیطان خوب سعی سر شماها سوار شده…» و بعداً حرف‌های دیگری که خواهرم یکباره زیر گریه زد و گفت: «لطفاً خاله جان، لطفاً خیلی ببخشید که ای گپ می‌زنم، اما لطفاً چپ باشید، چپ باشید دیگر… شما هم‌جنس خودمان هستید، چطور می‌توانید!!»

و صدای گریه‌اش در کابین موتر پیچید. خانمی دیگر که نزدیک‌ترم بود، چادرش را بیشتر بیخ گلو محکم کرد و به آرامی گفت: «شرم و حیا هم خوب چیز است!»

حس بدی از آن تاکسی و در و دیوارهایش و حتی خیابان‌های شهر گرفتم در آن لحظه‌ها. احساس کردم؛ تنهایم، بی‌وجودم، هیچم. خواهرم چند دقیقه‌ای گریه کرد و حالا با سکوت منتظر مقصد است.

آن خانم قبل از پایین شدن از خواهرم معذرت‌خواهی کرد به‌خاطر گریه‌هایش، سرش را بوسید، اما جای بعضی حرف‌ها و گفته‌ها، به قول معروف، تا ابد روی دل آدمیزاد می‌ماند.

دست‌هایش مانند صورتش پر از چین و چروک‌های گذر زمان بودند، گناهش نبود، تقصیری بر گفته‌هایش نداشت؛ ما از دنیاهای مختلف بودیم. او به اندازه‌ی خطوط رد انداخته و حتی فراتر از آن‌ها با ایده‌ی چادر و افکار مختص به خودش بزرگ شده بود.

ما آدم‌های جهان‌های مختلف در زیر آسمان افغانستان بودیم. در آن سوی مرزها اگر ایده‌ها و نظریه‌های مختلف چندان خودش را بروز نمی‌داد، در وطن ما به واضح‌ترین شکل ممکن خودنمایی می‌کرد. ایده‌ها، نظرها، قضاوت‌ها، چقدر فراوان بود؛ دیده‌هایی که تنها از جهان خود به بیرون نگاه می‌کردند‌.

تاکسی ایستاد و خط انداخت روی افکار خط‌خطی‌ام.

آن خانم رفت و درس عمیقی برای بعدهای بعد ما گذاشت: اینکه تنها مردهای مردسالار باعث دور ماندن ما از اجتماع نیستند، گاهی زن‌ها… گاهی زن‌های مردسالار…

پایین می‌شوم. چادرم از روی شانه‌هایم سر می‌خورد روی کمرم. از خیابان همانطور، به قول هم‌شهری‌هایم، گدود تیر می‌شوم، و آن طرف در پیاده‌رو، پیش چشمان مردان و زنان، در حال سریع قدم برداشتن، چادر را از دور خود جمع کرده در یک دستم می‌گیرم و راهی پل هوایی چوک سینما می‌شوم.

باز دیر شده؛ دوان دوان از پله‌ها بالا می‌شویم. آری، مکان درسی‌ام دولتی نبود اما درس که بود. و من حالا سر پل هوایی با چادری به دست، سوی صنف می‌روم تا پسمان‌تر از روزهای گذشته نشوم.

این روزها نعمت بزرگی‌ست، حتی یاد گرفتن کمک‌های اولیه‌.

حجابم، شالم و چادر دستم دستخوش باد هستند، نگاه دیگران روی چادر دستم سر می‌خورد و همه با هم دروغ می‌گوییم با چادر بیرون آمدنم را به امر به معروف.

بهار کریمی، متولد ۱۳۸۴، دوران کودکی خود را در ایران گذرانده و اصالتاً اهل غزنی است، اما اکنون در هرات زندگی می‌کند. او از ۱۲ سالگی به نویسندگی روی آورد و پیش از بسته‌شدن مکتب‌ها، در لیسه جهان‌ملکه غزنی به‌عنوان یکی از دانش‌آموزان ممتاز شناخته می‌شد.

نوشته‌هایی که در این بخش منتشر می‌شوند، لزوماً بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های تلویزیون آمو نیستند.